چراغ ِ "عشق" را به سوخت بار ِ "تنهایی" و "سفر" به دوش کشیدی ...
روایت هر چه بود، پایان نزدیک است ...
کاری بزرگ و زمانی اندک برایِ برآوردن اش! دریغ!
لیک، فصل ِ سکوت هم به حُرمتِ "تلاش" پایان یابد!
مغبون آن است که از داستانِ سفر، به خواندنِ اوّل و آخرش بسنده کند و چشم ِ خود بر برگهایِ سبز ِ میانی اش ببندد!
"عشق" را اگر نجوایی اندک هم بود، "خستگی" مجالِ پنجه کشیدن نمی یافت! دریغ!
دریغ که رسم ِ عاشقی نیاموختی!
تو "عاشق" نبودی، که اگر بودی اینک "بهار" آمده بود!

این جمله ی مشهوری است: "آنجا که کلام بازمی ماند، موسیقی آغاز می شود!"
در پُستی که آغازین بخش ِ سلسله نوشتارهای ِ "ترانه ها و خاطره ها" بود، سخن از همین شد: پایان ِ کلام و آغاز ِ موسیقی!
ترانه ای که اکنون با برگردان ِ فارسی اش می آورم، مفهومی دیگرگون از "آغاز" دارد؛ مفهومی که برای ِ نگارنده ی این دفتر، عزیز و گرامی ست و هم از اینرو در انتشارش می کوشد!

نام ترانه: «... و موسیقی آغاز شد» The Music Played
خواننده: «مَت مونرو» (1930-1985 م.) Matt Monro
برگردانِ فارسی: نگارنده
----------------------------------------------
متن ِ ترانه به همراهِ ترجمه ی فارسی:
An angry silence lay, where love had been
An in your eyes a look, I've never seen
If I have found the words, you might have stayed
But as I turn to speak, the music played
As lovers danced their way,around the floor
I sat and watched you walk, towards the door
I heard a friend of yours,suggest you stayed
And as you took his hand, the music played
Across the darkened room, the faintest sight I saw
He'd been something more,than friends before
While I was hurting you, by clinging to my pride
آن هنگام که تو را با غرورم می آزردم
He had been waiting,and I drove him,to your side
I couldn't say the things, I should have said
Refused to let my heart,control my head
But I was made to see,the price I paid
And as he held you close, the music played
And as I lost your love, the music played
| این ترانه ی ماندگار را از اینجا دانلود کنید! |
| Download here |
سلامٌ علیک ای حکیم ِ گزین، سرافراز "فردوسی"ِ پاکدین!
روانِ تو آسوده و شاد باد، دلت هم ز بندِ غم آزاد باد!
بارها از بازیِ زمانه گفتی و اینکه چه اشتباه است دل بستن به خوشی ِ گذرای ِ آن ...
شگفت اندرین گنبدِ تیزرو بماند همی دل پُر از رنج ِ نو
یکی را همه بهره شهدَست و قند تن آسانی و ناز و بختِ بلند
یکی زو همه ساله با درد و رنج شده تنگدل در سرای سپنج

در مقدمه ی شاهنامه آن جا که "ستایش خرد" آمده است و
"گفتار اندر آفرینش عالم [آفتاب]" وزن فعولن فعولن [فعولن فعول] مناسب حماسه
و موضوع کاملا جدی، ناگهان غزلی به اندازه ی یک بیت مثل
برق می درخشد و ناپدید می شود. همیشه فکر می کنم فردوسی
در چه احوالی این بیت را گفته؟ بیشتر از هرچیز شبیه شکستن
بغض مرد مغروری در میان یک گفتگوی جدی است. و البته مرد
به سرعت خودش را جمع و جور می کند و دوباره برمی گردد
و دنباله ی بحث را پی می گیرد و انگار نه انگار.
ببین:
ز یاقوت سرخ است چرخ کبود نه از آب و گرد و نه از باد و دود
به چندین فروغ و به چندین چراغ بیاراسته چون به نوروز باغ
روان اندرو گوهر دلفروز کزو روشنایی گرفتست روز
ز خاور برآید سوی باختر نباشد از این یک روش راست تر
ایا آن که تو آفتابی همی چه بودت که بر من نتابی همی؟
چراغست مر تیره شب را بسیچ به بد تا توانی تو هرگز مپیچ
چو سی روز گردش بپیمایدا ........
می دانیم که فردوسی مقدمه را بعد از اتمام شاهنامه سروده.
می دانیم همسرش که روایت هایی پهلوی می دانسته و
در خواندن داستان باستان کمکش می کرده آن زمان از دنیا رفته
بوده است. آیا این غزل کوتاه، شکستن بغض مرد مغرور است وسط این
حرف های جدی؟ این بیتِ عجیب ناساز؟
ایا آن که تو آفتابی همی
چه بودت که بر من نتابی همی؟