از این اَوســتا (نَسک ِ بیست و یکم):
درباره ی آن "آتش" که باغی را خُرّمی بخشید! که همه سبزی و نشاط ِ باغ از آن بود و با خاموشی اش، باغ نیز فِسُرد!
…
باید "آتش" را همینجا بیافروزیم! همینجا بر ستیغ ِ این کوهِ افسون زده! همینجا میان ِ خُرّمی ِ این باغ!
- اینجا! می خواهی اینجا آتش بیافروزی؟! می دانی که اینجا آتش افروختن گناه است؟ برای ِ این کار مجازات خواهی شد! زخم ات می زنند! نخواهی رَست!
همینجا! همینجا که خَم ِ رودخانه را می بینیم! همینجا که باد در گوشهایمان، آواز ِ این کوه را می خوانَد! همینجا که چشم انداز ِ سبز ِ این باغ است! می خواهم همینجا آتش بیافروزم!
- آتش بیافروز! باشَد که این آتش از تنهایی ات بکاهَد و نور اش بر قلب ات روشنی افکَنَد! ولی من نمی توانم اینجا در کنارت بمانم! آنسوتر، آنسوتر پشتِ آن رود، باید بدان سو رَوَم ... آنجا که سایه سار ِ درختان است و صدای ِ نوازش ِ آب ِ آن رود ... باید آنجا رَوَم! وعده ای دارَم! بازمی گردم!
من منتظر ِ بازگشت ات می مانم! تا آنزمان این آتش را خواهم افروخت و روشن نگاه خواهم داشت تا بازگردی!
...
غروب که شد و شب که آرام آرام آمد ...
ماه، چهره در پَس ِ ابر نهان کرد! ظلمات به باغ آمد و سکوت، جز صدای ِ رود ... !
در باغ هم نوری نبود، جز نور ِ لرزانِ فانوسی ِکرمهای ظریفِ شبتاب و ...
به ناگاه آن نور ِ وسیع! ... آسمان که یکباره سُرخی ِ شَفَق را یافت! آنجا، بر فراز ِ کوه! بر فراز ِ کوه!
آتـش افروخـتــه بـود!
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
فصلنامه گلستان هنر (در تاریخ هنر و معماری ایران زمین)، سال چهارم، شماره 1 (شماره پیاپی 11)، بهار 1387
دارای اعتبار علمی – پژوهشی از نظر فرهنگستانهای چهارگانه جمهوری اسلامی ایران
صاحب امتیاز: فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران
مدیر مسئول: میر حسین موسوی
سردبیر: مهرداد قیومی بیدهندی
نام مقاله: مهرین ِ اصفهان، آتشگاهی در باغ
نوشته ی: یاغش کاظمی
مِهرین، به معنی «جای مِهر»، نامی است که از عهد اشکانیان به جایگاه تقدیس ایزد مهر گفته میشده است. مهرین اصفهان، که نام آن در متون تاریخی به صورت مهربین و ماربین نیز آمده است، نام بنای خشتی معظمی بوده است بر فراز کوهچهای سنگی در غرب اصفهان، که اکنون بقایای آن را آتشگاه میخوانند. در دورۀ ساسانیان، مجموعۀ روستاهای پای کوه را به نام این بنا میخواندند و اکنون نیز همۀ محلات و باغهای این بخش از اصفهان را ماربین مینامند.
سابقۀ ساخت این بنا به عهد عیلامی بازمیگردد و بنایی زیگوراتمانند بوده است در خدمت آداب دینی رایج در آن عصر. بعدها در عهد ماد و هخامنشیان از آن به مانند تختگاهی در پردیس سبز و خرم حاشیۀ زایندهرود برای اقامت شاهانه استفاده میکردند.
در عهد اشکانیان، کارکرد دینی بنا با قرار دادن تندیسهایی از ایزدان مهر و ناهید و تختنشینی آتش زرتشتی در آن از سر گرفته شد. همزمان در پیرامون بنا استحکامات دفاعی ساختند. در عهد ساسانیان، با تسلط مزدیسنان، تندیسها را از بنا برچیدند و آتش تقدیسشدهای را در آن از نو تختنشین کردند. با فتح اصفهان به دست سپاه مسلمانان، کارکرد دینیـ دفاعی بنا همچنان تا سدۀ چهارم هجری ادامه یافت. در سدۀ پنجم هجری، اصفهان به دست سپاه طغرل سلجوقی افتاد و بنای آتشگاه متروک شد. در اواخر همان سده، با قلع و قمع اسماعیلیان پناهگرفته در قلعۀ آتشگاه، بنا بهکلی تخریب شد. بعدها، احتمالاً در دورۀ ایلخانان، بنای خشتی هشتگوشی بر روی ویرانۀ بنای ساسانی ساختند که اکنون باقی است.
Mehrin of Isfahan, A Fire-temple in Garden
Yaghesh Kazemi
Mehrin, literary means “place of Mehr/Mithra” , is the name given to the place for worship of God Mehr since Parthian period. Mehrin of lsfahan the name of which has been also recorded as Mehrbin and Marbin in historical texts was the name of a grand mud-brick building on the top of a small mountain in the west of lsfahan that its remains is now called Atashgah(fire-temple). In Sassanid period, the whole villages on the foothills were called by the name of this building and as present the whole localities and gardens of this part of Isfahan are called Marbin.
Construction of the building dates back to Elamite time when it was a ziggurat-shaped building to serve the prevalent religious rituals of that time. Later on, during the Medes and Achaemenians, it was used as a dais located in a green and lush garden at the side of Zayandeh-Rud River for royal stay.
In Parthian period, the building religious function was recommenced by placing the statues of God Mehr/ Mitra and God Nahid/Anahita and lighting the Zoroastrian fire. At the same time, the building was fortified. In Sassanid period, by the influence of Mazdaism, the statues were cleared away and a new blessed fire was lit in the building.
The building religious-defensive function was continued as before when Muslim troops captured lsfahan in the fourth century AH/ tenth century AD. In the fifth century AH/ eleventh century AD, Isfahan was captured by Seljuk Toqrol’s army and the tire-temple was abandoned. In the late of the same century, the building was totally destroyed by cracking down the Ismaili refugees sheltered in the fortress of fire-temple. Later, probably in Ilkhanid period, an octagon mud-brick building was built on the ruined Sassanid building that is still remained.

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
این مقاله در صفحات 74-88 شماره 11 فصلنامه گلستان هنر به طبع رسیده است که کل آنرا بصورت PDF می توانید از اینجا یا لینک زیر دریافت دارید:
مهرین ِ اصفهان، آتشگاهی در باغ 
برای خرید این شماره از فصلنامه گلستان هنر نیز میتوانید به این نشانی مراجعه فرمایید:
تهران- خیابان ولی عصر- بالاتر از تقاطع امام خمینی- نبش کوچه شهید حسن سخنور- پلاک 15- انتشارات فرهنگستان هنر. شماره تماس: 64453202
در اینجا، بخش ِ نخست ِ مقاله را که نقدی است بر فرضیه کاربرد نجومی چهارطاقی ها پیشکش میدارم:
آتشکده و آتشگاه :
دو واژۀ آتشکده و آتشگاه بر یک مفهوم دلالت ندارند. آتشکده بنایی است بزرگ و باشکوه و مفصل که پرستشگاه موبدان بوده؛ اما آتشگاه معبد عمومی شهر بود که در آن آتش نگاه میداشتند و مردم میتوانستند آتش خانگیشان را نیز از آن تأمین کنند؛ و نیز چهارطاقیای بود که در مقام نشانه در مسیر جادهها قرار میگرفت.۲ از متن نامههای زرتشتی چنین برمیآید که آتش مقدس باید در مکانی دور از نور خورشید تختنشین شود؛ مطابق با «سد در نثر» (در 69) و «سد در بندهش» (در 16)،
از جملۀ اموری که بیحرمتی نسبت به آتش محسوب میشود، افروختن آتش در آفتاب است یا قرار دادن آن در برابر نور خورشید. هر که چنین کند، سه استیر گناه کرده باشد.۳
در کتاب روایات داراب هرمزدیار نیز بر این تأکید شده است که «آفتاب نشاید که بر آتش افتد؛ چرا که هرگاه آفتاب بر آتش میتابد، قوّت آتش کمتر میشود».۴
تا سدۀ یازدهم هجری، ایرانیان هر آتش مقدسی را در اتاقکی بدون پنجره داخل آتشکدۀ خشتی مینهادند. این اتاقکْ درِ کوچکِ گنجهمانندی داشت که فقط روحانیانِ پریستارِ آتش میتوانستند از آن داخل شوند. در جایی دیگر و در اتاقی بزرگتر، آتشدان ستونیِ خالیای بود که میشد برای نمازهای فرادا یا جشنهای عمومی اخگرهایی درون آن گذاشت.۵
در عهد ساسانیان، آتشِ مقدس را در آتشگاه، که محل تاریک و دربستهای از بناهای آتشکده بود، نگهداری میکردند؛ ولی محراب را در وسط حیاط قرار میدادند. بعدها آن را بر سکویی بلند نهادند تا جماعت از دور آن را زیارت کنند. سپس آن را در زیر سایبانی جای دادند که فقط جنبۀ تزیینی داشت و آن چهارطاقی بود.۶ بنا بر این، چهارطاقیِ آتشگاهها که بر فراز بلندیها در سراسر ایران به چشم میخورَد، برخلاف قول رایج، از آغاز بناهایی منفرد نبوده؛ بلکه بناهای پیرامون آنها، که احتمالاً شامل مخزن آتش هم بوده، از بین رفته و چهارطاقی آنها به علل مختلف باقی مانده است. به همین سبب، برخی از این چهارطاقیها را آتشکده میخوانند.۷ نمونهای از بناهای منفرد بر فراز بلندی، چهارطاقی جِرِه، در شمال شرقی آبادی بالاده از توابع جره در استان فارس است، که با استناد به نوشتههای تاریخی، از آتشکده/ آتشگاههای منسوب به مهرنَرسی است که به نام سه فرزندش برپا ساخت.۸ برخلاف این نظر، یکی از پژوهشگران در سالهای اخیر کوشیده است بر مبنای این تصور که «در پیرامون هیچیک از چارطاقیهای ایران، اتاق آتش و حتی بقایایی از آن پیدا نشده»،۹ فرضیۀ «کاربرد نجومی چهارطاقها» را مطرح کند. او حتی از کاربرد تقویمی چهارطاقی آتشگاه باکو سخن گفته است؛۱۰ حال آنکه بنای فعلی این چهارطاقی را پارسیان بازرگان هند در سدۀ دوازدهم هجری بنا کردند.۱۱
باید گفت که اساس شکلگیری این فرضیه، یعنی منفرد بودن چهارطاقیها و خط دیدهای نور خورشید که از تناسب بین پهنای پایهها و طول هر ضلع چهارطاقی حاصل میشود و پژوهشگر یادشده از آن سخن گفته،۱۲ با اِشکال روبهروست. نمونهای سالم از بنای یک آتشگاه به همراه چهارطاقی وابسته به آن در بیستکیلومتری جنوبِ رُستاق، در شهرستان دارابِ فارس، بر جا مانده است.
تصویر 1-
نمایی از چارتاقی ِ «قصر دختر» و اتاق ِ سَرپوشیده مخصوص ِ نگهداری ِ آتش؛ آتشـگاهی در میانه راه رسـتاق به فورگ در شهرستان داراب.
عکس از: واندنبرگ، باستانشناسی ایران باستان.
این مجموعه، که لویی واندنبرگ نیز در کتاب باستانشناسی ایران باستان از آن گزارش کرده، در تنگهای بنبست به نام تنگِ چکچک۱۳ واقع است. اکنون در نزدیکی این محل، در حدود ده خانوار ساکناند. ظاهراً در زمانِ دیدار واندنبرگ، این چهارطاقی به «قصر دختر» معروف بوده است. این نام، با توجه به بستر رودخانۀ فصلی که در نزدیکی این چهارطاقی دیده میشود، بیدرنگ یادآور کارکرد دینی مجموعه در پیوند با آناهیتا۱۴ست
در 47متری شمال غربی چهارطاقی قصردختر، واقع در میانۀ راه رستاق به فورک۱۵، ویرانههای بنای دیگری با پلان مربع هست که طول هر ضلع آن 3/10 متر و ارتفاع آن تا پای گنبد ۵ متر است. این بنا دری در طرف جنوب شرقی و شاید دری هم در طرف رودخانه داشته است. این دو بنا از عهد ساسانیان است و از سنگهای نتراشیده با ملاط گچ و آهک ساخته شده است. بنای اولی چهارطاقیای است که محراب آتش بوده و بنای دوم بنایی تاریک و بسته بوده که در آنجا از آتش محافظت میکردند و فقط روحانیان به آن دسترس داشتند.۱۶
نمونهای دیگر از بنای آتشگاه و چهارطاقیِ وابسته به آن چهارطاقی دِهشیخ کرمان و بقایای بنای مجاور آن است. این چهارطاقی در چهاردهکیلومتری جنوب غربی روستای دهشیخ در پهنۀ زمینهای دشتآباد و در مدخل تنگ دهشیخ، مجاور کوه آبادی است. در سیمتری جنوبغربی این چهارطاقی، ویرانههای بنایی چهارگوش به ضلع 14 متر به چشم میخورد.۱۷
تصویر 2-
نمایی از چارتاقی ِ «ده شیخ» و ویرانه های اتاق ِِ نگهداری ِ آتش در فاصلة 3 متری ِ آن (آتشـگاهی در کرمان).
عکس از: Vanden Berghe, IRANICA ANTIQUA

تصویر 3-
پلان چارتاقی ِ نیاسر کاشان و خط دیدهای (رؤیت خورشید) ایجاد شده از تناسب بین پهنای پایه ها به طول هر ضلع ِ چارتاقی که اساس ِ فرضیه کاربرد تقویمی چارتاقی ها را فراهم آورده است.
مأخذ: مرادی غیاث آبادی، نظام گاهشماری در چارتاقی های ایران.
چهارطاقی آتشگاه نگار کرمان، با دیوارهای بلند پیرامونیاش، گواه دیگری است بر نادرستی فرضیۀ کاربردِ تقویمی عموم چهارطاقیها. این چهارطاقی در نوزدهکیلومتری شمال نگار واقع است، که دهی است در 56 کیلومتری جنوب غربی کرمان و در امتداد راهی کهن که از کرمان آغاز میشد و از مسیرِ نگار- بافت- دشت آب- دولت آباد به سوی خلیج فارس میرفت. بنای چهارطاقی بر فراز تپۀ کوچکی مشرف بر بیابان است.۱۸
تصویر 4-
پلان چارتاقی ِ آتشـگاه ِ نگار کرمان و نماهایی از داخل و خارج آن.
دیوار ِ بلند ِ محیطی (با ورودی های تعریف شده) یک دالان باریک را گرداگرد ِ گنبدخانه مرکزی به وجود آورده و ناقض ِتناسبات ِ مورد تأکید (مابین پهنای پایه ها به طول هر ضلع) در تقویم ِ آفتابی بودن چارتاقی ها می گردد.
پلان و عکس ها از: Vanden Berghe (1965) و مسعود قمری (1386).
نسبت پهنای پایهها به طول هر ضلع که در فرضیۀ تقویمی بودن چهارطاقیها بر آن تأکید میشود، در اینجا به کار نمیآید و خط دید خورشید تنها با ورودیهای تعبیهشده در دیوار محیطی آتشگاه ارتباط دارد که دالانی باریک در اطراف گنبدخانۀ مرکزی ایجاد میکند. بیشک چنین دیواری را بر گِرد بسیاری از چهارطاقیهای بهظاهر منفرد امروزی میتوان یافت. دیتریش هوف در دومین مورد از سه گونهبندی مقدماتی چهارطاقیهای فارس، با آوردن نمونۀ چهارطاقی ظهر شیر از این نکته سخن گفته است.۱۹
... .

تصویر 5- پلان، مقطع و نماهایی از چارتاقی ِ ظهرشیر (زَهرشیر) در میانه راه ِ فسا به جهرم. اکنون این چارتاقی به صورت مجرّد بر فراز تپه ای قرار گرفته است، ولی طبق ِ بررسی های «هوف» دارای ِدیوارهای محیطی و دالانی در گرداگرد ِ گنبدخانه خود بوده است. مأخذ عکس ها و نقشه ها: موله، ماریژان. ایران باستان، ترجمه ژاله آموزگار، توس، 1377. و Huff, D. (Sasanian Cahar Taqs in Fars)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲. حسینی، «درک و فهم فضای قدسی آتشگاه و آتشکده در چهارچوب نظام شکل و معنا»، ص 403 و 413.
۳. نقلشده در رضی، وندیداد، ص 1098.
۴. نقلشده در کریمان، قصران، ص 692.
۵. بویس، زرتشتیان، باورها و آداب دینی آنها، ص 213.
۶. گُدار، هنر ایران، 265.
۷. جعفری زند، اصفهان پیش از اسلام (دورۀ ساسانی)، ص 164.
۸. مصطفوی، «اهمیت تاریخی جره در سرزمین فارس»، ص 18.
۹. مرادی غیاثآبادی، نظام گاهشماری در چارتاقیهای ایران، ص 14.
۱۰. همان، ص 16.
۱۱. ورجاوند، «موزۀ آتشگاه»، ص 50.
۱۲. مرادی غیاثآبادی، همان، ص 14.
۱۳. علت این نامگذاری، مانند کوه چکچک یزد، چکهچکه فروریختن آب از صخرههاست.
۱۴. ایزدبانوی آبهای روان در دین زرتشت
۱۵. ناحیۀ لارستان فارس
۱۶. واندنبرگ، باستانشناسی ایران باستان، ص 20.
17. Vanden-Berghe, “Nouvelles decouvertes de monuments du feu d’epoque Sassanide”, p. 137.
18. ibid., p. 140.
19. Huff, “Sasanian Cahar Taqs in Fars”, p. 245.
"ما هر دو خواهیم مرد. دیگر برای کارهایی که تا به حال انجام داده ایم وقت نداریم. باید از تمامی ِ آنچه به تو آموخته ام استفاده کنی و دنیا را متوقف سازی!
این لطفی بود که من در حقّ ِ تو کردم. حالا دیگر تو باید تنها به سوی این کوه های آشنا بروی."
اینها که در بالا نوشتم، آخرین جملات یک "استاد" است به یک "شاگرد". نمی خواهم بگویم از چه شخصی! اینها را یک "پدر" می تواند به "پسر" ِ خود بگوید و یا "مادر" ی به "دختر" ِ خود؛ آنزمان که لحظه ی رها کردن ِ دلبندش فرا می رسد.
اینها را دوست ِ دانایی به زمان ِ جدایی از دوست ِ دیگر نیز می تواند بر زبان آرَد: " ... تنها به سوی کوه های آشنا"
در این شهر ِ کوچکِ ساحلی، که سویی کوه های سبز ِ بلند است و سویی دیگر آبی ِ بیکران ِ دریا، می توانم از "کوه های آشنا" سخن برانم و این حقیقت که "نوشتن از بار ِ روح ام می کاهد".
... و دوستی مهربان که برایم از "سهراب" می خواند:
"وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت."
حکیم "فردوسی" در آغاز ِ "پادشاهی ِ کی کاووس" اشاره ای همسان دارد:
پدر چون به فرزند ماند جهان / کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فرّ و نام ِ پدر / تو بیگانه خوانَش مخوانَش پسر
اگر گُم کند راه ِ آموزگار / سزد کو جفا بیند از روزگار
چنین است رسم ِ سرایِ کُهُن / سَرَش هیچ پیدا نه بینی ز بُن
چو رسم ِ بدش بازیابد کسی / سزد گر به گیتی نماند بسی
نوشتهی زیر، بخشهایی از داستان «دوئل» آنتون چخوف میباشد.
__________________________
[از گفت و گوی ِ آن دو مرد]
«... مگر "رومئو و ژولیت" چیست؟ زیبایی ِ شعر و پاکی ِ عشق به مثابه ی گل سرخهایی هستند که پوسیدگی را فرو می پوشانند. "رومئو" هم حیوانی است مثل همه ی ما.»
- هر حرفی که به تو بگویند، آخرش را به یک جا می کشانی.
«آخرش را به کجا می کشانم؟»
- اگر کسی مثلاً به تو بگوید که خوشه ی انگور چقدر زیبا ست، تو جواب می دهی که بله درست است اما وقتی جویده شد و در معده هضم شد بسیار زشت می شود!
...................................................
[و آن دیگر، مکالمه میان ِ آن دو زن]
«... چه لزومی دارد با او ازدواج کنم، لزومی برای این کار نمی بینم، مثل گذشته با هم زندگی خواهیم کرد.»
- اینها چه حرفهایی ست که می زنی! خدایا! چه حرفهایی!
«ازدواج نه تنها وضع ما را بهتر نمی کند، بلکه به مراتب بدتر خواهد کرد زیرا آزادی ِ خودمان را از دست خواهیم داد.»
- اینها چه حرفهایی است که می زنی! این حرفها قباحت داره! تو باید تشکیل ِ خانواده بدهی.
«تشکیل ِ خانواده! منظورت چیه؟ من هنوز زندگی نکرده ام و تو می گویی که تشکیل خانواده دهم.»
- من هرگز گناه ِ زنان را به گردن مردان نمی اندازم، همیشه زن مقصر است. در زندگی خانوادگی، مردها احمق و بی شعورند زیرا از فرمانهای مغز پیروی می کنند نه قلب. مطالب زیادی هست که مردها نمی فهمند ولی زنها وقوف کامل دارند. زن همه کاره است. از زن باید انتظارات زیادی داشت زیرا موهبات زیادتری به وی اعطا شده است. تو تمام ملاحظات را کنار گذاشته ای، انگار که از گناهکاره بودن احساس افتخار می کنی! همیشه شاد و خندانی!
«این حرفها بی ربط است. اگر من خوشحال بودم حق با تو بود، ولی من خیلی دل گرفته ام!»
- آری، آری تو خیلی دل گرفته ای! و آینده ی بسیار ملالت باری هم در انتظار ِ تو ست! پیری و بیکسی!
.......................................................
[آن دو مرد]
- آیا به عقیده ی تو، بیزاری ِ توده های ِ مردم از فساد ِ اخلاق و روابط ِ نامشروع ِ زن و مرد تعصب است؟
«البته که تعصب است. تعصب است و نفرت. وقتی که سربازان، دختر ِ جلفی را می بینند فوراً می خندند و سوت می کشند. خود ِ آن سربازان مگر فرشته اند؟»
- سوت زدن ِ آنها بدون ِ علت نیست. این واقعیت که دختران، نوزادان ِ نامشروع ِ خود را خفه می کنند و به زندان می روند و من و تو بی اختیار از پاکدلی ِ یک دختر ِ نو رس و جوان خرسند می شویم و همه ی ما اشتیاق ِ مبهمی به عشق پاک داریم –گرچه می دانیم چنین عشقی پیدا نمی شود- آیا همه ی اینها ناشی از تعصب است؟ نه داداش، اینها ناشی از یک نیروی نامرئی است که روی ِ اصل بقاء احسن به وجود آمده و روابط جنسی را تنظیم می کند. اگر این نیرو وجود نداشت، هرزگان و نامردمان بر دنیا چیره می شدند و در ظرف دو سال بشریت را تباه می ساختند.
«آیا قانون اخلاقی را، که در ذات هر فرد نهفته است، فیلسوف ها اختراع کرده اند و یا اینکه خداوند آن را همراه بدن آفریده است؟»
- نمی دانم. ولی آن قانون آنقدر میان مردمان و در همه ی اعصار عمومیت دارد که به گمان من، باید آنرا جسماً وابسته به انسان بدانیم. این قانون اختراع نشده است ولی وجود دارد و همیشه هم وجود خواهد داشت. منظورم این نیست که روزی قادر خواهیم شد تا آنرا در زیر میکروسکوپ مشاهده کنیم، ولی تا آنجا که من عقیده دارم، می توان با برهان به وابستگی ِ آن به جسم ِ انسان پی برد. مثلاً امراض و بیماری های روانی با اختلالات این قانون رابطه دارند.
______________________________________________
مرد به خاطر آورد که وقتی پسربچه بود در روزهای بارانی و طوفانی، سربرهنه در توی باغ می دوید. دو دختر با موهای زیبا و چشمان آبی رنگ به دنبال او می دویدند. در زیر باران خیس می شدند، از ته دل با نشاط می خندیدند و وقتی صدای رعد اوج می گرفت، آن دو دختر با اطمینان کامل به او پناه می آوردند و او می گفت که خدا با آنها ست...
آه، آنان چه شدند! آن روزهای فروزان ِ زندگی ِ زیبا و بی غل و غش در کدام دریا غرق شدند؟ اکنون از طوفان نمی ترسید، از طبیعت خوشش نمی آمد و خدایی نداشت. کلیه ی آن دختران ِ آشنا که به وی اطمینان ِ کامل داشتند تا کنون توسط او و یا افرادی نظیر او تباه شده اند.
در طول عمرش یک درخت در باغ خود نکاشته و برگ سبزی به بار نیاورده است و در جریان زندگی در بین خلایق به مگسی نفع نرسانده است، کوچکترین کاری انجام نداده و فقط نابود کرده، تباه ساخته و دروغ و دروغ گفته است.
مدرسه؟ دانشگاه؟ آنها که گول زدن بوده است. در کلیه ی امور تسامُح کرده و هرچه یاد گرفته به دست فراموشی سپرده است.خدمت به میهن؟ آنهم که یک فریب بوده است زیرا کوچکترین خدمتی انجام نداده!
اگر می توانست به سالهای گذشته برگردد، شیادی را با صداقت، تنبلی را با کار، و ملالت را با شادی جایگزین می کرد.
... به صورت ِ زن نگریست و دریافت که این زنِ غمگین و گناهکار تنها مونس ِ عزیز ِ او ست و هیچکس نمی تواند جای او را بگیرد.
زن، رنگ پریده و فرسوده، از صدای ملایم و رفتار بی سابقه ی مرد دچار شگفتی شده بود.
به سر و روی ِ زن دست کشید و در چشمانش نگریست و گفت:
«من تنها تو را دارم ...»
"تندیس ِ من محکم و استوار در زیر باران ایستاده است
چشم انداز ِ آن خسته و خیس است
ولی استواری ِ او و تنهایی ِ او ... . "
چهارشنبه ای که در پیش است، بزرگداشتِ او ست که می گفت:
اگر دل توان داشتن شادمان / بمان ای پسر در جهان جاودان
کمی نیست در بخشش ِ دادگر / همی شادی آرای و انــدُه مخـور
همه رفتنی ایم و گیتی سـپنج / چرا باید این درد و اندوه و رنـج
همی رفتنی دارد این آمدن / نه اینجا تویی ماندگار و نه من
از این رخت بردن به دیگر سرای / دل هوشمندان نجنبد ز جای
بزرگداشتِ "فردوسی" ست!
به این خوشی، گفتاری خواهم آورد در "داستان ِ تندیــس".
_________________________________________________
بخش نخست: ارمغان ِ پارســیان ِ هندی
چند سال پیش، دوست ِ دانشمندم جناب مهندس فرهاد نظری، عکسهایی از تهرانِ قدیم به من هدیه دادند که در آن میان، چند عکس برایم بسیار جالب آمد. عکسهایی بود از میدان فردوسی به سال 1336 (1957) و تندیس ِ فردوسی به حالت ِ نشسته که شاهنامه را در برابر ِ خود گشوده و بر چهار گوشه ی جایگاهش، نقش ِ فَروهر مَزدَیسـنا خودنمایی می کرد. به تحقیق دانستم که این تندیس ِ غریب اکنون در برابر ِ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی ِ دانشگاه تهران جای دارد و هدیه ای کهن بوده است از سوی پارســیان ِ هندی!
در بازدیدی که از آن به زمستانِ 84 داشتم، دیدم که نقش ِ فَروهر را زدوده اند، ولی بخشی از نوشته و سروده های حک شده بر پایه های تندیس همچنان برجا بود:
این پیکر از سوی پارسیانِ هندوستان نیاز و برپا گردید.
ز ایران نژادانِ یزدان پرست / که در هند دارند جای نشست
بپا گشت این یادگار بلند / که جاوید ماناد دور از گزند
بگفتا حبیب اندرین کارکرد / شمارنده ی سال از یزدگرد
ز فردوسی این پیکر نامدار / همی باد پاینده و پایدار
سال 1324 خورشیدی / 1314 یزدگردی
و در سویی دیگر هم سروده هایی از فردوسی بود:
بَسا روزگارا که بر کوه و دشت / گذشتست و بسیار خواهد گذشت
نباشد همی نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار
مگر می شود که پارسیانِ هندی، به سال 1324 هدیه ای چونین برای برادران ِ ایرانی ِ خود آورند و شاعرانِ حساس ِ وطنی، سکوت اختیار کرده باشند!
جستجوهایم نتیجه داد و در دیوانِ بهار ذیل عنوانِ "مجسمه ی فردوسی" با اشتیاق خواندم که:
روز دهم مهرماه 1324 خورشیدی، از مجسمه ی فردوسی که از طرف پارسیانِ هند اهدا شده بود، در میدان فردوسی شهر تهران پرده برداری شد. "بهار" این قصیده را بدان مناسبت ساخت و در همان مجلس خواند.
مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد
وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد
گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن
پیشه ی ایران چنین بود از زمان پیشداد
در چنین روز گرامی هدیه ای آمد ز هند
هدیه ای عالی ز سوی پارسی زادانِ راد
طرفه تندیسی فرستادند از هندوستان
زان حکیم ِ پاک اصل و شاعر ِ دهقان نژاد ...
ای حکیم نامی ای فردوسی سحرآفرین
ای به هر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد
شور احیاء وطن گر در دل پاکت نبود
رفته بود از تُرک و تازی هستی ایران به باد
خَلقی از نو زنده کردی، ملکی از نو ساختی
عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد ...
پرده بگرفتند روز ِ مهرگان از روی تو
خاطر ناشاد ایرانی شد از روی تو شاد
خواند در میدان فردوسی بهار این چامه را
پس بر تندیس فردوسی به تعظیم ایستاد
تا جهان باقیست باقی باد ایران بزرگ
دوستانش کامیاب و دشمنانش نامراد
[دیوان اشعار محمدتقی بهار (ملک الشعرا). به کوشش مهرداد بهار. انتشارات توس. تهران، 1368. صص 786-787.]
_____________________________________
بخش دوم: میکل آنژ ِ شــرق
[دنیا بداند، من خالق مجسمه فردوسی، "ابوالحسن صدیقی" را میکل آنژ شرق شناختم. میکل آنژ بار دیگر در مشرق زمین متولد شده است!
این توصیف پر معنا را "گوستینوس آمبروزی" مجسمه ساز نامدار ایتالیایی به هنگام دیدار از تندیس حکیم ابولقاسم فردوسی، دانای بزرگ جهان، اثر به یادماندنی و غرور برانگیز استاد صدیقی در میدان "ویلابورگزه" شهر رم یعنی میدان فردوسی شهر رم، به تاریخ هنر جهان خاطرنشان می سازد. "کورونسکی" رئیس جمهور وقت ایتالیا نیز موقع پرده برداری از این شاهکار جاویدانِ پیکره سازی استاد صدیقی در میدان "ویلابورگزه" شهر رم، به پاس قدردانی از نثار آن همه ذوق و هنر، نشانِ "کومن داتور" یعنی نشان درجه ی اول هنر در ایتالیا را به این هنرمند گرانقدر ایرانی تقدیم می کند.] 
(افتخاری، سید محمود. "استاد ابوالحسن صدیقی؛ پیکرتراش-نقاش". نشریه ی میراث فرهنگی، شماره 15. سازمان میراث فرهنگی کشور. ص50).
در اینجا مرا عزم ِ سخن از زندگی و آثار ِ استاد صدیقی نیست که جویندگان را تارنمایِ http://www.sadighi.com همه ی نیاز برمی آوَرَد. ولی درباره ی تندیس مرمرین ِ 185 سانتی فردوسی در "ویلابورگزه"ی رم (سال 1968 میلادی- 1347 خورشیدی)، از آگاهان چنین می آورم که:
["ویلا بورگزه" پارک طبیعی بزرگی در شهر رم است، شامل ساختمانها، موزه ها (از جمله موزه گالریا بورگزه) و جذابیتهای دیگر. این پارک با مساحتی حدود 80 هکتار، بعد از پارک "ویلا دوریا پامفیلی" بزرگترین پارک شهر رم است. باغهای این پارک برای ویلای بورگزه روی تپه پرینچانا توسط معماری به نام "فلامینیو پونتزیو" ساخته شد و "شیفیونه بورگزه" در سال 1605 آن را توسعه داد و آثار هنری خود را در آن گذاشت. اوایل قرن نوزدهم این پارک بازسازی شد و سال 1903 هم به پارک عمومی تبدیل شد. جالبترین مورد دیدنی این پارک برای ایرانیها وجود مجسمه ی فردوسی در نزدیکی در ورودی این پارک است. این مجسمه از ایران به رم اهدا شده و طی مراسمی رسمی در این پارک نصب شده است. سازنده ی این مجسمه ی سنگی، "استاد ابوالحسن خان صدیقی" است.]
(نقل از تارنگار ِ ایتالیا و زبانِ ایتالیایی - 26 تیر 86).

ولی این همه ی داستانِ تندیس نیست!
- "ابوالحسن خان صدیقی" در سال 1312 خورشیدی (1933 میلادی) با همراهی "حسنعلی خان وزیری" تندیسی از فردوسی سوار بر بالهای ِ سیمرغ می آفریند. پیکره ای گویا و زنده از گچ به بلندای ِ 160 سانتی متر که روزگاری در سالن موزه ی هنرهای ملی جای داشت، اما به تیشه ی جهالت در همان سالهای پیشین شکسته می شود!

- به سالِ 1313 خورشیدی (1934 میلادی) نیم تنه ی گچی ِ 70 سانتی متری از فردوسی را می تراشد؛ و دریغ که آن نیز از میان می رَوَد!

- و اینَک، سال 1348 خورشیدی (1969 میلادی) که بارها و بارها چهره ی او را به رویا و خواب ِ خویش دیده بود، "تندیس ِ نهایی ِ فردوسی" را می تراشد. چهره و پیکره ای پرداخته شده از سنگ ِ مرمر به بلندای ِ 185 سانتی متر جهت ِ نصب در آرامگاهش به توس. و دیگر هیچکس نمی تواند "فردوسی" را بگونه ای دیگر تصور کند!

- در سال 1350 خورشیدی، بار ِ دیگر تندیس ِ دانای ِ محبوب ِ خود را می تراشد. تندیسی از مرمر به بلندای ِ 3 متر جهت نصب در میدانِ فردوسـی ِ تهران!

______________________
زمستانِ 84 بود که پیاده از میدانِ فردوسی ِ تهران می گذشتم. هوا ابری و سرد بود و بارانی به یکباره و شدت آغازیده بود ... به تندیس نگریستم ... و زیر ِ لب خواندم:
"تندیس ِ تو محکم و استوار در زیر باران ایستاده است
چشم انداز ِ آن، خسته نیست! همه زیبایی ست و اراده!
... و تو اکنون تنها نیسـتی! ایران با تو ست!"
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
پس از انتشار ِ این نامه، استاد ِ بزرگوارم دکتر جلیل دوستخواه نیز در ضیافتی که به خوشی ِ روز بزرگداشتِ فردوسی در ۲۵ اردیبهشت ماه Wednesday, May 14, 2008، در تارنگار ِ ارجمند ِ ایران شناخت برپا ساختند از باب ِ شاگردنوازی، از تارنگار ِ این شاگرد از این اوستا نیز یاد نموده اند؛ که با سپاس از استاد، گفتار ِ پژوهشی ِ ارزشمند و آگاهی دهنده ی ایشان زیر عنوانِ یک برداشت ِ نادرست در انتساب ِ بیتی به فردوسی را به جویندگان پیشکش می دارم:
جملهی ِ "عجم زنده کردم بدین پارسی" نیمهی ِ دوم بیتی بسیار مشهور (" بسی رنجْبُردم در این سال سی/ ...") و زبانْزد ِ خاصّ و عام است. این بیت، در هیچ یک از دستْنوشتْهای کهن ِ شاهنامه، در متن ِ بُنیادین نیامده و تنها در زُمرهی ِ بیتهای نسبت داده به فردوسی در "هَجونامه"ی ِ برساخته به نام ِ او دیدهمیشود.
کلیدْواژهی ِ معنا شناختیی ِ این بیت، واژهی ِ "عجم" است که در "فرهنگ ِ وُلف"، تنها چهار کارْبُرد از آن در سراسر ِ شاهنامه، به ثبت رسیدهاست: یکی در "گشتاسپْنامهی دقیقی" (مُل، ج ٤، ص ٢١٤، ب ٨١٠ = مسکو، ج ٦، ص ١٢٠، ب ٧٩٥ = خالقیمطلق، دفتر٥، ص ١٥٠، ب ٨٠١)، دیگری در ب ٣٤ از ٤٥ بیت ِ "ستایشْ نامهی ِ محمود" در آغاز ِ "روایت ِ پادشاهیی ِ اشکانیان" (مُل، ج ٥، ص ١٣٥، ب ٣٠ = مسکو، ج ٧، ص ١١٤، ب ٣٤ = خالقیمطلق، دفتر ٦، ص ١٣٧، ب ٥٢)، سومین ِ آنها در پایان ِ "روایت ِ پادشاهیی ِ یزدگرد ِ سوم " (مُل، ج ٧، ص ٢٥٢، ب ٩٠٧ = مسکو، ج ٩، ص ٣٨٢، ب ٨٦٠ = خالقیمطلق، دفتر٨ ، ص ٤٨٧، ب ٨٩٢) و سرانجام، چهارمین مورد در بیت ِ آمده در "هَجونامه"ی آنچنانی که پیشتر، بدان اشارهرفت.
چُنان که میبینیم، یک مورد از این بَسْآمَدهای چهارگانهی ِ واژهی ِ "عجم" – که وُلف بدانها اشارهمیکند – در میان ِ بیتهای ِ سرودهی ِ دقیقی و افزوده بر شاهنامه است که حساب ِ سرایندهاش را باید از فردوسی جداشمرد و مورد ِ دیگر در "هجونامه" جایدارد – که همهی ِ شاهنامهشناسان ِ رَوِشْمَند ِ این روزگار در ساختگی و افزوده بودن ِ آن، همْداستانند – و تنها دو کاربُرد ِ آن در سرآغاز ِ "روایت ِ پادشاهیی ِ اشکانیان" و پایان ِ "روایت ِ پادشاهیی ِ یزدگرد ِ سوم "، سرودهی ِ فردوسی است و این هر دو نه در ساختار ِ متن ِ بُنیادین شاهنامه؛ بلکه در میان بیتهایی جایدارد که استاد ِ توس، آگاهانه و به خواست ِ پاسْداشتن ِ حماسهی ِ بزرگش از گزند ِ محمود ِ فرهنگْستیز و کارگزارانش – ناگزیر و بااکراه – بر متن ِ اثر ِ خویش افزودهاست و بایستگیهای ِ سخنْگفتن با و یا دربارهی ِ کسی همچون محمود، "یَمین" ِ (دست ِ راست ِ) دولت ِ خلیفهی ِ ایرانْستیز ِ بغداد را نیز می شناسیم.
پس، هرگاه گفتهشود که دُشنامْواژهی ِ "عجم" در متن ِ شاهنامهی ِ فردوسی هیچ کاربُِردی ندارد، گزافهگویی نیست.
* * *
چُنین مینماید که واژهی ِ "عجم" به دلیل ِ بار ِ منفی و مفهوم ِ اهانتْبار و ریشخندْآمیزی که در اصل داشته (گنگ، لال) – و عربها آن را در اشاره به ایرانیان و دیگرْ قومهایی که نمیتوانستند واژههای عربی را مانند خود ِ آنان بر زبان آورند – به کار میبردند، در ناهمْخوانیی ِ آشکار با دیدگاه ِ فرهیختهی ایرانیی ِ فردوسی بوده و نمیتوانستهاست در واژگان ِ شاهنامهی ِ او جایی داشتهباشد و تنها در سدههای پس از او – که بار ِ وَهنْآمیز ِ این دُشنامْواژه فراموششدهبوده – بیت ِ "بسی رنجبُردم ..." با دربرگیریی ِ این واژه به فردوسی نسبتْداده شده است و از آن زمان تاکنون بسیاری از کسان، آن را اصیل شمرده و حتا مایهی ِ فخر شمرده و در هر یادکردی از فردوسی و شاهنامه، آن را با آب و تاب ِ تمام و هیجانْزدگی، بر زبان آورده یا بر قلم رانده و نادانسته، نکوهش را به جای ِ ستایش برای ِ ملت و تاریخ و فرهنگ خود، پذیرفتهاند!
سازندهی ِ این بیت، سخن ِ راستین ِ شاعر را در پیش ِ چشم داشته که گفتهاست: "من این نامه فرّخْگرفتم به فال/ بسی رنجْبُردم به بسیار سال". آنگاه در حال و هوای ِ ذهنیی ِ خود و بیگانه با نگرش ِ فرهیختهی ِ ایرانیی ِ حماسهسرای بزرگ و سرافراز، چنین سخن ِ خوارْانگارانه و کوچکْشمارانهای را پرداخته و – با این خامْاندیشی که اشاره به "رنجْبُرداریی ِ سیساله"ی ِ شاعر میتواند پردهی ِ پوشانندهی ِ دشنامْواژهی ِ "عجم" باشد – همانند ِ وصلهی ِ ناهمْرنگی بر جامهی ِ زرْبفت و گرانْبهای ِ گفتار ِ گوهرین ِ خداوندگار ِ زبان فارسیی ِ دَری، پیوند زده است.
گفتنیست که در روزگار ِ ما، دانشمند ِ بزرگ ِ ایرانْشناس و شاهنامهپژوه ِ آلمانی فریتز وُلف، با هوشْمندی و آگاهیی تمام، بیت ِ راستین فردوسی "من این نامه فرّخْگرفتم به فال/ بسی رنجْبُردم به بسیار سال" را پیشانه نوشت ِ اثر ِ ماندگار و ارزشْمند ِ خود، فرهنگ ِ واژگان ِ شاهنامه کردهاست.
* * *
میدانیم که دو سده پس از خاموشیی ِ استاد ِ توس، چکامهسرای نامدار، جمالالدّین عبدالرّزّاق اصفهانی، در یکی از سرودههایش گفتهاست: "هنوز گویندگان هستند اندر عجم / که قوّهی ِ ناطقه، مَدَد ازیشان بَرَد!" یعنی، از یک سو دشنامْواژهی ِ "عجم" را به منزلهی ِ عنوانی برای نامیدن ِ قوم و مردم ِ خود پذیرفته و از سوی ِ دیگر، خواسته است در صدد ِ جبران ِ آن اهانت ِ تاریخی به ایرانیان برآید و سر ِ آزادگی و غرور برافرازد که ملّت ِ او "گنگ" نیستند و "گوینده"اند و همین به ناسزا "گنگْخواندگان" چنان "گویندگان"ی را در دامان ِ خویش میپرورند که هنوز هم "قوّهی ِ ناطقه" از ایشان "مَدَدمیبَرَد".
* * *
امّا امروز در رویْکرد و برخورد با گذشتهی ِ نابهسامان ِ تاریخیمان و آن همه ناروا که ایرانْْستیزان ِ بیگانه و "خودی" (؟!) بر ما رواداشتهاند، دیگر جای ِ کوتاهآمدن و سازشْکاری و سخن در پرده گفتن و پیروی ی چشمْ بسته از رهْنمود ِ فریبنده و گمْراهکنندهی ِ "رَه چُنان رَو که رَهْرََوان رفتند!" نیست. هنگام ِ آن رسیدهاست که همهی ِ گذشتهی ِ تاریخی و فرهنگیمان را آشکارا و بیپروا به کارگاه ِ نقدی فرهیخته ببریم و از "چراگفتن" و "شکْ وَرزیدن" و "بازْاندیشیدن" در هیچ اصل و باوری، پروا و پرهیزی نداشتهباشیم.
* * *
در مورد ِ درونْمایهی ِ این یادداشت، از "عام" توقعی نیست که بداند این بیت با همهی بلندْآوازگی و نمود ِ فریبنده و کاربُرد ِ گستردهاش، سرودهی ِ فردوسی نیست و دشنامْواژهی ِ "عجم" جایی در واژگان ِ متن ِ شاهنامه ندارد. امّا "خاصّ" چرا بی هیچ پشتوانهی ِ دستْنوشتْشناختی و بدون ِ ژرفْنگری در درونْمایهی ِ ایرانْستیزانه و اهانتْ آمیز ِ آن، انتسابش به استاد ِ توس را پذیرفته و در همه جا به منزلهی ِ سخنی افتخارْآمیز و غرورْانگیز میخواند و مینویسد تا جایی که در یک نشست ِ شاهنامهپژوهیی ِ ویژهی ِ گْرامیداشت ِ شاعر نیز، آن را عنوان ِ یک سخنْرانی قرارمیدهد؟ دیگر چه بگویم؟ "در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!"