وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

مرثیه‌خوان به مویسـتان


در سوگـت، دلم لرزید!

و برای تسلّی-ات، راهی مویسـتان شدم؛

مرثیه‌خوان از سوگنامه‌‌های  راینر ماریا ریلکه:


«... و آن جوان هنوز از پیِ چیزی روانه است؛

شاید اسیر عشقِ یکی مویه‌ی جوان شده است ...

دنبال او درون چمنزار می‌شود و دخترک خطاب به او می‌گوید:

"آن دورهاست خانه‌ی ما. خیلی دور." ــ کجا؟

و باز هم جوان روانه از پی اوست.

حالت دخترک او را سخت شیفته کرده: شانه‌هایش، گردنش ــ شاید تبارِ او به خاندانی بزرگوار می‌رسد.

... اما آنجا، جایی که ایشان ساکن‌اند، در درّه، از جمع مویه‌های مُسن‌تر زنی

به پُرسه‌های مرد جوان گوش داده، می‌گوید:

ما مویـه‌ها خاندانی بزرگ بوده‌ایم زمانی.

اجدادِ ما در آن کوهستان به کارِ معدن بودند،

گاهی تو در میان آدمیـان

برخورد می‌کنی به قطعه‌ی برّاقی از غمی قدیمی و دور،

یا خشمِ سنگواره گشته‌ای از تکه‌پاره‌های یک آتشفشانِ پیر.

این‌ها همه از آن‌جاست؛ ما در گذشته ثروتِ بسیار داشتیم.

و او به لطف، رهنمای مرد جوان می‌شود به ساحتِ مویستان،

اشاره می‌کند به ستون‌های بازمانده‌ی معبدها،

و بُرج‌های فروریخته‌ای که شهزادگانِ مویه از آن‌جا

فرزانه بر قلمروشان حکم می‌راندند.

نشان مردِ جوان می‌دهد درخت‌های قدکشیده‌ی اشک را،

و کشتزارهای اندوه شکوفان را ...».

(مرثیه‌های دوئینو. مرثیه‌ی دهم. ترجمه‌ی: علی بهروزی ــ ضمن مقابله با برگردانِ شرف‌الدین خراسانی)




روزی روزگاری کریسمس


«در همه‌ی فیلم‌ها، داستان‌های مصوّر و نمایش‌نامه‌ها و ترانه‌های والت دیسنی، همیشه یک جنبه‌ی اخلاقی هست. همیشه خوبی بر بدی، و حقیقت بر دروغ پیروز می‌شود. در هیچ‌یک از فیلم‌های او "عشق" به صورت شهوت و سکس ظاهر نمی‌شود؛ بلکه به همان هیأت عشق‌های ایده‌آل و پاک و خالصِ قدیمی‌ها دیده می‌شود. در این باره خود والت دیسنی می‌گفت: "در این جهان، به قدر کفایت زشتی و بدی هست؛ دیگر من چرا بر این زشتی‌ها چیزی بیَفزایم".» (ماهنامه‌ی پیل‌بان، سال اوّل، ش. 1 و 2، فروردین و اردیبهشت 1381، ص 31)

اوّلین‌باری که کارتون "روزی روزگاری کریسمسِ میکی" (اطلاعات در IMDb) را دیدم، 20سال پیش بود؛ در یک بازار مکاره در آستارا ــ در ایّامی که هنوز بازار ویدئو داغ بود! آن زمان، بیشتر جذبِ عکس رنگی روی جلد-اش شده بودم. نسل ما از کریسمس‌های کودکی با "اسکروج" و "میکی‌ماوس" در تلویزیون، خاطره داشت؛ و عکس روی جلد آن کاستِ ویدئو، تشویق به تجدید آن خاطره می‌کرد ... . 

باری، این نسخه‌ی ویدئویی، هرگز نتوانست برایم جای آن "اسکروج" تلویزیونی را بگیرد. هفته‌ی گذشته هم وقتی دوباره دیدم-اش (و این‌بار، بصورت دوبله‌شده)، فقط معطوف به تلاش-اش برای ارائه‌ی یک اقتباس آبرومند از داستان "هدیه‌ی کریسمسِاُ. هنری (*) شدم. و البته سبب‌ساز شد تا این داستانِ کوتاه را از نو بخوانم.  

[دریافت ترجمه‌ی فارسی داستان از اینجا]

این بخشِ اقتباسی از کارتون را در آپارات گذاشته‌ام




(*) ـ پیش‌تر، از آثار اقتباس‌شده از داستان‌های اُ. هنری، کارتون خوب "آخرین برگ" را در تلویزیون ایران دیده بودیم [تماشا در اینجا]