اسفرجان
نوروز ِ امسال یادداشتی برای "بنیاد میراث پاسارگاد" فرستاده بودم در باب ِ شهرکِ "اسفرجان" که با استقبالی از سوی ِ دوستان مواجه شد. دوست ِ ایراندوستِ ارجمندم "پژمان شیبانی اسفرجانی" در ادامهی آن مقاله، عکسهایی دلنشین از "اسفرجان" برای سایت ِ مزبور ارسال داشتهاند که لینک به صفحهی آن در انتهای ِ یادداشتِ پیشین قرار گرفته است و دلبستگانِ طبیعتِ ایران را ارمغانی خوش باشد.
یکی داستان ...
پیرمرد! این همه داستان که گفتی به چه کار ِ ما آمد؟ این همه که گفتی، پوچ بود! باطل بود! راهِ امروز ِ ما جدا از آن است! اگر بودی، می دانستی که چه بیهوده از عمرت گذشتی! من که اصلاً نمی فهمم پیرمرد، تو که آن همه ثروت داشتی چه جنونی عارض ات شد که همه را خرج ِ داستان و افسانه کردی؟ چه می خواستی مرد؟ خودت گفتی که ندانستی چه زمان دوستان و یاران ات رفتند و تو با آن جام ِ "می" در دشت تنها ماندی! مست شده بودی پیرمرد که یگانه آرزوی ات شد به پایان رساندن ِ آن داستان؟
زخم به دلِ خود زدی مرد!
فسرده تن اندر میان گناه روان سوى فردوس گم کرده راه
ز یاران بسى ماند و چندى گذشت تو با جام همراه مانده به دشت
زمان خواهم از کردگار زمان که چندى بماند دلم شادمان
که این داستانها و چندین سخن گذشته برو سال و گشته کهن
ز هنگام کى شاه تا یزدگرد ز لفظ من آمد پراگنده گرد
همانا که دل را ندارم به رنج اگر بگذرم زین سراى سپنج

من امّا شریک ام در مستی ات که آن جام را "می" فزون از یک تن بود!
"تهمینه" دُخت ِ زیبای ِ شاهِ "سمنگان" شبانه به خوابگاهِ "رستم" آمده، و "رستم" خیره در زیبایی و شکوه اش ...
پس پرده اندر یکى ماه روى چو خورشید تابان پر از رنگ و بوى
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا بکردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک تو گفتى که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیر دل خیره ماند برو بر جهان آفرین را بخواند
نام ِ تو چیست دختر؟
تهمینه ام! دختر ِ شاهِ "سمنگان"! همان که آفتاب روی اش ندیده است! "داستان"ها از تو شنیده بودم "رستم"! از رزم هایت؛ از بزم هایت ... آنقدر از تو و "داستان"هایت شنیدم که ندیده خواستارت شدم ... و اکنون نزد تو ام ...
چنین داد پاسخ که تهمینه ام تو گویى که از غم بدو نیمهام
یکى دخت شاه سمنگان منم ز پشت هژبر و پلنگان منم
بگیتى ز خوبان مرا جفت نیست چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدى مرا نه هرگز کس آوا شنیدى مرا
بکردار افسانه از هر کسى شنیدم همى داستانت بسى
که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ نترسى و هستى چنین تیز چنگ
شب تیره تنها بتوران شوى بگردى بران مرز و هم نغنوى
بتنها یکى گور بریان کنى هوا را بشمشیر گریان کنى
هر آن کس که گرز تو بیند بچنگ بدرّد دل شیر و چنگ پلنگ
برهنه چو تیغ تو بیند عقاب نیارد بنخچیر کردن شتاب
نشان کمند تو دارد هژبر ز بیم سنان تو خون بارد ابر
چو این داستانها شنیدم ز تو بسى لب بدندان گزیدم ز تو
بجستم همى کفت و یال و برت بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
تراام کنون گر بخواهى مرا نبیند جزین مرغ و ماهى مرا
پیشتر در اینجا درباره ی فیلم ِ "رستم و سهراب" ساخته ی "ویشرام بدیکار" سخن گفته بودم و هنرمندی و نغزکاری ِ برادران و خواهران ِ اردو زبانِ خود را ستوده بودم ...
و اینک ارمغانی دیگر از آنان که "بدان جام ِ می داستان ها زدند ..."
بخشی موسیقایی از آن فیلم که آمدن ِ "تهمینه" به خوابگاهِ "رستم" را بازمی نماید و نغمه ی دلنشین ِ "تهمینه" با صدای ِ زیبای ِ "ثریّا" :
یه کسی عجب داستان ها گوید...
ye kaisii ajab daastaa.N ho ga_ii hai
Movie: Rustom Sohrab (1963) Producer: F U Ramsay Director: Vishram Bedekar Cast: Premnath, Mumtaz, Suraiyya, Prithviraj Kapoor, Murad. Music: Sajjad Lyrics: Qamar Jalalabadi Singer: Suraiya

برای تماشا و دانلود این قطعه فیلم با فرمت mpg و حجم 17MB اینجا کلیک کنید!
برای دانلود این قطعه فیلم با فرمت wmv و حجم 11MB اینجا کلیک کنید!
برای دانلود این قطعه فیلم با فرمت flv و حجم 6MB اینجا کلیک کنید!
برای دیدنِ قطعاتِ بیشتری از فیلم "رستم و سهراب" به نشانی زیر روید:
http://movies.bollysite.com/movie/rustom-sohrab-1963.html
"مسافر" تو کجا شدی؟
پاییز ِ امسال را دیدی؟
دوباره هوا سرد شده!
خسته نباشی! چقدر راه آمدی تا رسیدی!
از کنار ِ پرچین ِ کوتاه که می گذشتی، در آن مسیر ِ گویی بی انتها که برگهایِ خزان زده رنگی اش کرده بود، به ناگاه ایستادی. نگاهت می کردم؛ مردد بودی از این همه رفتن؛ خسته بودی؛ می خواستی در پای ِ همان پرچین بنشینی و کمی بیاسایی!
من تمام ِ مدت نگاهت می کردم؛ دل ام گرفت از آن همه تنهایی ات در آن راهِ خزان زده!
پرسیدی: این راه به کجا می رود؟
گفتم: نمی دانم! به سوی کوه های ِ بلند و طبیعت ِ بکر! ولی حتماً جایی تمام می شود!
خندیدی ... واقعاً تمام می شود؟
دوباره عزم ِ رفتن در نگاهت دیدم! می خواستی به انتهای ِ آن مسیر برسی. آنجا چه کسی به انتظارت است "مسافر"؟ ارزش دارد این همه راه را بروی؟ چرا همینجا نمی مانی؟
"انتهای ِ این راه، دوستی به انتظارم است" دور می شدی و دست تکان می دادی که این را گفتی.
اصرار کردم: "بگو مسافر! او کیست که این همه راه را به خاطرش آمدی و هنوز در سفری؟"
پاسخی ندادی...
با رفتن ات تا مدت ها به راه خیره شده بودم؛ تا آن هنگام که آفتاب ِ بی رمق ِ روی ِ پرچین ها هم خداحافظی کرد ...
سفرت به سلامت "مسافر"! هر راه را سرانجام و پایانی است! خوشا به سعادت ات که چنین عزم کردی! آنجا بر فراز ِ کوه های ِ بلند، آنجا که شاخسارانِ انبوه، چنانِ چتری قُرص خورشید را کمرنگ سازند ... آنجا که سرانجام تنهایی ات پایان می گیرد ... آنجا به انتظارت هستم.
