وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

دونده


صبحگاه که می دوی، گاهی به هنگام ِ دویدن، به هنگام ِ گذر از پل ِ کوچکی که ترنّمِ آب ِ جاری اش گوش ات را می نوازد، به هنگام ِ دیدنِ طلوع ِ خورشیدِ روز ِ نو در پس ِ باندِ فرودگاهِ کوچک، خاطره های مبهمی در ذهن ات جان می گیرد ...

خود را می بینی در یک کاپشن ِ سبز در حال ِ دویدن در زمانی دور؛ آن زمان که هنوز چشمانت عینکی نشده بود؛ موهای ِ سرت تنک نشده بود؛ و سرعت ِ گام هایت بیشتر و تن ات شاداب تر بود ...

از سال ِ چهارم ِ دبیرستان بود که عادت به دویدن ِ صبحگاهان داشتی؛ انرژی ِ سرشار ِ جوانی در سرعت ِ گام ها نمود می یافت، و حس ِ خوش ِ پیروز شدن بر طبیعت همراهی ات می کرد؛ به ویژه در سحرگاهان ِ سرد ِ زمستانی، زمانی که همه ی مردم ِ "رامسر" خواب بودند ...

پس از آن سال ها، وقفه ای طولانی در دویدن ِ سحرگاهان حادث شد؛ بها و بهانه اش هم درس و مشق ِ دانشگاهی شد ...

...


صبحگاهان ِ این روزها، هر صبح در مسیر ِ دویدنم پیرمرد ِ فرتوتی را می بینم که هیأت و حالتِ دویدن به خود دارد ولی شمار ِ گام هایش بسیار کوتاه است ... من مسیر ِ  "بلوار کازینو" را به سمت ِ پایین گز می کنم و در بازگشت، او هنوز در میانه ی رفتن است ...

به دیدن ِ هر روزه ی هم در آن مسیر ِ سبز عادت کرده ایم و هر بار که یکدیگر را می بینیم سلامی و صبح به خیری به نشاط رد و بدل می شود ...

گاهی به هنگام ِ دویدن، راهِ سبز ِ آن بلوار با درختانِ بلندِ دو سویش و نجوای ِ باد در گوش هایم، حس ِ غریبی می دهد؛ رویای ِ کوتاه و نشاط آور ِ رهایی  ...

تنهایی ام ذوب می شود در بارقه های ِ خورشید، و دیدن ِ آن پیرمردِ فرتوت که کوتاه نمی آید از گام های ِ لاک پشت وارَش ناخودآگاه ابیاتِ آن مرد را به یادم می آورد:

به منزل رسید آنکه پوینده بود ~ بهی یافت آنکس که جوینده بود



دانشگاهی که ساختم


تمام کردن هر کاری که دیرزمانی بر آن وقت گذاشته‌ای، بهترین و خوشترین لحظاتِ زندگی‌ات را صرفش کرده‌ای، برایش جنگیده‌ای و کوشیده‌ای ... خوش است!

مانندِ نغمه‌ای است که زمان زیادی بر ذهن‌ات بوده و کوشیده‌ای تا نُت‌هایش را بنویسی و بتوانی ماندگار و جاودانه‌اش کنی.

دانشگاهی که سه سال زندگی و فکر ِ خود را بر آن گذارده‌ام اینک با تکمیل ِ قوس ِ دکوراتیوِ نمای جنوبی‌اش رنگ و لعابی دیگر یافته ... همزمان نصبِ دستگاه‌های چیلر و هواساز ِ آمفی تئاترش انجام میشود. امید دارم تا ماهی دیگر پذیرای پسران و دختران جوانِ دانشجو باشد؛ خانه‌ای دیگر برایشان؛ مأنوس با کتابها و خواندن؛ خواندن ... خواندن ...

این بخشی از زندگی‌ام بوده است؛ رنجی که بر آن آگاه بودم و با عشق آنرا پذیرا شدم ...

در این سه سال این فکر و اندیشه‌ی غالبم بوده است ...


در پیشانی بنایی که ساخته‌ام قابی را خالی گذارده‌ام، به زودی در آن نقشی هنرمندانه قرار خواهد گرفت؛ آیه‌های شریفی از کلام الله از سوره‌ی علق ...

خداوندا تو شاهد بودی که من تلاش خود را کردم و بر عهدِ خود استوار بودم ...


به گوش از سروشم بسی مژده‌هاست / دلم گنج ِ گوهر، زبان اژدهاست

همی بگذرد بر تو ایّام تو / سرایی جز این باشد آرام ِ تو

همی رفتنی دارد این آمدن / نه اینجا تویی ماندگار و نه من

غم و کام ِ دل بی‌گمان بگذرد / زمانه دم ِ ما همی بشمرد

از این رخت بردن به دیگر سرای / دل ِ هوشمندان نجنبد ز جای


سرانجام روزی می‌رسد از ره که من و تو با هم عازم ِ سفر گردیم، که بی‌شک ما هر دو مسافریم ...