تصویری که از او در یاد داشتم، پسری آگاه و با مطالعه و سرشار از غرور بود که نوشتههای ادبی خوبی داشت و هرچند که ذوق و خامۀ غزلسرایی در وجودش بود، میتوانست گاهی تند و تیز هم بنویسد ....
یادم هست که 10 سال پیش، در روزهای دانشگاه، نقدی جنجالی در نشریه دانشجویی نوشته بود که آوازه و شهرتی در دانشگاه یافته بود ....
زیاد از این جریان نگذشته بود که دلباختۀ دختری شد که در شب شعر دانشگاه هوش از سرش برده بود، و بعد برایش چنین سرود:
«دستانت سردند و لبخندت نقاشیگونهای خاکآلود
مینشینی،
نگاهم میکنی و لبخند میزنی
های! های!
قلب پریشان مرا به کجا میبری؟
دیر زمانیست که برایم نخواندهای
سالهاست که ننواختهایم
ساعتهاست، روزهاست ... زمانهاست که لب نجنباندهای
های! خیال پریشان مرا به کجا میبری؟
شعر میخوانی، پشت دیوار هر روزمان
پشت خوابمان در شبهای بیشعر
شعر میخوانی و کلماتت را نمیفهمم
شعرت را نمیشنوم و میمانم
های! های! شعرهای نانوشتۀ مرا به کجا میبری؟
راه میروی، رقصیدنت را همۀ گنجشکهای محل دیدهاند،
تغنی اعجاز! موسیقی بیپایان ...
دستافشان! پایکوبان!
باد رقصنده! خاطراتم را به کجا میبری؟
ایستگاه به ایستگاه نام تو را نشانی خانهها میبینم
خیابان به خیابان اسمت را در عبور سیال هیاهو واضح واضح میشنوم
وحیگونهایست گویی!
نشستهای کنار من
تافته در رویاهایم
بافته در آرزوهایم
لبخندی کوتاه ... نگاهی کوتاه ...
های! بیصحبت ندیم!
آمیخته با رویای نسیم
سپیده هزار بار نغمه سر داده است
خورشید مرا به کجا میبری؟
گلایهایست
گلایهای
مهربانی وسیع قلب تو
خندۀ کوچک خوابدیدهات
گلایهایست!
نیلوفر آشفتۀ سپید! حکایت، سپیدی توست و سیاهیِ من
بهانهایست، بهانهای!
های! های! های! »
این سروده هم مانند نوشتۀ قبلی در دانشگاه شهرتی یافت و البته خوانندۀ نکتهسنج بر من خواهد بخشید اگر که اجزای آن متعلق به خامۀ شاعر/ان دیگر بوده باشد و دوست مذکور از آن نام جُسته باشد!
باری، این همۀ تصویری بود که از او در آن ایام، به یاد داشتم ....
مدتها از او بیخبر بودم؛ ولی امروز که پس از سالها دوباره دیدمش، به مردی ترحمبرانگیز با تنهایی رقتآور مبدل شده بود!
از خانه که بیرون زد، سرمایی چندش آور که از دریا برمی خاست، از پالتو به تن اش راه یافت؛ بادی سرد، و سخت نافذ بود. قطره ی بارانی به پشت ِ گردن اش چکید، سرفه ی گلوخراشی کرد و با خود اندیشید که همه ی آنچه باور دارد از ایده آل های ِ زندگی اش، پوچ و مسخره است! همه اش خواب و خیال است!
در این روزهای ِ سرد ِ بارانی ...
چه امیدی داری به این ساحل؟
ارتش ِ متفقین شکست خورده است! هنوز باخبر نشده ای!
"تردید" ی سنگین به سراغ اش آمده بود به مثابه ی "تردید" ی که "اهریمن" در گوش ِ "زرتشت" می خواند:
«آنچه می خواهی، از من طلب کن!»
برای تماشای ِ مستقیم ِ فیلم، روی تصویر کلیک کنید!
از این همذات پنداری با "زرتشت" ، به خود خندید ...
مباد که انکار کنی "عشق" را!
ضیافت های عاشق را خوشا بخشش ...
تو را عهدی است تا از این ضیافت سخن گویی:
"فرشوشتر" ، زیبادُخت ِ خود "هووی" hvovi را که آفتاب چهره اش ندیده است شایسته ی همسری ِ "زرتشت" می داند. "زرتشت" اما سخنی دارد مر پدر ِ دختر را:
«من باید چهره اش ببینم!»
پدر ِ دختر، و شاه "ویشتاسپ"، و حاضرین در مجلس برافروخته می شوند:
«میدانی که این سنت ِ ما نیست! روی ِ این دختر را آفتاب ندیده است! پیش از ازدواج، روی ِ دختران ِ نژاده را هیچ مردی نشاید که بیند!»
«زین پس سنت به گونه ای دیگر است!»
"زرتشت" رُخ ِ ماهروی را به جمع می نمایاند:
«چون خواهیم که ازدواج کنیم، بدان که "صداقت" و "راستی" عزیزترین گوهر باشد میان ِ ما. بشود که در زندگی، فروغ ِ منش ِ نیک بر ما بتابد و هر یک در راستی از دیگری پیشی گیریم! بشود که دل و جان ِ ما پیوسته سرشار از شور و مهر باشد! »
برای تماشای ِ مستقیم ِ فیلم، روی تصویر کلیک کنید!
برای دانلود ِ فیلم * و دیدن ِ آن، اینجا را کلیک کنید! (حجم فایل: ۹MB)
... و "مسافر" از همسفرانش عقب مانده بود؛ پای ِ رفتن اش عجیب می لنگید.
توشه ای که برای سفر ِ طولانی اش برداشته بود، رو به اتمام بود. با این همه هنوز امیدوار بود که راه را درست آمده باشد! مدام با خود می گفت: اگر اشتباه آمده باشم چه؟ چگونه این همه راه را برگردم؟ با کدام توشه؟
همانطور که هاج و واج ایستاده بود و آسمان را نگاه می کرد؛ نغمه ای شنید؛ نغمه ی رازآمیز ِ خُنیاگری بود به زبانی دیگر ...
"مسافر" گوش داد ... ، در این سرزمین ِ غریب حقّاً که نغمه ی دلنشینی بود:

«اگر من آن نوازنده ی دوره گرد بودم، برایت 6 ترانه ی عاشقانه می خواندم؛
تا تمام دنیا از عشق ِ من و تو آگاه شوند.
اگر بازرگان بودم، برایت 6 قطعه الماس می آوردم؛
به همراه 6 گل ِ سرخ ِ خونین به نشانِ ماندگاری ِ عشق ام.
ولی من مرد ساده ای بیش نیستم؛ یک کشاورز ِ فقیر ِ عامی
این است همه ی آنچه توانستم برایت آورم: 6 عدد روبان که گیسوانت را بدان آذین بندی
اگر یک اشرافزاده بودم، برایت 6 کالسکه می آوردم
و 6 اسب به سپیدی ِ برف تا تو را به هرجا که آرزو داشتی ببرند.
اگر یک امپراتور بودم، برایت 6 قصر می ساختم
به همراهِ 6 صد پیشخدمت برای تأمین ِ آسایش ات
ولی من مرد ساده ای بیش نیستم ...
...
با این همه، تأسف مخور عشق ِ من، هنگامیکه روبان هایم را آذین بند ِ گیسوانت ساخته باشی هرگز تنها نخواهی بود؛
...
همه ی آنچه که توانستم برایت آورم همین 6 عدد روبان بود تا گیسوانت را بدان آذین بندی ...»
"مسافر" با شنیدن ِ نغمه ی آشنا در آن سرزمین ِ غریب، به سختی گریست.
خنیاگر! تو این نغمه را از کجا شنیده ای؟ -مسافر پرسید-
- آنرا در سرزمینی دیگر، بر حاشیه ی رودی شنیدم؛ پسری برای دختری جوان می خواند ...
آسمان ارغوانی شده بود، و "مسافر" احساس کرد که باید راه بیافتد پیش از تاریکی ... .
آن نغمه را در اینجا بشنوید!

If I were a minstrel I'd sing you six love songs
To tell the whole world of the love that we share
If I were a merchant I'd bring you six diamonds
With six blood red roses for my love to wear
But I am a simple man, a poor common farmer
So take my six ribbons to tie back your hair
If I were a nobleman I'd bring you six carriages
And six snow white horses to take you anywhere
If I were the emperor I'd build you six palaces
With six hundred servants for comforting fare
But I am a simple man, a poor common farmer
So take my six ribbons to tie back your hair
If I were a minstrel I'd sing you six love songs
To tell the whole world of the love that we share
So be not afraid love, you're never alone love
While you wear my ribbons to tie back your hair
Once I was a simple man, a poor common farmer
I gave you six ribbons to tie back your hair
Too-ra-lee, too-ra-lie, all I can share
Is only six ribbons to tie back your hair