گویی که روی ِ شهر خاک ِ مُرده پاشیده باشند! با خود می اندیشم از آینده ... و اینکه امروز شاهد ِ چه شعبده بازی ِ بزرگی بوده ام! روی ِ دیگر ِ سکه، سخنانی هشدار دهنده است از آنانکه این بی احترامی به شعور ِ خود را تاب نیاورده اند: "اگر انسان به شبحی انتقامجو بدل شود و از خود اراده نشان دهد، حتی اگر سرش را جدا کنند باز هم نخواهد مُرد!" دریغ ایران! دریغ!
... و اَوستا می خوانم: (یسنا- هات 53- بند 6) "ای مردان و زنان! این را به درستی دریابید که "دروغ" در اینجا فریبنده است. "دروغ" را از پیشرفت و گسترش بازدارید و پیوند خویشتن را از آن بگسلید. شادی ِ بدست آمده در کورسوی ِ تباهکاری، اندوه مایه ای است. بدین سان، دُروندان ِ تباه کننده ی "راستی"، زندگی ِ مینوی ِ خویش را نابود می کنند."
یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۸
به شعبده باز ِ شهر ِ ما
عزیز ِ من! شعبده ای که در روز شنبه رو کردی به راستی فوق العاده بود! بی نظیر بود! آخه تو چطور تونستی یه همچین چشم بندی ِ قشنگی رو تو آستینت نگه داری و در دقیقه ی 90 رو کنی؟ جل الخالق! کولاک کردی! من که کیف کردم! به گمانم باید این شعبده بازی ِ فوق العاده را جدا از اینکه تاریخ نویسان ِ آتی درباره اش به تفصیل خواهند نوشت، در کتاب ِ رکوردها هم ثبت کرد! خیلی سریع و استادانه بود! من خودم شاهد بودم که چطور همه ی اونهایی که توی ِ صندوق "گوجه سبز" انداخته بودن و منتظر بودن که "گوجه سبز" دربیاد، هاج و واج و حیرون مونده بودن وقتی که دیدن یهو تو "سیب زمینی" از تو صندوق درآوردی و لبخندی روحانی تحویل ِ همه شون دادی! من که هنوز گیج ام چطور تونستی این شعبده را جمع و جور کنی؟! بقیه هم مثه من مات مونده بودن که چطور شد که اینطور شد؟! خلاصه هرچی بود تونستی که سر و ته اش رو هم بیاری! تمام آدم هایی رو هم که کنجکاو شده بودن راز ِ شعبده را بفهمن، محو و سیاه (و ایضاً فیلتر) کردی! حتی موبایل ها هم تحت ِ تأثیر ِ مغناطیس ِ شعبده ات دیگه آنتن نمی دن و اس.ام.اس نمیفرستن! بابا ای ولله! بابا احسنت به تو! همه مون تا یکروز بعد از رو کردن ِ تردستی ات متحیر بودیم و همدیگه رو نگاه می کردیم، حالا آروم آروم داریم باور می کنیم که نه بابا حق با توئه! ما بدون ِ اینکه بدونیم، تو صندوق "سیب زمینی" انداخته بودیم و البته چون سیب زمینی خوب تو صندوق جا نمی شد، تو مجبور شدی کمی آنرا فشار دهی ولی بازم نصف اش بیرون مونده بود که یک دستی از غیب رسید و درست اش کرد! خلاصه اینکه آقا خرگوشه که "سیب زمینی" دوست داشت تونست آقا اردکه رو که "گوجه سبز" دوست داشت سیاه کنه و بعد قانع اش کنه که یه مدتِ دیگه به این "سیب زمینی" خوردن ادامه بده! انشالله عادت بشه! 
زبونم لال، شعبده ات کم از معجزه ی پیامبران نداشت! هرچی باشه تو ولی نعمت ِ همه ی مایی و حق استادی و مولایی بر گردن ِ ما داری! اون لبخند ِ روحانی و معصومانه ات منو کشته استاد ِ پاک و راستگو و شریف ِ من! من تونستم در همین فضای ِ روحانی یک هاله ی نور دور ِ سرت ببینم و چشمهایی که بی پلک زدن، نه برای 20 یا 30 دقیقه، بلکه برای 24 ساعت به تو خیره شده بود! درود بر تو و این همه صداقت و راستی! باغ ات آباد! به پیوست ِ این نامه، عکس یکی از شعبده هامو برات میفرستم که در برابر شعبده ی روز ِ شنبه ی تو هیچه! با احترام و فروتنی دیوید کاپرفیلد 
چهارشنبه 27 خرداد 1388
قاصدک قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، امّا، امّا ...  در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی- طمع شعله نمی بندم - اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند ...
ترانه ای که پیشتر اینجا بود را به درخواست ِ صاحب ِ ترانه از وبلاگم برداشته و پاک کرده ام!
چشمهایش
"باران را انگیزه ی دیگریست گر بخواهد از چشمان ِ تو ببارد"
دختری که هنوز آنقدر جوان بود تا بتواند از رویاهایش با من و تو بگوید ... رویاهایش را دفن کردند، آنان که تاب ِ دیدن ِ شادی و سرزندگی اش را نداشتند و زیبایی ِ چشمانش را ... چقدر در این روزها یاد ِ شعر ِ "شاملو" می افتم: "شب نهادانی از قعر ِ قرون آمده اند آری که دل ِ پُر تپش ِ نوراندیشان را وصله ی چکمه ی خود می خواهندو چو بر خاک درافکندندت باور دارند که سعادت با ایشان به جهان آمده است. باشد! باشد! من هراسم نیست چون سرانجام ِ پُر از نکبت ِ هر تیره روانی را که جنایت را چون مذهب ِ حق موعظه فرماید می دانم چیست خوب می دانم چیست."
دوست ِ ترانه سرایم، "علیرضا حسینی" در "حصار ترانه" اش، شمعی در سوگ ِ آن دختر و دیگر شهیدان برافروخته که شعله ای از آن گرفتم و اینجا در "از این اَوستا" برافروختم. باشد که در جهان ِ دیگر، زمانی که در پیشگاه ِ داد ِ پروردگارم حاضر شدم، "وجدان" را شرمنده نباشم و آن نگاه ِ خیره و زیبا را !سلام ای خاکِ حاصلخیز ، که از تو لالـه می روید
حَریمت را شهیـدِ تو ، به خـون ِخـویش می شویَد ...
سلام ای لالـه ی خـونین ، گـل ِزخمی ، گـل ِپَـرپـر
به سوگِ تو در این مَسلخ ، بگیرم ناله را از سَر ...
تن ِپـاک ِتو را ای گـُل ، هـــزاران بـــار مـی بـویـم
به آه و اشک ، با هق هق ، تو را بـِدرود می گویم ...
سلام ای سـرزمـیـن من ، که از تو لالـه می روید
خـداحـافـظ جگرگوشه ، که تـاریخ از تو می گوید ...
استاد ِ فرزانه ام، "دکتر جلیل ِ دوستخواه" نیز در تارنمای ِ ارجمند ِ "ایران شناخت" شمع ِ دیگری در "سوگِ اسیاوشان" برافروخته اند و طرحی از یک هنرمند ِ ایتالیایی را در این سوگ آورده اند:
من نیز به سووشون نشسته ام و با سوگواری ِ مردمم، از کشته شدن ِ "سیاوش" می گویم:
جدا کرد از سرو ِ سیمین سرش / همی رفت در طشت خون از برش گیاهی برآمد همانگه ز خون / بدآنجا که آن طشت شد سرنگون گیا را دهم من کنونت نشان / که خوانی همی خون ِ اسیاوشان |