به منزل رسید آنکه پوینده بود/ رهی یافت آن کس که جوینده بود
خاطرات کودکی برای همهی ما ارزشمندند؛ چراکه به دورهای از زندگی تعلق دارند که خیالپردازی و آرزو در اوج خود جریان داشت.
پوکو و ژوپی (یوبی) یکی از همان خاطراتِ رؤیایی است. تِم این مجموعـهی کارتونی دانمارکی که در اوایل دهـهی 1360 از تلویزیون ایران پخش میشد چنین بود: آرزو کردن پیش از به خواب رفتن، و برآورده شدنش در همان شب؛ با قدم گذاشتن از پنجرهی اتاقِ کودکی به آسمانی پُرستاره!

پیشتر، دوستان زیادی تلاش کردند تا مجموعهی کارتونی «پوکو» بهطور کامل در دسترس قرار بگیرد. خود من نیز مکاتبات متعددی با تلویزیون دانمارک دربارهی «پوکو» داشتم که آنها را اینجا در انجمن کافهکلاسیک و هم اینجا در وبلاگم بازنشر کرده بودم. هرچند آن تلاشها در ظاهر بینتیجه ماند، اما اثرشان چند سال بعد، به شکلی دیگر نمایان شد.
پنج روز پیش (۲۳ آذر ۱۴۰۴)، پیامی از دوستی ناشناس (با نامِ علی) در وبلاگم دریافت کردم که آن را با خوانندگان عزیز این تارنـگار در میان میگذارم:
سلام.
من نوشتهها و کارهای عالی شما رو مدتهاست پیگیری میکنم. دستمریزاد به کمالگرایی و دقت شما در تحقیق و ردیابی نوستالژیهای کودکی نسل ما. من هم مثل شما سالهاست که در اوقات فراغتم به شناسایی این موضوعات میپردازم. نمونهاش همین پوکو. بعد از خوندن متن شما (و البته یک متن مشابه در کافهکلاسیک از دون دیهگو) دست به کار شدم و با تلویزیون دانمارک مکاتبه کردم تا با استفاده از تجربۀ ناموفق جناب دون دیهگو دلاوگا و شما شاید بتونم این بار کار رو پیش ببرم. اونها من رو به کارکنان سایت میراث فرهنگی دانمارک که بخشی از آرشیو رادیو تلویزیون دانمارک رو هم شامل میشه ارجاع دادن و گفتن که امکان درخواست دسترسی عمومی به آرشیوهای قدیمی وجود داره ولی ممکنه چندین ماه طول بکشه تا ترتیب اثر بدن. من هم طبق راهنمایی اونها درخواست برای دو کارتون پوکو و سوزی رو ارایه کردم. بعد از چند ماه با من تماس گرفتن و گفتن به درخواستم ترتیب اثر دادن و هر دو کارتون رو در سایتشون برای دسترسی عموم آپلود کردن. هر ۶ اپیزود سوزی رو ارایه دادن ولی برای پوکو فقط ۴ تا اپیزود رو قرار دادن و بهم گفتن که کیفیت دو اپیزود دیگه خیلی پایین بود. در هر حال خواستم لینکها رو برای شما هم بفرستم که به نوعی پایان خوشی باشه برای این جستجوی طولانی مدت. امید که لذت ببرید. لینکها رو هم اینجا و هم ذیل پستهای شما در خصوص سوزی و پوکو هم قرار میدم که سایر علاقمندان هم استفاده کنن. پایدار باشید:https://www.danskkulturarv.dk/find/Susi/sorteret-efter-nyt-paa-dka
https://www.danskkulturarv.dk/find/Poco/sorteret-efter-nyt-paa-dka


من، لینکهای ارسالیِ آن دوستِ ناشناس را در اختیار مدیر کانال تلگرامی «کافهسینما» قرار دادم تا ویدئوهای «پوکو» و «سوزی» از این مسیر در دسترس بچههای دیروز قرار بگیرد.
این جستوجوی طولانی، درست به خیالانگیزی سفرِ پوکو با دوست فضاییاش ژوپی بود: سفری که از خانهی کودکی شروع شد و به منزلی در میانسالی رسید.
باز هم از آن دوستِ نادیده و ارجمند برای همّت و معرفتشان سپاسگزارم.

تمام قسمتها به مرور، با زیرنویس فارسی در اینجا قرار میگیرد:
پوکو ــ قسمت 3
پوکو ــ قسمت 4
خیلی کوچک بودم که این کارتون، اونم خیلی کم، از تلویزیون پخش میشد: روبارب، یک سگ سبز رنگ شیرینعقل!
یادمه که یه صدای شیک و گرم روی متن این کارتون صحبت میکرد: فکر کنم صادق ماهرو بود.

من پخش مجموعه انیمیشنهای کوتاهِ «روبارب» (1974) را در تلویزیون ایران، با صدای زندهیاد صادق ماهرو به جای راوی (ریچارد برایرز) در یاد داشتم؛
ولی فقط بعدها بود که دانستم سازندۀ این مجموعۀ کارتونی، یکی از استادان بزرگ انیمیشن، باب گادفری، بوده است!
باب گادفری، انیماتور شهیر انگلیسی، را بیشتر بخاطر طنز گزنده و آنارشی در آثارش میشناسند. او در سال 1975 برای انیمیشن «بزرگ» (+)، برندۀ جایزۀ اسکار و جایزۀ آکادمی فیلم بریتانیا شد؛ و در سال 1979 هم برای انیمیشن «عروسک رویایی» (+) (بهاتفاق زلاتکو گرگیچ از یوگسلاوی) نامزد جایزۀ اسکار شد.

چندی پیش، کل مجموعۀ روبارب (1974) بصورت زبان اصلی و با کیفیت بالای تصویر، توسط کاربران گروه تلگرامی «مدیا سورس» در اینجا به اشتراک گذاشته شد. اشارهای هم همانجا به دوبله و پخش مجدد این مجموعه با صدای علیرضا شایگان در اواخر دهه 1370 از شبکۀ دوم سیما داشتند؛ که چون خاطرهای از آن ندارم، برایم صحت و سُقم-اش قابل تأیید نیست.
قسمت اول این مجموعه، با عنوان «وقتی روبارب منقار ساخت»، را در آپارات بارگذاری کردهام.
به دنبال این بودم که با هوش مصنوعی، سریعاً زیرنویس فارسی آن را هم تدارک ببینم؛ ولی نتیجۀ کار، برایم رضایتبخش نشد؛ و بهتر دیدم گفتار متن این انیمیشن را بصورت خلاصه و روایی بیاورم:

[روبارب، سگ بازیگوش و خیالپرداز، در خانهای زندگی میکرد که باغی آفتابی و پر از چیزهای جالب داشت؛ از درختان و زنبورها گرفته تا سوراخهایی که دوست داشت استخوانهایش را آنجا پنهان کند. او عاشق بو کشیدن چیزهای خوشبو و دویدن دنبال هرچیز جهندهای بود.
روبارب بیشتر عمرش را به خوردن وسایل خانه مثل صندلیها و کفش و فرش و حتی امتحانکردن درخت باغ گذرانده بود! با این حال، همیشه آرزوی خوردن کشهای لاستیکی (*) را داشت؛ کشهایی که پرندههای باغ خیلی راحت آنها را پیدا میکردند و میخوردند. هر وقت روبارب از آنها میپرسید چطور موفق میشوند، پرندهها فقط بال میزدند و به هوا پرواز میکردند.
یک روز از پشت پرده دید یک کلاغ فربه با منقار بزرگی، یک کش لاستیکی ضخیم را با منقارش از دل خاک بیرون آورد. روبارب فکر کرد راز موفقیت پرندهها همان منقاری است که دارند. اما یک سگ چطور میتواند منقار داشته باشد؟
روبارب تصمیم گرفت با پرندهها بیشتر آشنا شود؛ برای همین، خودش را به شکل یک تکه نان بزرگ درآورد و ساعتها بیحرکت وسط باغ دراز کشید تا پرندهها نزدیکش بیایند. نقشهاش گرفت و کلی پرنده دورش جمع شدند. او از این فرصت استفاده کرد و رفتارشان را خوب زیر نظر گرفت و فهمید پرندهها با تکان دادن بالهایشان، بالا میپرند و پرواز میکنند.
بعد از این کشف، روبارب قانع شد که اگر بخواهد به کشهای لاستیکی برسد، باید تلاش کند مثل پرندهها پرواز کند. پس شبها روی ساختن دستگاه پروازش کار کرد؛ وسیلهای با بال، فنر و یک منقار زرد پلاستیکی بزرگ! صبح روز بعد، روبارب با هیجان تجهیزاتش را آماده کرد و روی تاب نشست تا پرواز آزمایشیاش را شروع کند. صدای هواپیما را درآورد و خودش را بالا کشید و درست همان لحظه که فکر کرد تنها سگیست که به آسمان نزدیک شده، یادش رفت بالهای خودش را تکان بدهد؛ برای همین ناگهان سقوط کرد و منقار بزرگش در چمنها گیر کرد.
در حالی که روبارب هنوز وسط چمنها گیر کرده بود، پرندهها از راه رسیدند و حتی گربه چاق همسایه به او خندید. روبارب با خودش فکر کرد: "پرندهها منقار دارند و من هم حالا یک منقار دارم؛ هرچند منقار من پلاستیکی است!"
در پایان، روبارب قانع شد که هر چیزی را اگر واقعاً بخواهی، میتوانی بسازی ــ حتی اگر شبیه پرندهها نشوی! و اینگونه، ماجرای تلاش او برای "منقاردار شدن" و پرواز مثل پرندهها به پایان رسید.]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
⁎ کشهای لاستیکی (در گفتار اصلی کارتون: rubber bands) همان کرمهای خاکی است که در ذهن خیالباف روبارب به این صورتِ بامزه تصور میشود.
روبارب ـ قسمت اول
سرانجام با تلاشِ «لُرد پدینگتون» [یکی از کاربران کافه کلاسیک]، آهنگ خاطرهانگیز تیتراژ کارتون «بچههای مدرسهی والت» هم پیدا و کشف رمز شد! این آهنگ متعلق به خود مجموعهی کارتونی بوده است و در قسمت (4) از نسخهی اصلی (ژاپنی) شنیده میشده؛ ولی چون این قسمت در تلویزیون ایران کامل پخش نشده بود، امکان شناسایی-اش هم تا کنون مقدور نبود. کاش میشد یکبار شرح این جستوجوی طولانی را از آغاز تا امروز که این اثر پیدا شده، سر صبر نوشت ... خودش خاطرهی جمعیِ یک دوران است ... .
نکتهی جالب اینکه، برخلاف گمان همهی ما که میپنداشتیم چون خاستگاهِ داستان از ایتالیا بوده پس لابد این موزیک هم یک تِم و پیشینهی ایتالیایی دارد (!)، در نسخهی دوبله-شدهی کارتون به زبان ایتالیایی، آهنگِ خاطرهانگیز ما (ایرانیان) را حذف کرده و موسیقی دیگری جایگزین-اش کردهاند؛ که لابد این دوّمی، ایتالیاییتر و نزدیکتر به روحیاتشان بوده است ... .
کنجکاو بودم بدانم که در این سکانس، دیالوگها چه بوده؛ مخصوصاً بین پدرِ انریکو با مادر-اش:
(ترجمهها از روی گوگل-ترانسلیت است؛ دوستان خُرده نگیرند)
bene bene bene così grossi quel povero ragazzo è un compagno di classe di enrico
خُب خُب خُب عالیه که اون پسر فقیر، همکلاسی انریکو است
già enrico era imbarazzato quando l'ha riconosciuto ma ha deciso di andarlo a trovare spesso e anche di diventare suo amico
انریکو وقتی شناخته بودش، خَجل بود
امّا تصمیم گرفت که بیشتر بهش سر بزنه و دوست-اش بشه
sono contento è una bellissima decisione nostro figlio è davvero un bravo ragazzo ne sono fiero
خوشحالم، این تصمیم قشنگیه
پسرمون واقعاً پسر خوبیه؛ بهش افتخار میکنم
questo amicizia insegnerà molte cose
این دوستی، چیزای زیادی بهش یاد میده
tanti auguri un piccolo obolo per favore
(آکاردئون-نواز) مبارکها باشه، یه همراهیِ کوچیک بفرمائید لطفاً
approfittiamo l'occasione
بیا از فرصت استفاده کنیم
signora permette questo ballo
خانم، اجازهی این رقص را میدید؟
che pazzia
دیوونه (محبت-آمیز)
cara quanto tempo è passato dal nostro ultimo ballo
عزیزم، از آخرین رقصمان چقدر گذشته؟
quasi non lo ricordo
یادم نمیاد
....