وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

یادداشتهای مردِ مرده

  

با خود می گفت که زندگی جنایت بار است؛ و چشم ها را می بست تا آن را نبیند، و بتواند زندگی کند. بس که به زیستن و دوست داشتن و کامروا بودن احتیاج داشت! ...
ژان کریـستف، جلد اول، نوجوان
 

 

دیروز که اتاقم را مرتب میکردم، به ناگاه در میان ِ کاغذهای خاک گرفته، دستنوشته های "آتبین مرادیان" را دیدم؛ دوست ِ معماری در دانشگاه هنر اصفهان (پردیس).
چند سالی است که از مرگ ِ خودخواسته اش گذشته است ...

اکنون که او رفته است ولی این نوشته ها زنده اند و پابرجا! داوری در مورد او و آنگونه رفتن اش باشد به عهده ی خداوند ... در جهان ِ دیگر که نقاب ها و پرده ها به کناری میرود، چه بسا او سرافرازتر باشد از بسیاری که سرزنش اش میکردند!

می نویسم در "از این اَوستا" در گاهی نزدیک به شب ِ یلدا به نقل از دفتر یادداشتهای او:  

با من مگوی و مگوی و مگوی
از نژاد
از اصالت
از خون
این خشم، عصیان و نفرت جوشان رگهای ملت من
کینه ی دُگم دردهایی است
که حرف تا حرف
سال تا سال
تنها نگاه کرده ایم و دندان ساییده ایم.
فقط ...
(اصفهان- فروردین 80)  

ای خدای من و او
تو خدایی یا او؟
او که با عشوه گری می کشتم
و به دستانش باز بر گونه ی من ِ بیمار
روح به من می بخشد
او که با پلک به هم بستن خود می کشتم
و به چشمانش باز خیره به من
زنده ام می سازد
او که بی من زنده است
آرام، آسوده
و من اما بی او
خسته و فرسوده
ای خدای من و او
به تو سوگند خدا

و به او

و به چشمای پُر از مشکی او
مشکیایش همه نور
ای خدای من و او
راستی را تو بگو
تو خدایی یا او؟
تو خدایی یا او؟
 



شادمانی صحنه را بوسید و رفت!

امروز ۲۶ آذر ماه ۸۷ ایمیلی از استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه دریافت نمودم در رفتن مردی که شادی و سرزندگی را به ایرانیان هدیه میداد. دیروز نیز از جناب آقای دکتر شاهین سپنتا پیام تلخ رفتن آن مرد را دریافت کردم و در پاسخ ِ پیام نوشتم: 

خبر تلخ درگذشت ِ مردی که به یاری ِ هنر اش خنده را به مردم ایران هدیه میداد، در "ایران نامه" خواندم و دریغ که چون اویی که شادی را برای مردم اش میخواست قدر ندانستند! باشد که روان اش به مینو اندر شاد باشد!

«شادی مثله ثروت میمونه، اگه تولیدش نکنی حق استفادش رو نداری» (برنارد شاو) 

اکنون نیز متن ِ پیام دکتر دوستخواه و بخشی از یادواره ی این هنرمند را به نقل از "ایران شناخت" در اینجا می آورم: 

دوست ارجمند
در صورتی که مایل باشید و مناسب بدانید می توانید یادواره ی ِ هنرمند ِ نامدار ِ میهنمان رضا ارحام صدر را که دیروز خاموش شد از تارنمای ایران شناخت در  از این اوستا بازنشردهید.
بدرود.
ج. دوستخواه


http://www.iranshenakht.blogspot.com


... ارحام صدر، در زندگی ی ِ شخصی و اجتماعی اش نیز -- چنان که از چون اویی می سزید -- مردی پاک نهاد و درست کردار و میهن دوست و پایْ بند به پیوند و پیمان با مردم و میهن و خدمتگزاران ِ راستین ِ آنان بود و در این راه، از خطرکردن نیز واهمه و پروایی نداشت. نقل ِ خاطره ای از او، می تواند بازگوی ِ اندیشه و گفتار و کردار ِ نیک ِ او باشد.
در هنگامه ی سیاه ِ ٢٨ امرداد ١٣٣٢، ارحام صدر کارگردان و گوینده ی ِ ارشد ِ رادیو ِ محلّی ی ِ اصفهان بود.
در پسین ساعت های ِ آن روز ِ فاجعه بار، هنگامی که او و همکارانش به عادت هر روزه، خود را برای ِ پخش ِ خبرهای ِ شامگاهی آماده می کردند، بانگ ِ شوم ِ جارچیان ِ کودتا را از رادیو تهران شنیدند که جُغدوار ندای ِ پیروزی ی ِ دشمنان ِ آزادی و سربلندی ی ِ ایران و ایرانیان را سرداده بودند تا سِر آنتونی ایدن، نخست وزیر ِ وقت ِ بریتانیا با شنیدن ِ آن، بتواند در آن شب -- به گفته ی خود ِ وی -- در کشتی ی تفریحی اش در دریای ِ یونان، خواب ِ خوشی داشته باشد!
امّا ارحام صدر، در آن هنگامه ی ِ هَول، خود را نباخت و به ابتکار ِ شخصی، با دلیرْمردی ی ِ تمام، از رادیو اعلام داشت:
"از رادیو تهران صداهای شومی به گوش می رسد! ملّت پیروز است! مصدّق پیروز است!"