امروز، در ایمیلی از استاد بزرگوارم، جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه، آگاه شدم که پژوهندهی ارجمند آقای دکتر مرادی غیاثآبادی، نقد و پاسخی بر مقالهی چاپ شدهی اخیرم در فصلنامهی "گلستان هنر" نوشتهاند. با اشتیاق به نشانی ِ پیوندی که استاد دوستخواه فرستاده بودند، مراجعه کردم و ...
http://www.ghiasabadi.com/naqde_chartaqi.html
خشکم زد! مانند آبِ سردی بود بر باوری که در ذهن خود از ایشان داشتم!
1- نوشتهاند که: "چنانچه قرار به استناد به منابع تاریخی برای پدیدههای ملموس باشد، باید مهربین اصفهان را «آتشگاه» بدانیم و نامهای عامیانه و کاربریهای خیالاتی را معادل با کاربری واقعی آنها بدانیم." کاش که مقالهام را کامل مطالعه میکردند. آنزمان میدانستند که "مهربین اصفهان" زمانی، به راستی کاربری "آتشگاه" داشته است و نام "آتشگاه" با توجه به ذکر کاربری بنا در منابع تاریخی، به درستی بر آن نشسته است. برای خواندن گزارش ابنرسته و دیگر مورخین و جغرافیانویسان قدیم دربارهی مهربین اصفهان و آتشکدهی آن نگاه کنید به: کاظمی، یاغش. آتشگاه اصفهان. مرکز اصفهانشناسی و خانهی ملل. اصفهان: 1386. صص 132-146.
2- نوشتهاند که: "منتقد محترم با چند نقل قول و قیچی کردن چند عکس از چند کتاب، مقاله خود را نوشتهاند. منتقد محترم هیچیک از بناها و محوطههایی که نگارنده در کتابها و مقالههای خود معرفی کرده است را ندیده و تنها به تعدادی اشاره کرده که توانسته عکسی یا مطلبی از آنها را در کتابی ببیند. " به پیوست، بخشی از فیلمی که به هنگام بازدید از مجموعهی چارتاقی قصر دختر، در زمستان سال 1385 گرفتهام ایفاد میگردد:
3- نوشتهاند که: " توصیفهای ایشان از این بناها نادرست هستند: چارتاقی باکو برخلاف گفته نقل قول شده ایشان، توسط پارسیان هند ساخته نشده است. این یک بنای اشکانی است که یکبار در دویست سال پیش و بار دیگر در دوران شوروی بازسازی شده است."
بنده نوشتهام «بنای فعلی این چهارتاقی را پارسیان بازرگان هندی در سدهی 18 میلادی (12 هجری) ساخته اند». به هیچوجه این بنا را در معماری و شکل ظاهری فعلیاش، اشکانیان نساختهاند! و اصلاً در عهد اشکانی اینگونه سبک چارتاقی ساختن رواج نداشته است. کسی که به اندازهگیری دقیق اهمیت میدهد، باید متوجه باشد که این چارتاقی در سدهی 18 میلادی بازسازی نشده، بلکه از نو ساخته شده است!
نک. گزارش "پرویز ورجاوند" (بر اساس مطالعات روسها برای مرمت این بنا و ساماندهی محوطهی آن در سال 1975) : "موزهی آتشگاه"، شمارهی 6 از سال پنجم مجلهی "بررسیهای تاریخی".
4- نوشتهاند:" چارتاقی نگار، چنانکه ایشان نوشتهاند در 19 کیلومتری نگار کرمان نیست. بلکه درست در میانه روستا واقع شده و تبدیل به مسجد شده است. چند بنای دیگری نیز که ایشان نام بردهاند، اشتباهاتی از همین قبیل دارد که ناشی از سخن گفتنی بر مبنای شنیدهها و نه بر مبنای دیدهها بوده است."
پلان چارتاقی نگار (که در متن مقاله آوردهام) با دیوار بلند ِ دورادورش، فرضیهی کاربری تقویمی این بنا را بصورت ادعایی ایشان به چالش میکشد. اینکه نوشتهاند تبدیل به مسجد شده(!) و در وسط ِ روستاست(!) نیز اشتباه است.
آخرین عکسهایی که از آن دارم و به پیوست ایفاد میگردد را آقای "مسعود قمری" از سازمان میراث فرهنگی کرمان برایم دو سال پیش فرستادهاند. شادمان میشوم که عکسهای مسجد شدن آن را ارائه دهید تا من نیز از آنها بهره گیرم!





5- نوشتهاند که: " منتقد محترم نام خاص چارتاقی را با نام عمومی چارتاقی که به عنوان یک سبک معماری در بسیاری از بناها دیده میشود، اشتباه گرفته است. مثلاً در نائین و اردستان و زواره، به بادگیرهایی که بر بام خانه ساخته میشوند، چارتاقی میگویند."
از کجای مقاله و نوشتههای من به چنین نتیجهای رسیدهاند نمیدانم!
در بند 6 از پاسخ خود نیز نوشتهاند که:
«...در پیرامون هیچیک از چارتاقیهای ایران بنای دیگری وجود نداشته و تاکنون اثر یا بازماندهای از چنین بناهایی به دست نیامده است.»
به فیلمی که از چارتاقی "قصر دختر" و بنای مجاورش گرفتهام و پیوست این گفتار است مراجعه شود.
6- در بند 7 نوشتهاند که:
"ویژگیهایی که ایشان به نقل از متون کهن برای آتشکدهها بر میشمارند ( مثلاً نشاید که آفتاب بر آتش افتد، یا نگهداری از آتش در اتاقکی بدون پنجره) کاملاً درست هستند و دلیلی دیگر برای بیارتباطی آتشکدهها با چارتاقیهایی که دور تا دور آنها کاملاً باز هستند و دائماً در معرض آفتاب و باد و حیوانات و آلودگیها."
به تمامیتِ این گفتار "مری بویس" دقت شود که:
«تا سدهی یازدهم هجری، ایرانیان هر آتش مقدسی را در اتاقکی بدون پنجره مینهادند ... در جایی دیگر آتشدان ستونیای بود که میشد برای نمازهای فرادا یا جشنها اخگرهایی درون آن گذاشت» (بویس، مری. زرتشتیان، باورها و آداب دینی آنها، ترجمه عسکر بهرامی. تهران، ققنوس. 1384).
7- نوشتهاند که: " با استناد به منبع ناشناخته تاریخی گفته شده است که چارتاقی جره در شمال شرقی روستای بالاده در استان فارس، آتشکدهای است که مهرنرسی ساخته است. تا آنجا که میدانم، چنین روایتی در هیچ منبع تاریخی نیامده است و مجعول به نظر میآید. شایسته بود نام و مشخصات این منبع تاریخی ذکر میشد. همچنین این چارتاقی به مانند بسیاری از دیگر چارتاقیها در جایی دور از آبادی و روستا و در نزدیکی پرتگاهی ساخته شده و در شمال شرقی چنین روستایی نیست."
من این گفتار را دربارهی چارتاقی جره، عیناً از مطالعات "محمدتقی مصطفوی" در مقالهی "اهمیت تاریخی جره در سرزمین فارس" (شمارهی سوم و چهارم مجلهی "باستانشناسی" ، زمستان 1338) آوردهام.
8- نوشتهاند که: "... آوردهاند که تناسب بین پایهها و طول هر ضلع چارتاقی که من گفتهام، با اشکال روبروست. اما از ذکر آن اشکالها خودداری کردهاند. چنین سخنانی را خواننده بی طرف به حساب بهانهجویی میگذارد و از قدر و قیمت نوشته میکاهد."
بنده در مقالهام نمونه چارتاقیهایی را به عنوان مثال ِ نقض آوردهام. نگاه کنید به دومین مورد از گونهبندیهای سهگانهی چارتاقیهای فارس، در مقالهی مبسوط "دیتریش هوف" :
Huff, D. "Sasanian Chahar Taqs in Fars", proceeding of the IIIrd Annual Symposium on Archaeological Research in Iran, Tehran: 1975
9-در پایان نیز نوشتهاند که:
" آرزو میکنم که این نقد بار دیگر با شیوهای علمی و با روش تحقیق مناسب نوشته شود. اکنون کلیات نظریه کاربری تقویمی چارتاقیهای ایران، محل تردید نیست و این کاربری به اندازه کافی در میان اهل فن شناخته شده و سنجیده شده است. بجای نشستن و جستجو در کتابهای غیر نجومی و غیر تخصصی این و آن (که البته در جای خود بسیار مفید هستند) نیاز به مطالعات میدانی است. "
اگر دقت میشد دانسته میشد که بنده در مقالهام بر تعمیم دادن نظریهی کاربری تقویمی بر همهی چهارتاقیها نقد داشتهام. یعنی در برابر "چارتاقی نیاسر"، نگاهی داشتهام به نمونههای نقض کنندهی فرضیه/نظریهی کاربری تقویمی.
ارزش رسالات و کتبِ پژوهشگران ارجمندی مانندِ "گدار" و "هوف" و "مصطفوی" و "واندنبرگ" هم روشن است. هر قدر که مدعی ِ تمام شدنِ کار و بیتردید دانستن موضوعی در امر پژوهش باشیم، باز هم نزد اهل فن پذیرش مدعای ما آسان نخواهد بود.
تحمل نقد و اصلاح ایرادات، برخوردی پژوهشگرانه را میطلبد.
از این اَوســتا (نَسک ِ بیست و یکم):
درباره ی آن "آتش" که باغی را خُرّمی بخشید! که همه سبزی و نشاط ِ باغ از آن بود و با خاموشی اش، باغ نیز فِسُرد!
…
باید "آتش" را همینجا بیافروزیم! همینجا بر ستیغ ِ این کوهِ افسون زده! همینجا میان ِ خُرّمی ِ این باغ!
- اینجا! می خواهی اینجا آتش بیافروزی؟! می دانی که اینجا آتش افروختن گناه است؟ برای ِ این کار مجازات خواهی شد! زخم ات می زنند! نخواهی رَست!
همینجا! همینجا که خَم ِ رودخانه را می بینیم! همینجا که باد در گوشهایمان، آواز ِ این کوه را می خوانَد! همینجا که چشم انداز ِ سبز ِ این باغ است! می خواهم همینجا آتش بیافروزم!
- آتش بیافروز! باشَد که این آتش از تنهایی ات بکاهَد و نور اش بر قلب ات روشنی افکَنَد! ولی من نمی توانم اینجا در کنارت بمانم! آنسوتر، آنسوتر پشتِ آن رود، باید بدان سو رَوَم ... آنجا که سایه سار ِ درختان است و صدای ِ نوازش ِ آب ِ آن رود ... باید آنجا رَوَم! وعده ای دارَم! بازمی گردم!
من منتظر ِ بازگشت ات می مانم! تا آنزمان این آتش را خواهم افروخت و روشن نگاه خواهم داشت تا بازگردی!
...
غروب که شد و شب که آرام آرام آمد ...
ماه، چهره در پَس ِ ابر نهان کرد! ظلمات به باغ آمد و سکوت، جز صدای ِ رود ... !
در باغ هم نوری نبود، جز نور ِ لرزانِ فانوسی ِکرمهای ظریفِ شبتاب و ...
به ناگاه آن نور ِ وسیع! ... آسمان که یکباره سُرخی ِ شَفَق را یافت! آنجا، بر فراز ِ کوه! بر فراز ِ کوه!
آتـش افروخـتــه بـود!
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
فصلنامه گلستان هنر (در تاریخ هنر و معماری ایران زمین)، سال چهارم، شماره 1 (شماره پیاپی 11)، بهار 1387
دارای اعتبار علمی – پژوهشی از نظر فرهنگستانهای چهارگانه جمهوری اسلامی ایران
صاحب امتیاز: فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران
مدیر مسئول: میر حسین موسوی
سردبیر: مهرداد قیومی بیدهندی
نام مقاله: مهرین ِ اصفهان، آتشگاهی در باغ
نوشته ی: یاغش کاظمی
مِهرین، به معنی «جای مِهر»، نامی است که از عهد اشکانیان به جایگاه تقدیس ایزد مهر گفته میشده است. مهرین اصفهان، که نام آن در متون تاریخی به صورت مهربین و ماربین نیز آمده است، نام بنای خشتی معظمی بوده است بر فراز کوهچهای سنگی در غرب اصفهان، که اکنون بقایای آن را آتشگاه میخوانند. در دورۀ ساسانیان، مجموعۀ روستاهای پای کوه را به نام این بنا میخواندند و اکنون نیز همۀ محلات و باغهای این بخش از اصفهان را ماربین مینامند.
سابقۀ ساخت این بنا به عهد عیلامی بازمیگردد و بنایی زیگوراتمانند بوده است در خدمت آداب دینی رایج در آن عصر. بعدها در عهد ماد و هخامنشیان از آن به مانند تختگاهی در پردیس سبز و خرم حاشیۀ زایندهرود برای اقامت شاهانه استفاده میکردند.
در عهد اشکانیان، کارکرد دینی بنا با قرار دادن تندیسهایی از ایزدان مهر و ناهید و تختنشینی آتش زرتشتی در آن از سر گرفته شد. همزمان در پیرامون بنا استحکامات دفاعی ساختند. در عهد ساسانیان، با تسلط مزدیسنان، تندیسها را از بنا برچیدند و آتش تقدیسشدهای را در آن از نو تختنشین کردند. با فتح اصفهان به دست سپاه مسلمانان، کارکرد دینیـ دفاعی بنا همچنان تا سدۀ چهارم هجری ادامه یافت. در سدۀ پنجم هجری، اصفهان به دست سپاه طغرل سلجوقی افتاد و بنای آتشگاه متروک شد. در اواخر همان سده، با قلع و قمع اسماعیلیان پناهگرفته در قلعۀ آتشگاه، بنا بهکلی تخریب شد. بعدها، احتمالاً در دورۀ ایلخانان، بنای خشتی هشتگوشی بر روی ویرانۀ بنای ساسانی ساختند که اکنون باقی است.
Mehrin of Isfahan, A Fire-temple in Garden
Yaghesh Kazemi
Mehrin, literary means “place of Mehr/Mithra” , is the name given to the place for worship of God Mehr since Parthian period. Mehrin of lsfahan the name of which has been also recorded as Mehrbin and Marbin in historical texts was the name of a grand mud-brick building on the top of a small mountain in the west of lsfahan that its remains is now called Atashgah(fire-temple). In Sassanid period, the whole villages on the foothills were called by the name of this building and as present the whole localities and gardens of this part of Isfahan are called Marbin.
Construction of the building dates back to Elamite time when it was a ziggurat-shaped building to serve the prevalent religious rituals of that time. Later on, during the Medes and Achaemenians, it was used as a dais located in a green and lush garden at the side of Zayandeh-Rud River for royal stay.
In Parthian period, the building religious function was recommenced by placing the statues of God Mehr/ Mitra and God Nahid/Anahita and lighting the Zoroastrian fire. At the same time, the building was fortified. In Sassanid period, by the influence of Mazdaism, the statues were cleared away and a new blessed fire was lit in the building.
The building religious-defensive function was continued as before when Muslim troops captured lsfahan in the fourth century AH/ tenth century AD. In the fifth century AH/ eleventh century AD, Isfahan was captured by Seljuk Toqrol’s army and the tire-temple was abandoned. In the late of the same century, the building was totally destroyed by cracking down the Ismaili refugees sheltered in the fortress of fire-temple. Later, probably in Ilkhanid period, an octagon mud-brick building was built on the ruined Sassanid building that is still remained.

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
این مقاله در صفحات 74-88 شماره 11 فصلنامه گلستان هنر به طبع رسیده است که کل آنرا بصورت PDF می توانید از اینجا یا لینک زیر دریافت دارید:
مهرین ِ اصفهان، آتشگاهی در باغ 
برای خرید این شماره از فصلنامه گلستان هنر نیز میتوانید به این نشانی مراجعه فرمایید:
تهران- خیابان ولی عصر- بالاتر از تقاطع امام خمینی- نبش کوچه شهید حسن سخنور- پلاک 15- انتشارات فرهنگستان هنر. شماره تماس: 64453202
در اینجا، بخش ِ نخست ِ مقاله را که نقدی است بر فرضیه کاربرد نجومی چهارطاقی ها پیشکش میدارم:
آتشکده و آتشگاه :
دو واژۀ آتشکده و آتشگاه بر یک مفهوم دلالت ندارند. آتشکده بنایی است بزرگ و باشکوه و مفصل که پرستشگاه موبدان بوده؛ اما آتشگاه معبد عمومی شهر بود که در آن آتش نگاه میداشتند و مردم میتوانستند آتش خانگیشان را نیز از آن تأمین کنند؛ و نیز چهارطاقیای بود که در مقام نشانه در مسیر جادهها قرار میگرفت.۲ از متن نامههای زرتشتی چنین برمیآید که آتش مقدس باید در مکانی دور از نور خورشید تختنشین شود؛ مطابق با «سد در نثر» (در 69) و «سد در بندهش» (در 16)،
از جملۀ اموری که بیحرمتی نسبت به آتش محسوب میشود، افروختن آتش در آفتاب است یا قرار دادن آن در برابر نور خورشید. هر که چنین کند، سه استیر گناه کرده باشد.۳
در کتاب روایات داراب هرمزدیار نیز بر این تأکید شده است که «آفتاب نشاید که بر آتش افتد؛ چرا که هرگاه آفتاب بر آتش میتابد، قوّت آتش کمتر میشود».۴
تا سدۀ یازدهم هجری، ایرانیان هر آتش مقدسی را در اتاقکی بدون پنجره داخل آتشکدۀ خشتی مینهادند. این اتاقکْ درِ کوچکِ گنجهمانندی داشت که فقط روحانیانِ پریستارِ آتش میتوانستند از آن داخل شوند. در جایی دیگر و در اتاقی بزرگتر، آتشدان ستونیِ خالیای بود که میشد برای نمازهای فرادا یا جشنهای عمومی اخگرهایی درون آن گذاشت.۵
در عهد ساسانیان، آتشِ مقدس را در آتشگاه، که محل تاریک و دربستهای از بناهای آتشکده بود، نگهداری میکردند؛ ولی محراب را در وسط حیاط قرار میدادند. بعدها آن را بر سکویی بلند نهادند تا جماعت از دور آن را زیارت کنند. سپس آن را در زیر سایبانی جای دادند که فقط جنبۀ تزیینی داشت و آن چهارطاقی بود.۶ بنا بر این، چهارطاقیِ آتشگاهها که بر فراز بلندیها در سراسر ایران به چشم میخورَد، برخلاف قول رایج، از آغاز بناهایی منفرد نبوده؛ بلکه بناهای پیرامون آنها، که احتمالاً شامل مخزن آتش هم بوده، از بین رفته و چهارطاقی آنها به علل مختلف باقی مانده است. به همین سبب، برخی از این چهارطاقیها را آتشکده میخوانند.۷ نمونهای از بناهای منفرد بر فراز بلندی، چهارطاقی جِرِه، در شمال شرقی آبادی بالاده از توابع جره در استان فارس است، که با استناد به نوشتههای تاریخی، از آتشکده/ آتشگاههای منسوب به مهرنَرسی است که به نام سه فرزندش برپا ساخت.۸ برخلاف این نظر، یکی از پژوهشگران در سالهای اخیر کوشیده است بر مبنای این تصور که «در پیرامون هیچیک از چارطاقیهای ایران، اتاق آتش و حتی بقایایی از آن پیدا نشده»،۹ فرضیۀ «کاربرد نجومی چهارطاقها» را مطرح کند. او حتی از کاربرد تقویمی چهارطاقی آتشگاه باکو سخن گفته است؛۱۰ حال آنکه بنای فعلی این چهارطاقی را پارسیان بازرگان هند در سدۀ دوازدهم هجری بنا کردند.۱۱
باید گفت که اساس شکلگیری این فرضیه، یعنی منفرد بودن چهارطاقیها و خط دیدهای نور خورشید که از تناسب بین پهنای پایهها و طول هر ضلع چهارطاقی حاصل میشود و پژوهشگر یادشده از آن سخن گفته،۱۲ با اِشکال روبهروست. نمونهای سالم از بنای یک آتشگاه به همراه چهارطاقی وابسته به آن در بیستکیلومتری جنوبِ رُستاق، در شهرستان دارابِ فارس، بر جا مانده است.
تصویر 1-
نمایی از چارتاقی ِ «قصر دختر» و اتاق ِ سَرپوشیده مخصوص ِ نگهداری ِ آتش؛ آتشـگاهی در میانه راه رسـتاق به فورگ در شهرستان داراب.
عکس از: واندنبرگ، باستانشناسی ایران باستان.
این مجموعه، که لویی واندنبرگ نیز در کتاب باستانشناسی ایران باستان از آن گزارش کرده، در تنگهای بنبست به نام تنگِ چکچک۱۳ واقع است. اکنون در نزدیکی این محل، در حدود ده خانوار ساکناند. ظاهراً در زمانِ دیدار واندنبرگ، این چهارطاقی به «قصر دختر» معروف بوده است. این نام، با توجه به بستر رودخانۀ فصلی که در نزدیکی این چهارطاقی دیده میشود، بیدرنگ یادآور کارکرد دینی مجموعه در پیوند با آناهیتا۱۴ست
در 47متری شمال غربی چهارطاقی قصردختر، واقع در میانۀ راه رستاق به فورک۱۵، ویرانههای بنای دیگری با پلان مربع هست که طول هر ضلع آن 3/10 متر و ارتفاع آن تا پای گنبد ۵ متر است. این بنا دری در طرف جنوب شرقی و شاید دری هم در طرف رودخانه داشته است. این دو بنا از عهد ساسانیان است و از سنگهای نتراشیده با ملاط گچ و آهک ساخته شده است. بنای اولی چهارطاقیای است که محراب آتش بوده و بنای دوم بنایی تاریک و بسته بوده که در آنجا از آتش محافظت میکردند و فقط روحانیان به آن دسترس داشتند.۱۶
نمونهای دیگر از بنای آتشگاه و چهارطاقیِ وابسته به آن چهارطاقی دِهشیخ کرمان و بقایای بنای مجاور آن است. این چهارطاقی در چهاردهکیلومتری جنوب غربی روستای دهشیخ در پهنۀ زمینهای دشتآباد و در مدخل تنگ دهشیخ، مجاور کوه آبادی است. در سیمتری جنوبغربی این چهارطاقی، ویرانههای بنایی چهارگوش به ضلع 14 متر به چشم میخورد.۱۷
تصویر 2-
نمایی از چارتاقی ِ «ده شیخ» و ویرانه های اتاق ِِ نگهداری ِ آتش در فاصلة 3 متری ِ آن (آتشـگاهی در کرمان).
عکس از: Vanden Berghe, IRANICA ANTIQUA

تصویر 3-
پلان چارتاقی ِ نیاسر کاشان و خط دیدهای (رؤیت خورشید) ایجاد شده از تناسب بین پهنای پایه ها به طول هر ضلع ِ چارتاقی که اساس ِ فرضیه کاربرد تقویمی چارتاقی ها را فراهم آورده است.
مأخذ: مرادی غیاث آبادی، نظام گاهشماری در چارتاقی های ایران.
چهارطاقی آتشگاه نگار کرمان، با دیوارهای بلند پیرامونیاش، گواه دیگری است بر نادرستی فرضیۀ کاربردِ تقویمی عموم چهارطاقیها. این چهارطاقی در نوزدهکیلومتری شمال نگار واقع است، که دهی است در 56 کیلومتری جنوب غربی کرمان و در امتداد راهی کهن که از کرمان آغاز میشد و از مسیرِ نگار- بافت- دشت آب- دولت آباد به سوی خلیج فارس میرفت. بنای چهارطاقی بر فراز تپۀ کوچکی مشرف بر بیابان است.۱۸
تصویر 4-
پلان چارتاقی ِ آتشـگاه ِ نگار کرمان و نماهایی از داخل و خارج آن.
دیوار ِ بلند ِ محیطی (با ورودی های تعریف شده) یک دالان باریک را گرداگرد ِ گنبدخانه مرکزی به وجود آورده و ناقض ِتناسبات ِ مورد تأکید (مابین پهنای پایه ها به طول هر ضلع) در تقویم ِ آفتابی بودن چارتاقی ها می گردد.
پلان و عکس ها از: Vanden Berghe (1965) و مسعود قمری (1386).
نسبت پهنای پایهها به طول هر ضلع که در فرضیۀ تقویمی بودن چهارطاقیها بر آن تأکید میشود، در اینجا به کار نمیآید و خط دید خورشید تنها با ورودیهای تعبیهشده در دیوار محیطی آتشگاه ارتباط دارد که دالانی باریک در اطراف گنبدخانۀ مرکزی ایجاد میکند. بیشک چنین دیواری را بر گِرد بسیاری از چهارطاقیهای بهظاهر منفرد امروزی میتوان یافت. دیتریش هوف در دومین مورد از سه گونهبندی مقدماتی چهارطاقیهای فارس، با آوردن نمونۀ چهارطاقی ظهر شیر از این نکته سخن گفته است.۱۹
... .

تصویر 5- پلان، مقطع و نماهایی از چارتاقی ِ ظهرشیر (زَهرشیر) در میانه راه ِ فسا به جهرم. اکنون این چارتاقی به صورت مجرّد بر فراز تپه ای قرار گرفته است، ولی طبق ِ بررسی های «هوف» دارای ِدیوارهای محیطی و دالانی در گرداگرد ِ گنبدخانه خود بوده است. مأخذ عکس ها و نقشه ها: موله، ماریژان. ایران باستان، ترجمه ژاله آموزگار، توس، 1377. و Huff, D. (Sasanian Cahar Taqs in Fars)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲. حسینی، «درک و فهم فضای قدسی آتشگاه و آتشکده در چهارچوب نظام شکل و معنا»، ص 403 و 413.
۳. نقلشده در رضی، وندیداد، ص 1098.
۴. نقلشده در کریمان، قصران، ص 692.
۵. بویس، زرتشتیان، باورها و آداب دینی آنها، ص 213.
۶. گُدار، هنر ایران، 265.
۷. جعفری زند، اصفهان پیش از اسلام (دورۀ ساسانی)، ص 164.
۸. مصطفوی، «اهمیت تاریخی جره در سرزمین فارس»، ص 18.
۹. مرادی غیاثآبادی، نظام گاهشماری در چارتاقیهای ایران، ص 14.
۱۰. همان، ص 16.
۱۱. ورجاوند، «موزۀ آتشگاه»، ص 50.
۱۲. مرادی غیاثآبادی، همان، ص 14.
۱۳. علت این نامگذاری، مانند کوه چکچک یزد، چکهچکه فروریختن آب از صخرههاست.
۱۴. ایزدبانوی آبهای روان در دین زرتشت
۱۵. ناحیۀ لارستان فارس
۱۶. واندنبرگ، باستانشناسی ایران باستان، ص 20.
17. Vanden-Berghe, “Nouvelles decouvertes de monuments du feu d’epoque Sassanide”, p. 137.
18. ibid., p. 140.
19. Huff, “Sasanian Cahar Taqs in Fars”, p. 245.
به نام یزدان پاک
قصد بر این نهادم که سخن بگویم از کتابی که بخشی از جوانی ام است. بخشی از راستی و شاید سادگی ِ جوانی! بخشی از خیال و آرزو! بخشی از آرمانِ یک نسل! بخشی از اندوه و دریغ ِ یک نسل! 
اینک که در آستانه ی 30 سالگی ام، می توانم به خوبی سخن برانم از این کتاب. «آتشگاه» برای من تنها یک کتاب و نامه نیست، «آتشگاه» همه ی فریادهای خاموش است در درونم؛ از ایرانم و مردمم. مردمی که تغییر یافتند! من با آنها همراه شدم، تا بدانم که چرا خود را عوض کردند؟ چرا این گونه خواستند و شدند؟ و چرا؟ و چرا؟
من چون آن مرد بزرگ و توانا نیستم که بگویم:
«من سرگذشت مصیبت بار نسلی را نوشته ام که رو به زوال می رود. هیچ نخواسته ام از معایب و فضایلش، از اندوه سنگین و از غرور سردرگمش، از تلاشهای پهلوانی و از درماندگی هایش زیر بار خردکننده ی یک وظیفه ی فوق انسانی چیزی پنهان کنم: این همه، مجموعه ای است از اخلاق و ایمان و انسانیت نوی که دوباره باید ساخت. جوانان اکنون نوبت شماست! از پیکرهای ما پله ای برای خود بسازید و پیش بروید. بزرگتر و خوشبخت تر از ما باشید».
من از خود می گویم (در آن اندازه که هستم) و از هم نَسلان خود؛ متولدین سالهای 1355 تا 1360
از مهرم به میهنم ایران و یک جستجو.
«آتشگاه» یک جستجو بود؛ همچنان که «عشق» نوعی جستجوست! استاد «محمد حیدری ملایری»، بُن مایه ی اوستاییِ «عشق» را از واژه ی ishka می داند، به معنی «خواست و خواهش». و مگرنه اینکه «عطار» نیز چونین از «عشق» می خواست: هفت شهر عشق را عطار گشت ....
آری، «جستجو» و «خواهشی» برای «یافتن»!
نام کتاب: «آتشـگاه اصفـهان»
عنوان دیگر: تذکره ی آتشـگاه
مؤلف: یاغـش کاظمـی
دیباچه: دکتر میر جلال الدین کزازی
ناشر: مرکز اصفهان شناسی و خانه ی ملل- شماره ی تماس اصفهان: 2208180
نوبت چاپ: اول/ 1386
قطع وزیری/ 490 صفحه، مصور، رنگی/ شمارگان 1000 نسخه
مراکز پخش: - تهران، کتابفروشی «طهـوری» (روبروی دانشگاه تهران)/ - اصفهان، کتابفروشی «فرهنگسرای کتاب» (دروازه دولت) و کتابفروشی «وحدت» (روبروی آمادگاه)
شماره ی کتابخانه ی ملی: ۴۷۸۰۶-۸۵م
شماری از دانشجویان دانشگاه هنر اصفهان (پردیس) که آثار و کارهایشان (عکس/نقاشی/نقشه) در این کتاب آمده است:
حمید قاسم، کاظم سلمانی (معماری)، جواد رحمتی (مرمت بنا)، سارا بابایی (معماری)، فؤاد علیجانی (صنایع دستی)، اسماعیل ربیعه (نقاشی)، حجت اله امانی (نقاشی)، سیروس منجمی (مرمت آثار)، محمد مظفری (نقاشی)، امین نعمتی (مرمت بنا)، مسلم میش مست (مرمت آثار)، ساشا ریاحی (مرمت بنا)، مرتضی فرح بخش (مرمت بنا)، مهدی حامدی (نقاشی)، بابک حجتی (مرمت آثار)، محمدباقر آقاحسینی (معماری)، علی مؤذنی(معماری)، راضیه قربانی(معماری)، محسن حکمیون (معماری).
من از بسیاریِ خاطرات می گویم که اگر دوستانم نبودند، این کار به سرانجام نمی رسید. آنها که دوستانه و از سرِ مهر یاریم دادند و هیچگاه نتوانستم دین خود را بدیشان ادا کنم:
مهدی حق شناس (فرش)، علی وزیری (شهرسازی)، مهدی رازانی (مرمت آثار)، حسن یزدانپناه (فرش)، الاهه بهشتی تبار (معماری)، بهمن محمدی (شهرسازی)، مجتبی کاویان (مرمت بنا)، پرهام باقری (صنایع دستی)، سولماز آذرکیا (مرمت بنا)، فرهاد نظری (مرمت بنا).
و دوست مهربانِ تاجیکم «دلشاد عظیم اُف» که همچون من، در جستجو بود برای یافتن. شاید که یافته باشد آرامشی را که در پی اش بود! برایم سروده ای از «لایق شیرعلی» فرستاده بود تا آذین بند کتابِ «آتشگاه» سازم. بخشی از این سروده را در دیباچه ی کتاب آورده ام. و اکنون همه ی سروده را در اینجا خواهم آورد.
این ابیاتی است از آن شاعر درگذشته ی تاجیک که من ِ ایرانی آن را بر چشمانم می نهم:
مُلکِ سنگستان و ما بی سنگریم/ سر به سر سردار و ما بی سروریم/ پنبه در گوشیم ما و رهبران/ چونکه ما خلقان پنبه پروریم/ صاحب سرچشمه ایم و تشنه ایم/ صاحب گنجینه ایم و اَبتریم/ کان فرهنگیم و هَنگیمان نماند/ فخر تاریخیم و بی پا و دریم/ کاوه کو و کوره ی آهنگریش؟/ مانده مشتی نیمه جان، سوزانگریم/ دیگری گیرد گریبان فلک/ ما گریبان خودی را می دریم/ دیگران بر غاصبان زور آورند/ ما فقط بر اصل خود زور آوریم/ بانوان چادر ز سر افکنده اند/ لیک در فرهنگ زیر چادریم/ غازیِ هر غاز ِ پنبه بوده ایم/ پنبه، شاه و کمترینش چاکریم/ نوری نِی در خانه ی دلهای خلق/ گرچه ما یک کشور نورآفر یم/ نیست در دل شور و در سرها شعور/ گرچه در بی شوری شور محشریم/ در عمل باشد همه لنگ و کچل/ در گزاف از هفت گنبد برتریم/ در چاه جهل مرکب مانده ایم/ ساده پنداریم و ساده باوریم/ گر زمین پست و بلند است آسمان/ ما نه در این و نه در آن محوریم/ تاجیک و ایرانی و افغان چرا؟/ ما در این دنیا که از یک مادریم!/ پیش نصرانی، مسلمانیم اگر/ از نگاهِ مسلمین ما کافریم/ روز و شب بیدار شمس ِ خاوران/ ما ز خواب آلودگانِ خاوریم/ حضرت «اقبال»، بر ما بد مگیر/ ما اگر در خواب سکته اندریم/ «خیز از خوابِ گران» گفتی، ولی/ در سمرقند آن چنان بی منبر یم/ در بخارایی که درگاهِ «دَری» ست/ با «دَری» گفتن بیرون از دریم/ ما تماماً ناتمامین، ای دریغ/ آن نجیب المنظرِ بی منظریم/ کورهای کوره راهیم، آه ، آه/ بر سر ِ خود پای لغزش می خریم/ ما کیاییم؟ ما کیانیم؟ آصفان/ تاجدارانِ گدایِ اَفسر یم
استاد دکتر جلیل دوستخواه، پژوهنده ی بزرگ اَوستا و فرهنگ ایران باستان، در پایگاه اینترنتی «کانون پژوهشهای ایران شناختی» در تانزویل ِاسترالیا، به تاریخ (بیست و ششم اکتبر ٢٠٠٧) گفتاری آکنده از مهر و ستایش درباره ی کتاب «آتشگاه اصفهان» آورده اند که این ستایش ِ استاد را چون مدالی زرین بر سینه ی خود تلقی کرده و مفتخرانه در اینجا خواهم آورد:
آتشگاه ِاصفهان (پژوهشی گرانْمایه دربارهی ِیادمانی باستانی)
با همهی کوششها و پژوهشهای اصفهانْشناسان ِپیشین و پیگیران ِراهشان در روزگار ِما، تاکنون کسی اثری فراگیر ِهمهی گفتنیها و بایستهها دربارهی ِبازماندهی آتشگاه ِباستانی در باختر ِشهر ِکهنْبُنیاد ِاصفهان، نشرندادهبود.
اکنون پژوهنده و دانشگاهیی ِجوان و پویا آقای یاغش کاظمی از مازندران، این کار ِسزاوار را بر دست گرفته و به شایستگی به سرانجام رسانده است. این اثر ِارجمند، فراگیر ِ٤٨٠ صفحه + ٦ صفحه درآمد به زبان انگلیسی و انبوهی از تصویرها و نقشههای دقیق از این نیایشگاه ِنیاکان است و میتوان گفت که پژوهنده با این کار ِدامنهدار و مویشکافانه، خیالْنقش و چشمْاندازی تمامْعیار از روزگار ِآبادانیی ِاین یادمان ِکهن به خوانندهی ِامروزین، نشاندادهاست. بررسی و نقد ِکارشناختیی ِاین پژوهش ِوالا، فرصتی گستردهتر میخواهد که امیدوارم دستدهد. اکنون تنها به همین اشاره، بسندهمیکنم و بر پژوهنده آفرین و دستْمریزاد میگویم.
مرا افتخار والای دیگری نیز هست، اینکه پژوهنده ی بزرگ نامه ی باستان و چهره ی ماندگار ایران زمین، استاد دکتر میر جلال الدین کزازی، دیباچه ای خوش و شیوا بر کتاب «آتشگاه» نگاشتند:
اسپادانای باستانی و سپاهان کنونی، آپادانای هنر ایران (آپادانا نامی است که ایران از آن به یادگار مانده است) و شهر خجسته خویان و فرخنده راهان، شهری است آنچنان نامی و گرامی که از رُویه های تاریخ راه به ژرفاهای اسطوره برده است و گرانجی و گران ارز، مرز کاوه و گودرز گردیده است؛ شهری مِهینه مهر و مینُوِی چهر که جهانی است در شهری نهان، در چشم روشن رهان و جان آگهان. شهری که زنده رودش، زنده رودِ همه نوید و درودش، نماد و بنیاد زندگی است؛ آن رود که پیوسته نوان و روان از فرّ و فروغ فرخندگی است. شهری که «مادی»هایش، فراخ گام و فرخنده فرجام، راد و نیکونهاد، شادیها را به خانه هایش می برند تا تازه روی و پاکیزه خوی، گَردِ گُرم و درد را از کاشانه هایش بسترند. شهری که نقش جهانش نقش بر جهان می زند و کهان و مهان را، گدایان و شهان را، چون سرگشتگان و والِهان، انگشت بر دهان، از شکوه زیبایی و فسون فریباییش، در شگفتی درمی افکند. شهری که چهارباغش، هشت باغ بهشت را فرایاد می آورد و چهارجویش باغ دین را آباد می آورد؛ آن یک، با فسونِ برفزون و این یک، با فروغ بی دروغش، چراغ کنشت را فرا راه باد می آورد. شهری که چهل ستونش، آن بیستون هنر، کان و کانون هنر است و ناف و نون هنر؛ که هنر، بی نون، جز «هر» نیست و چهل ستون مگر هنر در هنر نیست. آنجا، هر نگار بانگ برمی زندت که: «نگر!» آنجا، هر پرده، در گونة خود، سر«سَرده»ای است، نگارگری و هنروری را. شهری که گنبد شیخ لطف اللّهش -یزدان پشت و پناهش!- که هر پرستشگاه را سنگ بر سبو می زند، با گنبد گردون، در دلپسندی و ارجمندی و بلندی، پهلو می زند. شهری که تا منارش می جنبد و چنارش، برآخته و افراخته، سینة سپهر را می سنبد، آتشـگاهی است ارزشمند و سپند، نوش آذر اهورایی هنر و اندیشة ایرانی را. آتشی فرّخ و فروزان که شبان روزان، از تاب ناب و فروغ بی دریغ و دروغ خویش، جهان را روشن می دارد و ایران، این پالیزِ بی پاییز را، رشک هر گلزار و گلشن. شهری که به گفتة سخن سالار شیرینکار شروانی، خاقان خطّة زباناوری و نکته دانی، خاقانـی، هر آن کس که رای به ری دارد، چون این آتشـگاه را می بیند، رای می گرداند و جای به جـی می جوید
(بیت خاقانـی این است:
رای به ری چیست؟ خیز و جای به جـی جوی؛
کـان که ری او داشـت، داشـت رای سـپاهان)
آری! چنین است سـپاهان. باشد که این شهر شگرف که همواره بهره مند از فرّه ایزدی، از دیوی و ددی برکنار مانده است و در پناه و بِزِنهار، همچنان از این پس نیز، چون نرمة سرمه اش، دیدگان را بنوازد و چون سیبِ بی آک و آسیبش، کامهای جان را! ایدون باد!
شهری چون سـپاهان که شهر تاریخ و هنر است، ناشناخته ها و ناکاویده هایی بسیار دارد که تنها به یاری دلبستگی پرشور و توش و تلاشی پیگیر و پایدار، می توان آنها را بررسید و کاوید و شناخت و شناسانید. از آن است که هر کوششی در زمینة سپاهانـشناسی سودمند است و ستودنی. یکی از این تلاشها آن است که برنای برازنده و پژوهندة برومند «یاغـش کاظمـی» بدان دست یازیده است و کوشیده است تا آتش شناخت و آگاهی را در آتشـگاه اصفهان برافروزد و پرتوی روشنگر بر این پرستشگاه کهن برافکند. برای او، از درگاه دادار، کامگاری و بختیاری پایدار در تلاشهای فرهنگی و پژوهشگرانه از این دست آرزو دارم.
دکتر میـر جلال الـدین کزّازی
استاد دانشگاه علامه طباطبایی
بهمن ماه 1385
من حکایت شور و عشق خود را به ایران ِ بزرگ، به راستی و درستی ِ این زمین و آسمان، در این بنا برای دانشجویانم نقل کردم. من تغییر خواهم کرد، شاید در جهت فروتر! ولی اگر زمانی در آینده، از زبان ِفرشته ی «سروش» از من بپرسند که حاضری همه ی آنچه را که تا کنون به دست آورده ای رها سازی تا تو را به لحظه ای از زمان که دوست می داری بازگردانیم، خواهم گفت که:
آری! 
بازم گردانید به «آتشگاه» در آن زمستان که با دانشجویانم در سفری غریب در آنجا بودم.
بازم گردانید!
بازم گردانید!
«آتشگاه»، این بنای خشتی غریب که بر فراز کوهچه ای به بلندای 100 متر (نسبت به دشت اطراف) در بخش ماربین اصفهان جای دارد، نخستین بار از سوی اَوِستا شناس بزرگ «ویلیامز جکسن» در اوایل قرن بیستم میلادی، مورد توجه و بررسی علمی قرار گرفت.
«آندره گُدار» به سال 1938 میلادی، در یکی از مُجَلَّدات «آثار ایران» که اختصاص به بناهای آتش داشت، گفتاری کوتاه ولی اصولی و دقیق درباره ی آتشگاه اصفهان می آورد. سپس «ماکسیم سیرو» در اوایل دهه ی 1960 میلادی، بررسی های دقیقی را در آتشگاه به انجام می رساند، و برای نخستین بار اقدام به تهیه ی نقشه های معماری صحیح از آن می نماید.
کمی بعدتر، «کلاوس شیپ مان» با حضور درآتشگاه، آن را از نزدیک مورد مطالعه قرار داده و گزارش خود را در کتابی درباره ی بناهای آتش ایران، به زبان آلمانی انتشار می دهد ...
از ایرانیان، نخستین بار «رشید شهمردان» (که یک موبد پارسی ایرانی تبار بود) در کتاب «پرستشگاه زرتشتیان»، ضمن برشمردن و توصیف اکثر آتشخانه های ایران، از پناه گرفتن اسماعیلیان اصفهان به آتشگاه در اواخر سدة پنجم هجری خبر می دهد.
«علیرضا جعفری زند» به سال 1381 خورشیدی مجموعه ی گزارش ها و بررسی های ارزنده ی خود درباره ی «اصفهان پیش از اسلام» را در قالب کتابی به همین نام منتشر می نماید. در این کتاب، بر کاربری مذهبی آتشگاه تأکید شده و با استناد به نتایج آزمایش سالیابی به روش کربن 14، «آتشگاه» یک معبد ایلامی دانسته می شود که بعدها تبدیل به یک معبد مهری می گردد.
«میترا آزاد»، در رساله ی دکتری خود تحت عنوان «بررسی تحول بناهای مذهبی دوره ی ساسانی به بناهای مذهبی قرون اولیه ی اسلامی ایران» (دانشگاه تربیت مدرس- سال 1384 خورشیدی) با تکمیل کردن گزارش موبد شهمردان در ذکر آتشخانه های ایران، و یاری گرفتن از مطالعات «دیتریش هوف» درباره ی گونه شناسی چهارتاق های ساسانی فارس و نیز مطالعات «شیپ مان» در روند دگرگونی و توسعه ی آتشکده ها، به شرح بناهای مذهبی ایران پیش از اسلام می پردازد و در جایی که از آتشگاه اصفهان سخن می راند، بنای استوانه ای شکل فوقانی آن را از نظر دارا بودن پلان دایره ای شکل، با بنای موسوم به «آتشگاه چاهک» در استان قم مقایسه می کند ... .
از آتشگاه اصفهان در متون کهن، به نام «دژ ماربین/مهرین» یاد شده و اشاراتی درباره ی شهرک باستانی «مهرین» رفته است. یافته شدن سفال های گورتان و نام های باستانی روستاهای ماربین، گواه بسنده ای است بر وجود فرهنگ و تمدنی دیرسال در این بخش، که متأسفانه بسیار مورد بی توجهی واقع شده است.
نگارنده در این کتاب کوشیده است تا با کنار هم گذاردن و تحلیل همه ی اَقوال و نوشته ها درباره ی بخش ماربین، به پرسش های مرتبط با بنای آتشـگاه پاسخ گفته شود. در این راه، از سخنان مورّخین و جغرافیانویسان قدیم یاری گرفته شده و پژوهش های نوین و برداشت های میدانی و مشاهدات محلی و عکس ها و مدارک و مستندات تاریخی، با آن همراه شده است تا شناختی نسبتاً کامل از وضعیت موجود آتشگاه فراهم آید.
علاوه بر این، وضعیت باغ ها، مزارع کشاورزی و مسیر مادی ها در منطقه ی آتشگاه، و ارتباط این چشم انداز با سبک ساختمانی بنا و آنچه بر این حیطه، طی ادوار پیشین رفته است، به یاری مطالعات تاریخی و جستجو در بُن مایه های دین زردشتی، مورد توجه و بررسی قرار گرفته است.
Ãtashgãh of Isfahan
By: Yaghesh Kazemi
The fire temple of Isfahan, known as the Ãtashgãh, stands on a hundred-meter-high hill (Taking its surrounding flat land as base point) and it is situated in the Marbin region of Isfahan.
The first studies and scientific analysis of Isfahan’s fire temple (Ãtashgãh) where carried out in the early 20th century by the renowned Avesta expert Williams Jackson and at that point the temple came to attract more scientific and academic attention.
In the year 1938, in a special volume of the journal ‘Athar-e Iran’ devoted to fire related constructions Andre Godard wrote an essay on the Ãtashgãh. The essay although brief, was accurate and valuable in content.
In the early 1960s Maxime Siroux made closer observations and analysis on the Ãtashgãh and prepared its first accurate drawings.
Later, Klaus Schippmann made his firsthand observations and analysis at the temple’s site which resulted in a report published in a book, in German, about fire related constructions.
Rashid Shahmardan -a Pārsi Moobad- was the first Iranian to write about this fire temple. In his book ‘Parastešgāh-e Zartoshtiān’ (the Zoroastrians temple), he names and describes most of Iran’s fire temples and reports on how the Esmā’ili people of Isfahan went to seek shelter in the Ãtashgãh in the 5th century AH.
In 2002 A.D Alireza Jafari Zand made a valuable contribution by providing his collection of reports and analysis on the Pre-Islamic Isfahan, in a book with the same title.In this book emphasis has been made on the religious role of the Ãtashgãh and with reference to Radiocarbon dating experiments, he notes that the Ãtashgãh is dated back to the Elamite period and so it’s been originally an Elamite temple which has later been converted to a temple of Mehr (Mithrā).
Whilst completing the reports made by Shahmardan about Iranian fire temples, in her doctorate thesis, titled ‘analyzing the conversion of Sassanid worship temples to early Islamic century worship temples’, -Tarbiat Modarres university- Mitra Azad benefits from studies made by Dietrich Huff, about the typology of the Sassanid Chār Tāqs in the Fars region and also makes reference to Schippmann’s studies on the manner of transformation and development of the fire temples and adds further findings on pre-Islamic worship homes and religious buildings.
She makes a comparison between Ãtashgãh and another edifice in the city of Qom known as the ‘Chãhak’ fire temple. She states that they have similarities; as the former has a cylindrical structure at the top and the latter is based on a circular plan.
In ancient scripts the Ãtashgãh has been referred to as the Mārbin or Mehrbin fortress and descriptions of an ancient town named Mehrbin is also available in old documents.
With the discovery of the clay pieces in Goortan village, and the ancient names of the Marbin villages, we have fine evidence to prove the existence of a long standing culture and civilization in the region, which unfortunately has often been neglected.
In this book effort has been made to gather all the different text materials and accounts that exist about the Ãtashgãh, so as to provide the basis for evaluation and analysis of all the accounts, with an ambition to find the missing answers.
To accomplish this goal, many references have been made to past historian’s accounts, and old geography maps and documents, as well as recent researches, field analysis, onsite observations and photographs.
Also the situation and placement of the Ãtashgãh’s surrounding landscape, and countryside along with farmlands and watercourses and the impact that these elements have had on the shape of the temple have been taken into account with reference to Zoroastrian principles.