- خسته شدی مسافر؟
آری! خسته شدم!
- تو مرد ِ این سفر ِ دشوار نبودی! از ابتدا نیز نبودی! چرا به این سفر آمدی؟
من .... نمیدانستم ... جوان بودم ... عاشق بودم ... من سعی خود را کردم ...
- تو سعی نکردی! عاشق هم نبودی! عاشق واقعی، مانند تو بیمعرفت نیست!
چطور این را میگویی؟ قلبم زخمیست و خونین! نمیبینی که خون میگریم؟
- گریهی تو به چه کار میآید؟ سفر را مرد باید ، نه چون تو سوگوار ِ پریشانی!
سنگدل! این همه انتظارم را ندیدی؟ این همه تنهایی ِ خاموشم را ندیدی؟ عاشق ِ وفادار چون من کجا دیدی؟
- پس چرا میگویی که خسته شدی؟ سفر و خستگی؟ هنوز به نیمهی راه نرسیده، همچون کودکان ِ بهانهگیر به فغان آمدی! شرم نمیکنی از این همه بهانهجویی؟
خستگی ... خستگی ... نغمهای ... فریادی ... همراهی ...
- صبحگاه که میدوی، به خورشید نگاه کن!
خورشید؟
- آری، خورشید! تو تنها نیستی مسافر! تو تنها نیستی!
مرا، به سوگندی استوار و خونین، درس ِ این سفر گفتند؛ بهانهجوییهایم را ببخش! بر ضعفهایم خرده مگیر!
- و نغمه ... نغمهای شاید از آن الحان که در آغاز ِ سفر شنیدی ... حال آسوده شدی؟
آری، نغمهای شاید ...
خُنیاگر ِ پیر داشت از داستان های ِ پارسی می گفت ...
گفتم: خُنیاگر ! این ها که می گویی، همه افسانه است و باطل است، و گذشت زمانی که پارسیان دل به آن می بستند؛ این ها را دیگر بهایی نیست!
در پاسخ گفت:
راز ِ ماندگاری اش را بیابی، از جاودانگان خواهی بود! هنوز خیلی مانده تا تاریخ ِ این افسانه ها تمام شود جوان!
بعد با نوای ِ ساز، شروع به خواندن کرد:
همه عالم تن است و ایران دل / نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دلِ زمین باشد / دل ز تن به بُوَد یقین باشد
...

تصویر ِ بالا: هفت شاهدخت ِ مثنوی ِ "هفت مَنظَر" ِ "امیر علیشیر نوایی"
عکس از: یاغش کاظمی
برگرفته از منظومه ی هفت پیکر (هفت گنبد) حکیم نظامی ِ گنجوی
بازنویسی به نثر: یاغش کاظمی

بهرام شاه روز شنبه سوی گنبد غالیه فام نزد بانوی هند رفت. تا شب آنجا نشاط و بازی بود و در گاه ِشب بهرام آن نوبهار کشمیری را خواست تا فسانه ای گوید ، تا خواب به چشمان راه یابد.
نورک بر شاه نماز برد و داستان خویش چونین آغاز کرد: از یکی از خویشان خود شنیده ام که زنی زاهد و لطیف سرشت در سرای آنان مراوده داشت. این زن هماره جامه یی سیاه بر تن می کرد. روزی از او پرسیدیم علت چیست که جامه ی سیاه ز خود دور نمی کنی؟ زن ابتدا از پاسخ طفره رفت ولی در برابر اصرار ما داستانی عجیب نقل کرد:

- من کنیز ِ مَلِکی بودم که اکنون فوت نموده است. او مهربان و بزرگ منش بود و مهمانخانه ای داشت که در آن از مسافران دیار دیگر پذیرایی می کرد و رسم بر این داشت که چون مسافر کمی می آسود و خستگی از تن به در می کرد، حکایتِ سفر و دیاری که از آن آمده بود را از ایشان می پرسید و همه عمر ِ این مَلِک بر این کار گذشت. مدتی بعد ملک ناپدید شد و تا مدتها کسی از او آگاهی نداشت. دیر زمانی گذشت تا روزی ملک بازآمد در حالیکه سرتاسر از قبا و کلاه و پیراهن سیاه پوش شده بود. مدتی گذشت و ملک این جامه ی سیاه ز خود دور نمی ساخت و گویا سوگوار بود. شبی از برای دلداری با ملک مهربانی نموده، راز این سیاه جامگی با اصرار از او پرسیدم. ملک چون مرا محرم یافت حکایت چونین آغازید:

روزی بر مهمانسرایم غریبه ای رسید که کفش و دستار و جامه هر سه سیاه بود. از او پرسیدم از بهر چه سیاه پوشیده ای؟ غریبه پاسخی نداد. بر پرسش ِ خود اصرار نمودم و وی پاسخی مبهم گفت:
" شهری است در ولایت چین به نام « مدهوشان » ؛ مردمانی بس آراسته و زیباروی دارد اما ( هرکه در آن شهر باده نوش کند - آن سوادش سیه پوش کند ) . " غریبه این بگفت و رخت خویش بر خر نهاد و رفت ؛ و من در آرزوی دانستن ِ ماوقع ...
مدتی در باب آن شهر پرس و جو نمودم اما کمتر نشانی یافتم. سرانجام مُلک و مملکت خویش رها کرده با خرج جامه و جواهر بسیار، مکان آن شهر دانستم. چون بدان پای نهادم، دیدم که شهری است آراسته چون باغ ارم با مردمانی زیباروی اما همگی سیاه پوش.

یکسالی در آن شهر بودم و در جستجوی یافتن دلیلی برای سیاه پوشی جمعی اهالی شهر ؛ ولی کسی در این باره به من جوابی نمی داد. تا روزی چشمم به آزاده مرد قصابی که چهره و رایی نیکو داشت افتاد. با او دوستیی بهم زدم و از گنجی که بهمراه خود داشتم بسیار بدو بخشیدم ... تا کاملاً به من اعتماد نمود و مدیونم گشت.
روزی قصاب مرا به خانه ی خود برد و پس از پذیرایی شایسته، گوهرهایی که بدو داده بودم را در برابرم گرفت و گفت که با او صادق باشم و علت واقعی این همه بذل و بخشش را به او بگویم. من گوهرهای بیشتری به او بخشیدم. مرد قصاب خجل شد و گفت: " تو بر گوهرهای قبلی افزودی بی آنکه من خدمتی به تو کرده باشم؛ راست بگو که چه حاجت داری تا من غلامی تو کنم؟ "
چون او را در دوستی با خود قویدل دیدم، حکایت خود بازگفتم ؛ که شاهی در ولایت دیگر بودم و به طلب این شهر آمدم و حال می خواهم بدانم چرا تمام ساکنین این شهر از نشاط بی بهره و سیاهپوشند؟ چه غم و رنجی بر این شهر نازل گشته است؟
مرد قصاب وقتی این حرف من شنید سر به زیر انداخت و ساعتی خاموش بود ؛ آنگاه گفت: " آنچه صواب نیست پرسیدی! باشد، جواب سؤال تو را خواهم داد ولی باید تا شب، صبر پیشه کنی! "
چون پاسی از شب گذشت و کوچه های شهر را سکوت فرا گرفت ؛ قصاب مرا خواند و گفت تا همراه او از خانه بیرون شویم. شهر در خامشی خود خفته بود ؛ قصاب جلو می رفت و من در پس او. به ویرانه ای رسیده ، بدان داخل شدیم. درون ویرانه ، سبدی بزرگ دیدم که ریسمانی به آن بسته شده بود. مرد قصاب گفت : در این سبد بنشین تا علت سیاهپوشی ِ ما را بدانی!

درون سبد نشستم ؛ چون به تمامی در آن قرار گرفتم به ناگاه سبد از زمین برخاست و بسوی آسمان بالا رفت. ریسمانی که به سبد بسته شده بود به دور گردنم پیچیده بود و من در تقلای باز کردن آن بودم که دیدم سبد بر فراز مناری قرار گرفت. ریسمان را از گردن خود باز نموده ، رها ساختم. ریسمان به دور بدنه ی منار پیچید و من در میان زمین و هوا معلق ماندم...
مدتی بدین حال گذشت ؛ چشمان خود را از ترس بسته و پشیمان بودم از راهِ آمده. در آن حالِ غریب که دیدار دوباره ی خانه و خویش خود را آرزویی دور می یافتم ؛ به ناگاه مرغی بزرگ با بال و پری چون شاخه های درخت ، بر روی منار نشست.
با خود فکر کردم تا پای مرغ را بگیرم و از مهلکه برهم ؛ ابتدا ترسیدم که مبادا مرغ بر من حمله آورد ، ولی بعد با خود اندیشیدم که خطر سفر با این مرغ در آسمان ، از خطر آن قصاب ناجوانمرد که بر روی زمین چونین بیوفایی کرد و مرا گرفتار این دام ساخت ، کمتر است. پس منتظر ماندم تا سپیدی ِ صبح بردمید و مرغ ، آواز پرواز گرفت.
مرغ ، بال های بزرگ خویش به قصد پرواز گشود ؛ با بال زدنش گرد و خاکی به هوا برخاست و من ذکر یزدان پاک بر لب آورده ، با دستان خود بر دو پای آن چنگ انداختم ؛ و بر آسمان بلند شدیم ...

از صبحگاه تا نیمروز ، مرغ در پرواز بود و من مسافر ِ او. در نیمه ی روز ، تابش خورشید فزونی یافت و مرغ ، اندک اندک خسته شده ، ارتفاعش تا زمین کاستی گرفت. وقتی به جایی رسید که تا زمین به اندازه بالای یک نیزه فاصله بود ؛ درود خود را نصیب آن مرغ کرده و خود را بر زمین انداختم. زمینی بود چون حریر سبز ؛ عطرآگین به گلاب و عبیر ...
اندکی برآسودم و در این حال، افکار مغشوشی به سراغم آمد. برخاستم و به تفرج در آن زمین پرداختم. باغی بود سرسبز با صدهزاران گل شکفته و آبِ خفته... از میوه های لذیذ آن باغ خوردم و شکر یزدان نیکو دهش بجای آوردم ؛ سپس به زیر ِ سروی رفته ، اندکی خفتم و تا گاه ِ شب ، آن درخت سرو ، آرام جای ِ من بود.
... در انتهای ِ سیاهی ِ شب ، بادی برآمد و بارانی نم نمک باریدن گرفت. اندکی بعد، از ورای سبزه های خیس ِ باغ ، زنان زیبارویی پدیدار شدند.
دیدن زیبایی آن حوریان، صبر و آرام از من دور نموده بود ولی از مخفیگاه خود خارج نشدم. زنان بر زمین فرش و تخت انداختند و چون اندکی گذشت ، ناگاه نوری شدید در آسمان پدیدار گشت. گرداگرد این نور را حوریان و پریانی که هریک ، شمعی روشن در دست داشتند ، گرفته بودند... چون دقت کردم ، بانویی دیدم که بسان عروسان بر تخت نشست ؛ برقع از رخ گشود و موزه از پای بیرون کرد. زیبا بود و باشکوه ؛ تو گفتی که شاهی از سراپرده بیرون آمده ، با لشگریان رومی و زنگی در پس و پیش خود!

بانویِ باغ ، مدتی سر به زیر انداخته و در سکوت بود. چون زمانی گذشت ؛ سر بلند کرد و به یکی از کنیزکان خود گفت: " چنین می نماید که نامحرمی در این باغ است. برخیز ! او را بیاب و نزد ما آر! "
آن پریچهر ، در چهارسوی باغ دوید و جُست ... تا مرا یافت. پس دستِ من بگرفت و گفت : " هان! برخیز تا نزد بانوی بانوان رویم." مشتاقانه و بی هیچ کلامی ، همراه او بسوی جلوه گاه ِ عروس ِ زیبا شتافتم.

چون در مقابل آن بانوی بهشتی رسیدم ؛ بر خاک افتاده ، زمین ادب بوسیدم و خواستار آن شدم تا در صف غلامانش درآیم. اما بانو مرا به مانندِ مهمانی عزیز ، گرامی داشت و خواست تا در کنار او جای گیرم. بدو گفتم : " ای بانوی من! تخت بلقیس ، جای دیوان نیست - مرد آن تخت ، جز سلیمان نیست! من سزاوار همنشینی با شما نیستم."
بانو اصرار کرد: " تو مهمان مایی ؛ بیا در کنارم تا از مهربانی ما بهره یابی! " اما من جسارت نزدیک شدن به او را نداشتم ؛ بر پای ایستاده بودم و حیران ... تا کنیزکی دستم بگرفت و با ناز مرا به کنار بانو برده ، بر سریر بنشاند.
آن ماهروی با من مهربانی ها کرد و بعد فرمود تا خوان و خورش پیش آورند. وقتی از خوردن فراغت یافتیم ، بانو فرمود تا مطرب و ساقی ، پیش آیند. مطرب نواختن گرفت و رقاصان به رقص پرداختند. چون از رقص و پای کوبی برآسودند ، دست بسوی باده بردند ؛ من نیز هم ....

به ازبکستان که رفته بودم، در موزهی "صنعت" تاشکند، تابلویی دیدم از نقاش فلاندریِ عهد باروک "دیوید تِنیرز" «David Teniers the Younger» با عنوان "میمونهای آرایشگر" «Monkeys barbers»؛ بوزینههایی که در حال آرایش گربهها بودند!
