X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

موزه لوور در تهران

جمعه 10 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 11:47 ب.ظ

جمعه ـ 10 فروردین ـ برای بازدید از نمایشگاه "موزه‌ی لووْر" در تهران، به موزه‌ی ملی ایران رفتم ــ به ساختمان موزه‌ی دوران اسلامی. هیچوقت چنین جمعیتی برای بازدید از یک موزه ندیده بودم. ناچار شدیم در صفی طولانی به انتظار بایستیم ... ولی ارزش‌اش را داشت.



در بدو ورود، نمایشگاهی از عکس‌های زنده‌یاد عباس کیارستمی جلب نظر می‌کرد؛ عکس‌هایی که او از موزه‌ی لوور در سال‌های 91-1375 گرفته بود. در زیر، چند نمونه از کارهایش را می‌آورم. غالب عکس‌ها، یک بازدیدکننده‌ی امروزی را در کنار یک اثرِ موزه‌ای نشان می‌دهد؛ و همین تضادِ نگاه‌ها و لباس‌های جدید و قدیم، زیبایی به عکس‌ها بخشیده است.


زنده‌یاد عباس کیارستمی | عکس از تارنمای شبکه آی‌فیلم


عکس‌های زیر را با موبایل گرفته‌ام و توضیحاتشان را در پانویس گذاشته‌ام

[1]

[2]

[3]

[4]

[5]

[6]


از 56 اثر به نمایش درآمده‌ی موزه‌ی لوور در تهران، چند اثر نمادین چشم‌ام را گرفت که عکس‌ دو تا-یش را با توضیحات، ذیلاً می‌آورم. امید که این مراودات فرهنگی زیبا بین موزه‌های ایران و فرانسه ادامه‌دار باشد!


[عکس‌ها با کلیک، بزرگنمایی دارند]



نام اثر: تسلط زمان بر جهان
فرانسه، حدود 1600-1550 م. |سنگ مرمر. اثر تمثیلی. احتمالاً سنگ یادبود در "گورستان بیگناهان" قبرستان قدیمی در مرکز پاریس، که در سال 1780 تخریب شد. نقش‌برجسته‌ی زورق در حال حرکت روی امواج، تمثیلی از گذر زمان است. "مرگ" در عقب زورق به شکل یک اسکلت بالدار، از داس خود به جای سکان استفاده می‌کند؛ و "زمان" به شکل پیرمردی بالدار بر بلندای گیتی (روی کره‌ی زمین)  قرار گرفته، بر چوب‌های زیربغل تکیه زده و ساعت شنی در دست، طناب بادبان را گرفته است. "سرنوشت" در جلوی زورق، بادبان را به دست گرفته است ــ با طُرّه‌مویی که همچون یک فرصت باید به محض رؤیت بدان چنگ زد. 



عنوان: میترا در حال کشتن گاو نر
کشف شده در پرستشگاه میترا، نزدیک صیدا یا صیدون باستانی در لبنان، قرن 4 م. | سنگ مرمر.
"میترا" (ایزدی با منشأ ایرانی) در حال قربانی کردن یک گاو نر. با ریختن خون بر زمین، جهان از خشکسالی نجات می‌یابد. عقرب که در اینجا نماد نیروهای شرّ است بیضه‌های گاو را نیش می‌زند. یک سگ و یک مار از خون مُغذی گاو نر می‌نوشند. دو پرنده، که یکی از آن‌ها احتمالاً کلاغ پیام‌آور خورشید است در دو سوی این صحنه نشسته‌اند. در این نقش‌برجسته، نیم‌تنه‌های نمادین چهارفصل و ماه و خورشید و همچنین نشانه‌های دوازده بُرج فلکی آمده است. نمادهای موجود در این اثر، بیانگر تولد دوباره‌ی طبیعت و چرخه‌ی زمان هستند.




[1] ---
[2] مادر کاترین اگنس آرنولد و خواهر کاترین دو سنت سوزان دو شامپین. 1662 میلادی. نقاشی فیلیپ دوشامپین.
[3] ناختورهِب در حال نیایش، دوره‌ی پسامِتیک دوّم از 26-اُمین سلسله‌ی پادشاهی.
[4] ---
[5] مراسم تاج نهادن امپراتور ناپلئون اوّل بر سر ملکه ژوزفین. 7-1806 میلادی. نقاشی ژاک لوئی داوید.
[6] تصویر یک زن، معروف به فرونیر زیبا. حدود 1495 میلادی. نقاشی لئوناردو داوینچی.

لاله سیاه

دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 06:00 ب.ظ



مدتی پیش، یکی از دوستانِ سینمایی در محفلی، این بحث جالب را مطرح کرد که از داستانِ "لاله‌ی سیاه" اثر الکساندر دوما، هیچ اقتباس سینماییِ معروفی در دست نیست؛ و آن لاله‌ی سیاه (1964) (+) هم که "آلن دلون" بازی کرده، صرفاً دارای یک تشابه اسمی با اثر دوماـست و به کلی داستان دیگری دارد. 

داستانِ "لاله‌ی سیاه" به روایت آن دوستِ سینمایی:

«لاله‌ی سیاه، آمیخته‌ای از یک داستان غیر واقعی و حوادث بسیار مهم تاریخی است. درباره‌ی مسابقه‌ای‌ست که شهرداری هارلم ترتیب داده است؛ به این شکل که هرکس بتواند تا موعد مقرر، لاله‌ی سیاهی را پرورش دهد برنده‌ی جایزه‌ی 100،000 گیلدری خواهد شد. در این میان، دکتر جوان "کورنلیوس ون‌بارلی" در حال پرورش لاله‌اش هست، غافل از اینکه همسایه‌ی بدجنس او "باکستل" نیز در صدد انجام همین کار است و چون توانایی آنرا ندارد قصد دارد لاله‌ی دکتر را بدزدد. این داستانِ خیالی مصادف است با یکی از فاجعه‌بار-ترین حوادث تاریخ هلند، یعنی به دار آویخته شدن "یوهان د ویت" نخست وزیر هلند و برادرش توسط اوباش بدون آنکه حتی در دادگاه محاکمه شوند.

دکتر "کورنلیوس" از همه‌جا بی‌خبر گرفتار توطئه‌ای که همسایه‌اش "باکستل" برایش طرح کرده می‌شود و به عنوان زندانی سیاسی محکوم به حبس ابد می‌گردد. اما او در زندان نیز دست از پرورش دادن لاله‌اش بر‌نمی‌دارد و با کمک "رزا"، دختر جوانِ رئیس زندان که به صورت مخفیانه و بدون آگاهی پدرش به دیدنش می‌رود، تمام سعی‌اش را برای بزرگ کردن لاله‌اش می‌کند و این تازه شروع حوادث بعدی است ...».


کنجکاو شده بودم و در اینترنت جست‌وجویی کردم. متوجه شدم که یک انیمیشن سینماییِ متوسط (و نه عالی) در سال 1988 توسط کمپانی "بوربَنک" استرالیا از روی داستانِ "لاله‌ی سیاهِ" الکساندر دوما ساخته شده که تقریباً به خط روایی داستان، وفادار بوده است [نکـ IMDb]. در این فیلمِ کارتونی، شخصیت‌های "وان‌بیرل" (پرورش‌دهنده‌ی لاله‌ی سیاه)، "باکستل" (همسایه‌ی بد-دل)، "کورنلیوس دیوایت" (سیاستمدار نگون‌بخت)، "کراکه" (خدمتکار و پیکِ دیوایت)، "گریفوس" (زندان‌بان) و "رُزا" (دختر زندان‌بان) به مانندِ داستان اصلی وجود دارند؛ ولی در عوض از "جان دیوایت" (برادر کورنلیوس) و "پرنس اورانژ" (حکمران هلند) و "وان هری‌سن" یا وان سیستِنس (سرپرست گُلکارهای هارلم) نشانی نمی‌بینیم. همین‌طور به مقتضای داستان‌گویی برای کودکان، یک گربه (در خانه‌ی باکستل) و دو موشِ چاق و لاغر (در خانه‌ی وان‌بیرل) به کارتون افزوده شده‌اند!


پوستر انیمیشن لاله ی سیاه (1988)


ملاقات‌های پنهانیِ "وان‌بیرل" با "رُزا" در زندان و مراقبت‌ از پیازهای سه‌گانه‌ی لاله‌ی سیاه [که در نهایت، یکی از سه‌تا به ثمر می‌رسد]؛ و نیز طرح دوستی‌ریختنِ "باکستل" با "گریفوس" و دزدیدن لاله‌ی سیاه از اتاقِ "رُزا"؛ و پیدا شدنِ نامه‌ی "دیوایت" ــ که سند بی‌گناهی "وان‌بیرل" بوده است، عیناً مانندِ داستان اصلی در این کارتون به تصویر درمی‌آید. ولی فصل نهاییِ داستان که صد-هزار سکه جایزه در جشن لاله‌ها (15 ماهِ مهِ 1673 در هارلم) نصیبِ "وان‌بیرل" و "رُزا" می‌شود با پیش‌درآمدی متفاوت به تصویر کشیده شده است.

بخش‌هایی از این فیلم کارتونی را انتخاب کرده‌ام و با موسیقیِ متن-اش که ساخته‌ی ویولونیست و آهنگساز نامدار استرالیایی "ویلفرد لِمان" (+) است در نماشا و فورشیرد قرار داده‌ام.


عکس زیر: ویلفرد لِمان در سال 1963. عکس از آرشیو ABC

ویلفرد لمان



-----------------


تلخیص‌شده‌ی داستان لاله‌ی سیاه را 25 سال پیش خوانده بودم. این‌بار که به خانه‌ی پدری رفته بودم آن را در کتابخانه یافتم و از نو خواندم؛ در صفحه‌ی پایانی‌اش این جمله‌ی زیبا چشم‌ام را نواخت: «آنهایی که رنج زیادی کشیده‌اند، این حق را دارند که شاد باشند».


روی جلد کتاب لاله ی سیاه. اثر الکساندر دوما

کتاب لاله ی سیاه

کتاب لاله ی سیاه



پیروزی در شیکاگو

جمعه 6 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 07:20 ب.ظ


شهریورماهِ سالِ گذشته، داوود رشیدی از جمع‌مان رخت بربست. در یادواره‌اش خواندیم که او در ماه‌های آغازین سال 1371 نمایش «پیروزی در شیکاگو» را در تئاتر شهر تهران روی صحنه برده بود؛ و این نمایش موفق شده بود برای نخستین‌بار پای شهروندان معمولی را نیز ـ بجز مخاطبان خاص و قشر روشنفکر ـ به سالن‌های تئاتر باز کند و بازار تئاتر را پُر-رونق‌ سازد [نکـ مقاله‌ی روزگار از دست رفته آقای تئاتر].


پیروزی در شیکاگو


"پیروزی در شیکاگو" را "والتر وایدِلی" (Walter Weideli نکـ ویکی‌پدیا)، نمایشنامه‌نویس سوئیسی، در سال 1962 با عنوان اصلیِ "Résussir à Chicago" به زبان فرانسه نگاشته بود و فرانسوا سیمون (+) آن را در تئاتر کاروژ به روی صحنه برده بود. در این نمایش، داوود رشیدی هم بازی داشت؛ و یک کپی از نوشته‌ی وایدِلی را با خود به ایران آورده و بعدها به فارسی ترجمه نموده بود. ظاهراً خودِ وایدلی هم تا کنون کارش را مستقلاً منتشر نکرده است (!) طوری که به جز ترجمه‌ی فارسیِ رشیدی، معدود ترجمه‌هایی به زبان‌ چک (سال 1964 ـ با عنوان Kariéra v Chicagu) و آلمانی و لهستانی از این اثر موجود است و بس.


تصاویری از "والتر وایدِلی" در سال 1972، از مصاحبه‌اش در برنامه‌ی تلویزیونیِ En personne

والتر وایدلی 

پیروزی در شیکاگو


داستان (مطابق ترجمه‌ی فارسی) :

در سال‌های 1920 در شیکاگو، گریگور اسمال خبرنگار جوان روزنامه‌ی شیکاگو-تایمز شبی حین گشت‌زنی در اطراف بندر، متوجه می‌شود که فرد ناشناسی تعقیب‌اش می‌کند. فرد ناشناس (که می‌فهمیم نام‌اش "باتل‌جو"ست) خبری دست اوّل به اسمال می‌دهد: پسرِ خردسالِ آقای کراسول (صاحب کارخانه‌های ماشین‌سازی) را دزدیده‌اند. اسمال به کمک مستخدمه‌ی سیاهپوستی به نام روزا ویلسون، خود را به داخل تجارتخانه‌ی کراسول می‌رساند و خواهان مصاحبه با او می‌شود. ولی متوجه می‌شود که کراسول ـ از بیم جانِ فرزندش ـ میل ندارد که پلیس در این کار دخالت کند و می‌خواهد پنج میلیون دلار درخواستیِ بچه‌دزدها را به آنها بدهد. کراسول از اسمال می‌خواهد که درین‌باره تا 24ساعت سکوت کند تا خودش کار را فیصله دهد؛ و در ازای این سکوت، 1000دلار پاداش به اسمال پیشنهاد می‌کند ... .


مهدی هاشمی (در نقش گریگور اسمال) و کاظم هژیرآزاد (در نقش باتل‌جو)

پیروزی در شیکاگو


کاظم هژیرآزاد، سیامک اطلسی، فریماه فرجامی و جمع بازیگران "پیروزی در شیکاگو"

پیروزی در شیکاگو


دانلود نمایشنامه:

دستیابی به ترجمه‌ی رشیدی برایم کار دشواری بود. ردّ نمایشنامه را در کتاب "درخت تبریزی دوم" (جلد اوّل مجموعه آثار نمایشی داوود رشیدی) یافته بودم ولی بضاعت ناچیز کتابخانه‌های شهرستان، هر بار مأیوس-ام می‌کرد. سرانجام در یک غروبِ "دی-ماه"ـی آن را در کتابخانه‌ی تخصصی ادبیات در باغ غدیر اصفهان یافتم و با موبایل کل-اش را عکسبرداری کردم. عکس‌ها را تا جایی که ممکن بود به لحاظ نور و کنتراست تنظیم کردم و در قالب یک فایل پی.دی.اف در اینترنت قرار داده‌ام؛ که می‌توانید آن را از اینجا دانلود کنید [پسوُرد فایل پی.دی.اف: asha.blogsky].

نقد و نظر:

حتماً از اجرای نمایش "پیروزی در شیکاگو" در سالن اصلی تئاتر شهر تهران، فیلمی هم موجود است؛ که نتوانسته‌ام آن را بیابم. ولی در معرفی و نقدِ این نمایش، مقاله‌ی خوبی از آقای محسن بیگ‌آقا در نشریه‌ی ادبستان فرهنگ و هنر (شماره 30، خرداد 1371) یافتم که اینجا به اشتراک گذاشته‌ام.

والتر وایدلی




دوبله‌ی فیلم برادران کارامازوف

پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 06:26 ب.ظ

هنر دوبله‌ی فیلم در ایران، دوران پُرشکوهی داشته است. متأسفانه این روزها، این هنر رو به افول نهاده است و کمتر شاهد آثار فاخر هستیم.

یکی از فیلم‌هایی که در دوران پُر فروغِ پیشین، به فارسی دوبله شده، فیلم برادران کارامازوف (1969)، ساخته‌ی سینماگر شهیر روس "ایوان پیری‌یِف" است؛ به مدیریت-دوبلاژِ ابوالحسن تهامی.


تصاویر زیر: دو نمونه از پوسترهای فیلم

پوستر فیلم برادران کارامازوف

پوستر فیلم برادران کارامازوف


این فیلم، اقتباس سینمایی محبوبی‌ بوده است در روسیه از رُمان سترگِ فئودور داستایفسکی. شهرتش به هنگام اکران در روسیه، هم بخاطر مزدوج بودنِ کارگردان (پیری‌یِف) با ستاره‌ی جوانی که نقش گروشنکا را بازی می‌کرد (لیونِلّا پیری‌یِوا) بود و هم بخاطر فوت ناگهانی این کارگردان به هنگام فیلمبرداری بخش سوّمِ فیلم؛ که باعث شد این بخش را دو تن دیگر (کیریل لاوروف و میخائیل اولیانوف) تکمیل کنند. البته این اثر، شهرتی بین‌المللی هم دارد و نامزد اسکار بهترین فیلم غیر-انگلیسی‌زبانِ سال 1969 بوده است [که در رقابت با "زد"ِ کوستا گاوراس، جایزه‌ی اسکار را بدو وامیگذارد].


تصویر زیر: نمایی از فیلم برادران کارامازوف (آلیوشا، کاترینا و گروشنکا)

نمایی از فیلم برادران کارامازوف


دوستانی که اصل رُمان را [به ترجمه‌ی صالح حسینی] خوانده‌اند، بی‌شک این جدل زنانه را در یاد دارند -> مجلسی که آلیوشا پیغام برادرش دمیتری را برای نامزدش کاترینا ایوانووْنا آورده است: «به من گفت تعظیم‌ات کنم ـ و بگویم که دیگر نمی‌آید ـ امّا تعظیم‌ات می‌کند». کاترینا امیدوارانه می‌کوشد تعبیری دلخواه از پیغام ِ دمیتری داشته باشد؛ ولی آلیوشا او را از رابطه‌ی دمیتری و گروشنکا می‌آگاهاند و از قصدِ دمیتری برای ازدواج با آن زن. کاترینا با خنده‌ای عصبی می‌گوید: «از من داشته باش که با او عروسی نخواهد کرد». اینجاست که پرده‌ها بالا می‌رود و متوجه می‌شویم این دو زن، پیش از آمدنِ آلیوشا، با هم توافقی داشته‌اند ... کاترینا مهربانانه سه‌بار دستِ گروشنکا را می‌بوسد و گروشنکا هم متقابلاً قصد بوسیدنِ دست کاترینا را میکند: «دوشیزه بانوی عزیز، دستت را می‌گیرم و همانطور که تو دست مرا بوسیدی، من هم دست تو را می‌بوسم. تو دست مرا سه‌بار بوسیدی، امّا من باید سه‌هزار بار دستت را ببوسم تا با هم مساوی شویم»... خواننده‌ی مردد گمان می‌برد که این دو، همه چیز را بین خود حل و فصل کرده‌اند ... ولی ... .


تصویر زیر: نمایی از فیلم برادران کارامازوف (کاترینا در حال بوسیدنِ دست گروشنکا)

نمایی از فیلم برادران کارامازوف

نمایی از فیلم برادران کارامازوف

در نسخه‌ی دوبله‌ی فارسی، این سکانس از فیلم، با زیبایی و تبحر هرچه تمامتر توسط صداپیشگان زنده‌یادان ژاله کاظمی (به جای لیونِلّا پیری‌یِوا - در نقش گروشنکا) و فهیمه راستکار (به جای اِسوِتلانا کورکوشکو - در نقش کاترینا) در استودیو شهابِ تهران اجرا و بازی شده است. این سکانس را برای دانلود و تماشا در نماشا قرار داده‌ام.




( تعداد کل: 19 )
   1       2       3       4       5    >>