
تو برایم از دشت های ِ پهناور گفتی، و اینکه باید همچون عقاب باشم؛ مغرور و تنها و در اوج ...
تو برایم از کوه ها گفتی، و شبنم ِ صبحگاهان، و پهلوی خواندن ِ بلبل: که دانَد که بلبل چه گوید همی / به زیر ِ گل اندر چه مویَد همی؟ / نگه کن سحرگاه تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتن ِ پهلوی ...
تو برایم از عشق گفتی و راستی و مهر؛ که با آن زیستن، ایستادگی ِ هزارباره ی شمع ِ فروزان را فرایاد آوَرَد، و غم ِ دلنشین ...
تو برایم از جاودانگی گفتی، و اینکه دست یابی به آن دشوار است ...
...
و این همه را گفتی، و من به آن راه و روش شدم ...
عقاب شدم و از دشت های ِ پهناور گذشتم؛ مغرور و تنها و در اوج ...
شبنم ِ صبحگاهان شدم و بر صورت و ستیغ ِ کوه ها نشستم، و به چشم ِ خود دیدم که بلبل به زبان ِ پهلوی مویه می کرد ...
عاشق شدم و با معصومیت ِ غمگین ِ آن، شمع ِ فروزان را سوگندِ ایستادگی دادم ...
دروازه ی جاودانگی را دیدم، ولی ...
در چند قدمی ِ پایان ِ آن راه ِ بلند ...
بال هایم خسته شدند از آن همه پرواز؛ جان ام خسته شد از آن همه تنهایی؛ آن نور بیش از تحمل ِ من بود؛ در پیشگاه ِ خورشید، شمع ِ لرزانِ آن مهر نور و فروغ اش را از دست داد؛ خود را رها ساختم؛ گذاشتم تا بال هایم بسوزد ، مثل ِ "ایکار" ...
ایکار/ Icare : در اساطیر یونان، پسری جوان بود که پدر اش برای اش بال هایی ساخت و آن ها را بوسیله ی موم به شانه های ِ خود و پسر وصل کرد و هر دو به پرواز درآمدند. قبل از پرواز، پدر به پسر توصیه کرد که نه چندان اوج گیرد و نه در ارتفاع ِ کم پرواز کند. ولی "ایکار" از شدت ِ غرور، پند پدر را به کار نبست و چنان اوج گرفت که نزدیک ِ خورشید رسید.
حرارت ِ خورشید، موم ِ بال ها را ذوب کرد و "ایکار" به دریا افتاد. این دریا را از آن پس، دریای ِ ایکار می خوانند ...
او با دختر زیبایی ازدواج کرده بود.
در دانشگاه از بهترین دوستانم بود؛ در دوره ی کارشناسی ارشدِ رشتهای جدا از رشتهی من. ذهنی قوی داشت و ادبی زاییدهی اصالت ِ دیرپای ِ خانوادگیشان. ولی خوشقیافه نبود؛ قد کوتاه و لاغر بود و موهایی کمپشت داشت.
دختری که همسرش شده بود، در درس و تحصیلات فروتر از او بود، ولی ظریف و زیبا بود، و جذبهای خاموش و تأثیرگذار بر چهرهاش بود که او را پیوسته متفکر و غمگین نشان میداد.
برایم تعریف میکرد از لحظهای که نخستین بار دربارهی عواطف ِ خود با آن دختر سخن گفته بود و تقاضای ِ ازدواج کرده بود:
- اگر موافقت کنید که با من ازدواج کنید، تمام زندگی ِ خود را به شما خواهم بخشید، و از هیچگونه فداکاری دریغ نخواهم کرد ...
در مقابل، دخترک، با ترس و تعجب به او نگریسته بود و منزجرانه گفته بود که:
- نه! غیر ممکن است، به هیچ وجه. مرا ببخشید.
و بعد از او دور شده بود.
تعریف میکرد که پس از این برخورد، حالش دگرگون شده بود؛ گویی به یکباره فروغ و روشنی، جاناش را ترک گفته بود. از انزجار آن دختر، احساس حقارت و خجالتی به سراغش آمده بود و فکر میکرد که دیگر نه نشاطی برایش در زندگی خواهد بود و نه امید و آرزویی؛ زندگی ِ ملالآور خواهد گذشت؛ تا چشم به هم زند پیری فرا خواهد رسید و ...
ولی دختر، روز ِ بعد که او را در دانشگاه دیده بود از او عذر خواسته بود، و از این اندیشهاش سخن گفته بود که عشق به زودی از بین میرود و فقط عادت برجای میماند و اینکه رد کردن ِ پیشنهاد ِ ازدواج ِ چنین پسر ِ مهربان و محترمی، صرفاً بخاطر ِ دوست نداشتنش، صحیح نیست؛ و اینکه امید دارد بوسیلهی ازدواج، زندگی ِ کسلکننده و عاطل و باطلش را دگرگون کند ...
آن دو با هم ازدواج کردند ...
چند ماه پس از عقدشان، روزی را به رامسر آمده بودند و نهار را مهمان من و خانوادهام بودند ... ؛ به هنگام صرف غذا، بحثی دربارهی موسیقی درگرفت و ساز ویولون. او از تأثیر ِ ویولون که یک ساز بین المللی بود و سنتور که یک ساز کاملاً ایرانی بود بر روحیهی دکتر حسابی سخن میگفت، که به ناگاه همسرش حرفش را برید و گفت:
- من که از این مقایسه اصلاً سر در نمیآورم. چه ربطی دارند به روحیهی علمی دکتر حسابی؟
صورت ِ زن از نفرت پر بود؛ زود نگاهش را پایین انداخت تا آن نفرت را مخفی نگهدارد. ولی نگاهش نه از چشم شوهرش دور ماند و نه ما که دور میز نشسته بودیم ...
یکسال از ازدواجشان گذشته بود، که روزی اتفاقی او را بر حاشیهی زاینده رود دیدم ...
درهم بود و اندوهی بینهایت چهرهاش را فشرده بود ...
چه شده؟
- یاغش! من و همسرم داریم از هم جدا میشیم. او کمترین عشقی به من نداره، حتی یه ذره. نمیدانم چرا قبول کرد که با من ازدواج کنه وقتی که نه عاشقم بود و نه از من خوشش میاومد؟ یکساله که ازدواج کردیم، من براش همه جور فداکاری کردم، فقط طالب ِ یه ذره عشقش بودم، ولی اون اینقدر از من منزجر و متنفره که حتی به دروغ هم نمیتونه بگه که منو دوست داره! نمیتونم تحمل کنم! دارم دیوونه میشم!
و میگریست ...
_____________________
اصل این داستان از آنتون چخوف است؛ ولی در آن تغییراتی داده و امروزیاش کردهام.

تو زمان ِ زیادی را به انتظار گذراندی در کنار ِ آن دریاچه ...
باد میآمد و شاخ و برگ ِ درختان را آوایی رازناک بود در جنگل ...
قُرص ِ ماه، کامل بود و نورانی ...
میتوانستی بیخستگی بنشینی و آن نور را بنگری، و به آوای ِ رقص ِ در سکوت ِ شاخساران ِ جنگل در باد گوش بسپاری و همین ...؛ اینگونه سرخوش باشی.
ولی غفلتاً از پس ِ آن انتظار، یک تنهایی ِ بزرگ بر دلات افتاد ...
انتظار و تنهایی، به مانند ِ دو برادر ِ توأمان جانات را دربرگرفتند، و یکباره دلات گرفت از آنهمه سخن که داشتی، و از آن همه سکوتِ دعوتکننده ...
سکوت کن! سکوت کن!
...