از این اوستا
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387
تصویر  ِ دوریان گری

به یاد ِ دوستی که می شناختم: بابک. ب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

«تصویر  ِ دوریان گری»؛

این نام  ِ کتابی ست مشهور از "اسکار وایلد". سالها پیش بود که آن را خواندم و بر حاشیه اش جملاتی نوشتم به یادِ قهرمان ِ داستان:

 

سادگی اش طعنه بر فرشتگان می زد،

وقتی می خندید، صداقت بالهای خود را می گشود،

ساده بود، صادق بود، مهربان بود، زیبا بود.

 

سادگی اش را حماقت نامیدند،

صداقت اش را هالویی خواندند،

مهربانی اش را وظیفه ای بی شائبه دانستند و

زیبایی اش را ...

اما دیگر زیبا نیست. دیر زمانی ست که بسیار زشت شده است

و زشتی در صورتش فریاد می زند ....

 

 

________________________________

 

آیا تا کنون انسان ِ با دانشی را دیده اید که به خفّت و خواری افتاده باشد؟

منظره ی وحشتناک و دردناکی ست!

خواری ِ انسانی که آگاهید از دانش و توانِ ذهنی اش و لحظاتی که در اوج بوده را دیده اید! دیدن ِ خواری ِ چنین انسانی قلب را می خراشد!

چنین انسانی، این آمادگی را دارد تا یکباره همه ی ارزشهای خود را نفی کند و درست در جهت ِ خلاف ِ آنها رفتار کند! با اینکار نخست خود را از بین می برد و بعد این آمادگی را می یابد تا گام های متوالی و سریع در جاده ی نیستی بردارد!

در این جاده، دو حالت ممکن است برای او پیش آید:

اگر به نفس و سرشت پاک باشد، از پا افتاده و فسرده و پژمرده به انتها می رسد و ...

و اگر به ذات و نفس ِ خود تمایلی خفته به سیاهی داشته باشد، به موجودی وحشتناک و نامتعادل تبدیل می شود که می تواند از دانش و نیروی ِذهنی ِخود جهت ضربه زدن به دیگر انسانها استفاده کند!

 

شاید شما نیز در این نامه با من همراه باشید و سراغ ِ دوستی را داشته باشید که زمانی او را به دانش و فرهیختگی می شناختید ولی از بازی و بیداد ِ روزگار، سالها بعد او را در حالی بیابید که از شوکت و غرور و بلندی ِ طبع افتاده و در نهایت ِ افسردگی و ناامیدی تبدیل به چاهکی شده که مردمان ِ دون و پست به راحتی می توانند در آن تُف بیاندازند و به سُخره اش گیرند!

دردناک است!

دردناک است!

این نامه را به یاد ِ تو می نویسم ای دوست ِ زخم خورده!

اشکهایم را پس از دیدارت پنهان کردم تا بیش از این بر غم ات نیافزایم. به من قول دادی که تا دی ماه تبدیل شوی به همان دوستی که در یاد داشتم! غرور و عزّت نفس ات را بازیاب!

چرا چنین شدی؟ تو بودی که آن سال ها سخن از مهر به "ایران" می گفتی! تو بودی که در دانشگاه ِ "علم و صنعت" شهره بودی به دانش و فرزانگی!

چرا چنین شدی دوست؟ با خودت چه کردی؟

گفتی که بی وفایی دیدی در "عشق". بی وفایی دیدی در "دوستی". بی وفایی دیدی در "ایران".

دفتر  ِ آبی ِ خاطرات ات را به من سپردی تا از آنها بگذری ولی ....
حدیث ِ زخمی که از "او" برداشتی را اینگونه نوشتی به داستان ِ کوتاه ِ «مــــیم» ... باز و همیشه از "او" و با "او" می نوشتی از مرگ ِ "بهار" ات:

[... بهارمان که مرده به دنیا آمد، از نگاه غریبه ات خواندم که رفتنی هستی. ساکت بودی ... یک جور سکوت مسلط که زمزمه هر کلامی را می گرفت زیر بیرق اقتدار خودش. انتظار من بی فایده بود ... دیگر حرف نمی زدی ... مقراض میرغضبی را سپرده بودی دست من که:

«ببر!»

هیچ راهی برای فرار از زیر بار این مسئولیت شاعرانه نداشتم ... قرار هیچ تشریفاتی را هم نگذاشته بودیم.

هوا، سرمای ساکنی داشت و صدای اتوبوسها نمی آمد. گنجشکها هم ساکت شده بودند و فقط نگاه می کردند ... آنها هم معطل ما بودند ... بریدم.

در یک لحظه زمان را از هرچه به نام تو بود خالی کردی و رفتی و من ماندم و یک نیمکت سیمانی سرد.

اتوبوسها شروع کردند به خزیدن و بوق زدن ... گنجشکها هم دوباره پی زندگیشان را گرفتند. نمی دانم. از خشکی هوا بود ... از سرما بود ... از چه بود که گوشه لبم میسوخت و تیر می کشید ....]

 

گفتی که برایت دعا کنم:

[... بچه ها شما که مهربانترید از صمیم  ِ دل مرا صدا کنید،

اسم من که یادتان نرفته است،

بچه ها برای من دعا کنید!]

 

و گفتی از مرگ ِ قناری:

[قناری می نگرد،

قناری می خواند و می نگرد،

قناری گریه می کند و می خواند و می نگرد،

قناری ضجه می زند و گریه می کند و می خواند و می نگرد،

قناری ضجه می زند و گریه می کند و می نگرد،

قناری ضجه می زند و می نگرد،

قناری ضجه می زند و ... نه او دیگر نمی تواند بنگرد،

قناری مرده است!]

 

دعا کردم برایت! دعا کردم که استواری ات، شادی ات و عزّت ِ نفس ات را بازیابی!

 

آن سالها یادت است که از قلب ِ مطمئن ِ آن پیرمرد می نوشتی:

[در آنسوی رود،

پرنده ی کوچکی آواز می خواند؛

نگاه ِ پیرمرد

مبهوت نور  ِ محویست که تمام محیط را در بر گرفته است

در آنسوی رود؛ پرنده ی کوچکی آواز می خواند،

کودکان،

دست در دست هم،

ترانه ی کوچک عشقشان را ناشیانه در گوش هم نجوا می کنند

در آنسوی رود، پرنده ی کوچکی آواز می خواند

- پای در آب -

پیرمرد، آخرین لبخند خود را به رود تقدیم می کند

در آنسوی رود امّا

پرنده ی کوچک هنوز می خواند ]

 

تنها خودت می توانی راه ِ بازگشت را بیابی!

دی ماه تو را خواهم دید به عهدی که بستی!

 


 
سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387
بهارانـه

بخش نخست: آتشکده ای درون ِ دریا!

 

من «دیـــن» ِ تو ام!

زیبا بودم، تو مرا زیباتر کردی.

دوست داشتنی بودم، تو مرا دوست داشتنی تر کردی.

اینها را آن دختر ِ جوان گفت.

تو کیستی ای دوشیزه ی جوان! ای زیباترین دختری که من دیده ام؟

دخترک پاسخ داد: من «دیـــن» ِ تو ام!
من همان ایمانی هستم که تو به آن باور داری؛ ایمانی که الهام بخش تو بود؛ ایمانی که برایش پاسخ دادی و هادی و رهنمون تو بود؛ ایمانی که به تو قوت قلب می داد و اینک در موردت به داوری می نشیند؛ من همان تصویری هستم که به محض تولد وجودت به خود پیشنهاد کردی و بالاخره تصویری هستم که خود خواسته بودی ("زیبا بودم؛ تو مرا زیبا تر کردی").

 

آنگونه که در نامه ی باستانی ِ اَوستا (هادخت نسک- فرگرد دوم- بندهای 7 تا 15) آمده، بدان هنگام که روان ِ پارسا از تن می رهد، به سپیده دم روز ِ چهارم، دختر جوانی را می یابد. دختر جوانی که در وزش ِ باد به جلو گام بر می دارد و زیباییش از هر زیبایی که پارسا به دنیای خاکی دیده، فراتر است:

"در وزش ِ باد، «دیــن» ِ وی به پیکر دوشیزه ای بر او نمایان می شود: دوشیزه ای زیبا، درخشان، سپید بازو، نیرومند، خوش چهره، با پستانهای برآمده، نیکوتن، آزاده و نژاده که پانزده ساله می نماید و پیکرش هَمچند ِ همه ی زیباترین آفریدگان، زیباست."
(اَوستا- گزارش دکتر جلیل دوستخواه- انتشارات مروارید، تهران، 1377- ص 511)

این بخش ِ غزل گونه و غریب از اَوستا، پیوسته مستشرقین را خوش آمده و برانگیخته است. "ژان مونسولون" در گفتاری تحت عنوان ِ «ایـمان و اعتقاد هنری کُربن: خاک- فرشته- زن» از آن لحظه ی شهود سخن می راند که "هنــری کـُربن" به تاریخ 24 آوریل سال 1932 در کنار دریاچه ای در دالـه کاردی بدان دست یافت:

«تمامی این چیز ها یک چیز است که آن را می پرستم و آن در این جنگل نهفته است. غروب بر فراز دریاچه؛ کوهستان ... گوش فرا ده! چیزی حادث خواهد شد؛ آری، انتظار عظیم است».
_______________

" ... و تو زاده شدی به پاکی و اهورا کیشی!
... و تو بودی که نخستین بار سرود ِ ستایش اهورایت را خواندی به سرزمین ایرانویـج!"
(اوستا- یَســنا- هات 9- بندهای 13-14)

 

به سنّت ِ بهدینان، ششم فروردین ماه (روز خورداد از ماه فروردین) روز ِ زایش ِ "زردشت" است. خوش است که به مناسبت این زادروز ِ فرخنده، من نیز از او بگویم به سنّتی که بدان پایبندم. از پیامبر ِ ایرانی:

[... تردیدی نیست که امروز "مجوس" به "پیروان زردشت" گفته می شود. در روایات اسلامی، آنها از پیروان یکی از انبیای برحق شمرده شده اند ... در حدیثی از "اصبغ بن نباته" می خوانیم که علی (ع) بر فراز منبر فرمود: "سلونی قبل ان تفقدونی" «از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا نیابید». "اشعث بن قیس" (منافق معروف) برخاست و گفت: ای امیر مؤمنان چگونه از مجوس (زردشتیان) جزیه گرفته می شود در حالی که کتاب آسمانی بر آنها نازل نشده و پیامبری نداشته اند. علی (ع) فرمود: "آری ای اشعث قد انزل الله الیهم کتاباً و بعث الیهم نبیا" «خداوند کتابی بر آنها نازل کرده و پیامبری مبعوث نموده است».

و در حدیثی از امام سجاد (ع) می خوانیم که پیامبر فرمود: "سنوا بهم سنة اهل الکتاب، یعنی المجوس" «با آنها طبق سنت اهل کتاب رفتار کنید، منظور پیامبر اسلام مجــوس بود». ]
(ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- دارالکتب الاسلامیه- تهران- 1380- ج 14- صص 45 و 46)

 

"پارسیان" را به "قصّه ی سَنجان" حکایتی اودیسه وار است از وفاداری به کیش ِ کهن و سفری دور و سخت به دیار ِ هند. آنها هنوز دلتنگِ ایران اند! در اینجا از "قصّه ی سنجان" سخن می رانم و قطعه ی آغازین ِ فیلم ِ «بر بالهای آتش» (با سپاس از دوست ارجمندم مهندس "فریدون دمهری" که این فیلم را در اختیارم گذاردند)؛ سمفونی ِ زیبای ِ "چنین گفت زرتشت" از "ریچارد اشتراوس" در پس زمینه، نماهایی از وقایع ِ گذشته بر ایران و "پارسیان" را همراهی می کند:
پیامبری ِ زردشت و آوردن جام آتش ِ بهشتی به نزد گشتاسب شاه؛ عشق بازی ِ اسکندر مقدونی با "تائیس" در "تخت جمشید" و عیاشی دسته جمعی بدانجا با رقصندگان یونانی و آتش زدنِ کاخ؛ حمله ی اعراب به ایران؛ مهاجرت "پارسیان" به هند و ...   

1- قصه ی سنجان  
2- بر بالهای آتش (لطفا صدای بلندگوها را زیاد کنید!)

برای دیدنِ مستقیم  ِ فیلم بر روی ِ تصویر زیر کلیک کنید.

 

 

اینجاست که باید با شاعر همراه شد و خواند که:
ایران به نهادِ خود معمّا دارد / بس معرکه ی نهان و پیدا دارد
هم کوه یخ است و نیز هم شعله ی تاک / آتشکده ای درون دریا دارد

استاد دکتر محمد کریم پیرنیا (1376-1301) روند انتقالِ فرهنگِ ایرانِ زردشتی به ایرانِ عهدِ اسلامی را –با تکیه بر دانش معماری- اینگونه وصف می کند:

[ ... در زمانِ ساسانیان، کیش زرتشتی دیگر آن کیش سره و بی پیرایه ی روزگار زرتشت نبود. آیینهای بسیاری بر آن افزوده شده بود. بَغانِ نامور ِ آریایی مانند "مهر" و "آناهیت" نیز جای خود را در پرستشگاه ها بازیافته بودند.

" ... بگو ای اهل کتاب بیایید از آن کلمه ی حق که میان ما و شما یکسان است (و همه حق می دانیم) پیروی کنیم (و آن کلمه این است) که به جز خدای یکتا هیچکس را نپرستیم و چیزی را با او شریک قرار ندهیم." (آل عمران- آیه 63)

ایرانی از دیرباز با این پیام آشنا بود. پیام آشنا را به گوش دل شنید. پروردگار یکتایی را که به نام "اهورا" می شناخت، دیگر باره با نام تازه اش "الله" (که بسیار به "اهورا" می مانست) نیایش کرد. بغستان هایی که از روزگار زرتشت، جایگاه پرستش یزدان پاک بود، دگرباره به نام "خداخانه" و "مزگت" و "مسجد" کاربرد نخستین خود را بازیافت. دیری نگذشت که ایرانی ِ مسلمان در هر شهر و روستا بر پایه ی آتشکده ها و مهرابه ها، مسجدها و خداخانه های باشکوهی برپای کرد.]
(محمد کریم پیرنیا- خانه های خدا در ایران زمین- مجله هنر و مردم- شماره 149- ص 7)
___________________

 

این گفتار از استاد "پیرنیا" را پذیرفتم و به چشم ِ خود روشنی ِ این رای را دیدم.

نوروز ِ گذشته به "کرمانشاه" بودم؛ به "بیستون". همانجا این عکس را گرفتم: از قابِ آجری ِ این بنا به عهد اسلامی، دور نمای ِ ساختمان لاشه سنگی ِ عهد ساسانی و صخره ی صاف شده ی "فرهاد تراش" هویداست!

 

 

به تکیه ی "معاون الملک" در کرمانشاه (1320 هجری)، نقش ِ این فرشتگان را در دو سوی ِ سردر ِ بنا دیدم:
همان فرشتگانِ دو سوی "تاق ِ بزرگِ" سنگی اند در "تاق بستان" ... و اما اینجا با پیام وقایع ِ خونبار ِ روز ِ عاشورا!

 

     

_________________________

 

بخش دوم: نغمه های نوروزی

استاد بزرگوارم، دکتر جلیل دوستخواه را در تارنمای ارجمند ِ "ایران شناخت" جُنگی آراسته است در باب ِ نوروز؛ آنسان که:"سخن گفته شد، گفتنی هم نماند ..." (فردوسی)

مرا جز این نغمه ها، تحفه ای نیست. این نغمه های فولکلورِ گیلکی و ترکی که اینجا می آورم را پیشکش می دارم به مادرم و همه مردم ِ گیلان؛ و پدرم و همه مردم ِ آذربایجان و ... همه بوم  ِ ایـران:

 

گیلکی - زن گیلانی

۱- لینک اول

۲- لینک دوم

 

کاکُله ی ... کاکُله ی
می دیم اَشکانَ بیدین چَقَده جوانه کاکله ی
کاکله ی سُرخی ِ لاله تی جوله مانِه کاکله ی
بشو تی مارَ بگو یاد ِ خواستگارَ کاکله ی
مرا وعده بده یی ایمسالَ بهاره کاکله ی

کاکله ی نُکون ناز، مِرا بخوان آواز
من تِرا زنم ساز، تا بیبیمی دَمساز

می چومان اشکباره، می دیل بی قراره، دِحالی نارَم کاکله ی
تی دوری بوکُشته مرا، دِ بیا من تی انتظارم کاکله ی

کاکله ی نُکون ناز، مِرا بخوان آواز
من تِرا زنم ساز، تا بیبیمی دَمساز

هر وقتی یاد آوَرَم تی قول و قرارَ کاکله ی
آلوچه دارانَ جیر اوسالَ بهاره کاکله ی
سر خرمن بوگوتی من تی خاطرخوایَم کاکله ی
گالِش کولا مانِه جور، تی واسی من آیم کاکله ی

کاکله ی نُکون ناز، مِرا بخوان آواز
من تِرا زنم ساز، تا بیبیمی دَمساز ...

(به اشکهای صورتم نگاه کن که چه جوانند
سُرخی لاله به مانند سُرخی ِ لُپ های توست
برو به مادرت بگو از یاد ِ خواستگارت
به من وعده ی بهار ِ امسال را داده بودی

ناز نکن، برایم بخوان
من برایت ساز می زنم تا با هم دَمساز شویم

چشمانم اشکباره، دلم بی قراره، دیگر حالی ندارم
دوری ات مرا کُشت، بیا دیگه، من منتظرتم

ناز نکن، برایم بخوان
من برایت ساز می زنم تا با هم دَمساز شویم

هر وقتی قول و قرارت را به یاد می آورم؛ زیر  ِ درختان ِ آلوچه در بهار ِ آن سال ...
سر  ِ خرمن گفتی که خاطرخواه ِ تو ام؛ کفش و کلاه نکرده به دنبال ات می آیم ...)

* توضیح ِ عکس ِ سیاه و سفید: دختر گیلانی در حال بافتن چادر شب (حدود 50 سال پیش)
منبع عکس:
http://www.shomaliha.com

 

 

تُرکی-
۱- لینک اول
۲- لینک دوم

بو گونلریم گؤروشه ته له سیرم
یاغما یاغِش یاغما یاغِش

منیم یاریم چوخدان گؤزده ییر

یاغما یاغِش یاغما یاغِش
 یاغِش یاغیر اینانیرام یاریم گؤزده ییر منی
اگر
یاریم وفالیدیر یقین گؤزده ییر منی
 یاخینلاشیب گؤروش یئرینه
اینانمیرام گؤزدریمه

منیم یاریم چوخدان گؤزده ییر

یاغما یاغِش یاغما یاغِش
یاغِش یاغیر اینانیرام یاریم گؤزده ییر منی
اگر
یاریم وفالیدیر یقین گؤزده ییر منی
گوروب منی قاچیر یانیما
دویونجا باخیرام
یاریما
اللرینی برک برک
سیخیرام
ساچلارینی
تومارلاییرام
یاغِش یاغیر اینانیرام یاریم گؤزده ییر منی
اگر
یاریم وفالیدیر یقین گؤزده ییر منی ...
(این روزها برای دیدار عجله دارم
باران نبار! باران نبار!
یار ِ من خیلی وقت است که به انتظار است
باران نبار! باران نبار!

باران می بارد، باور دارم که یارم به انتظارم است
اگر یارم وفا دار باشد، یقیناً به انتظارم است

دیدار نزدیک شده؛ به چشمهایم اطمینان ندارم
یار ِ من خیلی وقت است که به انتظار است
باران نبار! باران نبار!

باران می بارد، باور دارم که یارم به انتظارم است
اگر یارم وفا دار باشد، یقیناً به انتظارم است

من را می بیند و به سویم می دود
آنقدر که سیر شوم به یارم نگاه می کنم
دستانش را محکم می فشارم
گیسوانش را نوازش می کنم

باران می بارد، باور دارم که یارم به انتظارم است
اگر یارم وفا دار باشد، یقیناً به انتظارم است ...)

* توضیح ِ عکس: دختران و پسرانِ جوانِ آذربایجان به حالِ رقص در آتشگاهِ باکو
منبع عکس:
http://www.azerbaijanidances.4t.com

ادامه مطلب ...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 6913


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
فارغ التحصیل از دانشگاه هنر اصفهان (پردیس) در گرایش کارشناسی ارشد مرمت و احیای بناها و بافتهای تاریخی.
شناسنامه کامل من...