من دوستان بسیاری در اینترنت داشتهام که اکنون هیچ نام و نشانی از آنها نمییابم؛ گویی که از آغاز نبودهاند ...
نمیدانم این چه احساسیست که دست میدهد، تا به یکباره بخواهی نام و نشان خود را از چشم دیگرانی که با تو در این دنیای مجازی دَمخور بودهاند پنهان سازی؛ دور شوی، بروی، گُم و ناپیدا شوی، بی هیچ نشان و اثری؟!
سالهاست که از رفتن یکباره و بیخداحافظی دوستم "آرمین کسروی" میگذرد.
دربارهی رفتنِ او پیشتر نیز در اینجا سخن گفته بودم؛ و از زحماتش در پژوهشهای اَوستاشناسیِ دنیای مجازی یاد کرده بودم ...
هرچند که رفته است، هرچند که وبلاگش را دیگر نشانی نیست، ولی کتابهایی که به همّتاش تایپ و در اختیار دوستداران کتابهای الکترونیکی در اینترنت قرار داده شد هنوز برجاست: "بیستون"، "خودآموز خط اوستایی"، "سرودهای زرتشت" و ...
هیچگاه ندانستم چرا رفت؛ و کجا رفت؟
پیش از رفتناش، نشانههایی از عزم به سفر در وبلاگش مییافتم ... ؛ یکبار هم از او پرسیدم که چه شده و چه اتفاقی افتاده؟ و گفت که نمیتواند توضیح دهد ...
دومین فردی که به شیوهای مشابه، نام و نشانش را به یکباره در اینترنت گم کردم و جز چند مصاحبه و نوشتهی قدیمی در سایتهای متفرقه، نشان دیگری از او برجای نماند، "فرناز سیفی" بود؛ وبلاگنویس فمینیستی که نثری فاخر داشت و صاحب وبلاگ مستطابِ "امشاسپندان" ...
او البته بارها از رفتن سخن میگفت و از احساس ِ خاصی که گاهی حادث میشد تا دکمهی "حذف وبلاگ" را بفشارد ...
با او پیوسته در جدل بودم؛ تظاهرات تند فمینیستی در نوشتههایش، هر پسر و مردی را در بدو امر به موضعگیری وا میداشت ...
ولی زمانی که دستگیر شد و زمانی که از ایران برای همیشه رفت، دلم گرفت ...
در وبلاگش "امشاسپندان" (پیش از آنکه محو-اش کند)، در اولین نوروز پس از رفتن-اش از ایران، گفتاری آورده بود که اشکم را سرازیر کرد و باعث شد به خود دُشنام دهم که چرا گاهی کامنتهای تند و تیز برایش میگذاشتم ...
اینک در این بهار، بهارانهی او را میآورم؛ با تضمینِ این بیت از فردوسی:
ز یاران بسی ماند و چندی گذشت/ تو با جام همراه مانده به دشت
دیرزمانی از هنگام حضور یاران گذشت و تو به تنهایی با جام، در دشت زندگی (در عرصهی حیاتی که اکنون از یاران خالی مانده است)، تنهاماندهای ... .
__________
بهارانه - نوشتهای از "فرناز سیفی" - جمعه 2 فروردین 87 - وبلاگ امشاسپندان
بهار اینطوری نمی آید... باید آب شدن یخ ها را ببینی، و آن مرد نخراشیده و قلدرماب "سمنو عمه لیلا" میدان تجریش... اینطوری که نمی شود آخر... باید نرم و نازک دانه های سفید برف روی سرت را در طول زمستان حس کرده باشی تا شکوفه و سبزی درخت برایت معنا داشته باشد. نه که در شهری زندگی کنی که چندین سال است لقب "سبزترین شهر قاره اروپا" را یدک می کشد و بعضی روزها از شدت فراوانی درخت و سبزه و گل حتا رنگ سرخ و آتشین را هم سبز ببینی، نه صدای پای زمستان به گوشت می رسد و نه بهار ...
حیران جادوی آن همه بوی دلنشین گل های ایران هستم... همه جای این شهر نرگس روییده است، نرگس هایی که بوی پهن می دهند، بغل بغل رز و لاله خریده ام، بوی پهن را هم نمی دهند حتا! جادوی آن همه بوی مست کننده گل های ایران چیست؟...
تخیل عید در این شهر سبز سخت است... آن همه بوی محشر را در سینه حبس کردن و اوج گرفتن... خوب است که یکی از درخت های حیاط خانه غرق شکوفه های صورتی شده است و دست کارمند پست کارت هایی را سر داده است به داخل خانه و رییس دانشکده تان ایمیل تبریکی حواله میل باکس، با آرزوی صلح و دموکراسی برای کشورت.... و خوب است که با اینکه تنها دو واژه فارسی بلد است، برایت کارت تبریک "سال نو مبارک" فارسی می فرستد و آخرش می نویسد Boooooos....erm...baccara...Bagala...Baghara...ermm...Whatever!!
آرزوهای بدیهی ام را دگرباره نمی نویسم... و از ته دل آرزوی صلح دارم، صلح ماندگار، و اندکی خرد برای آنها که خانه را در دست هایشان می فشارند...
مصاحبهی "فرناز سیفی" با شبکهی جهانی "دیسکاوری" دربارهی وبلاگ نویسی در ایران را در اینجا ببینید و بشنوید.
شاهنامهخوانی، میراث ِ پدر بود برایم؛ که امید سایهاش همیشه بر سرم باشد. هم او بود که وقتی دبستانی بودم، شاهنامهی کلالهی خاور، و وقتی راهنمایی بودم، شاهنامهی ژول موهل را برایم خرید. غریب نباشد که همیشه به روزگار ِ تنهاییام بدان پناه بردهام؛ به نامورـنامهی باستان ...
و مولانا "ابوطالب ِ کاشی" بعد از آنکه لشکر ِ چنگیزخان اهل ِ نیشابور و طوس را قتل کرده بودند، به طوس رسید، به سر ِ خاک ِ فردوسی رفت، و این چند بیت در آن حال بگفت:
سلامٌ علیک ای حکیم ِ گزین / سرافراز فردوسی ِ پاک دین
روان ِ تو آسوده و شاد باد / دلت هم ز بند ِ غم آزاد باد
سر از خاک بردار و ایران ببین / به کام ِ دلیران ِ توران زمین
کجا شد گـو ِ پیلتن رستم ات / ابا سام و با گیو و با نیرم ات؟
بزرگان همه ناامید و نژند / فرومایه را پایگاهی بلند
ابوطالب ِ کاشی آنجا رسید / چو چشم وی آن جسم ِ بی جان بدید
ببارید اشک و بنالید زار / ز جور ِ فلک بر تو ای نامدار
(مقدمهی شاهنامهی بایسنغری - 829 هجری)
جهان کشتزاریست با رنگ و بوی / درو مرگ و عمر آب و ما کشت ِ اوی
چنان چو درو راست همواره کِشت / همه مرگ رائیم ما خوب و زشتزمین گر گشاده کند راز ِ خویش / نماید سرانجام و آغاز ِ خویش
کنارش پُر از تاجداران بُوَد / بَرَش پُر ز خون ِ سواران بُوَد
پُر از مرد ِ دانا بُوَد دامنش / پُر از ماهرخ جیب ِ پیراهنش
نباید که یزدان چو خواندت پیش / روان ِ تو شرم آرَد از کار ِ خویش
بیاموز و بشنو ز هر دانشی / بیابی ز هر دانشی رامشی
دگر با خردمند مردم نشین / که نادان نباشد به آیین و دین
که دانا تُرا دشمن ِ جان بُوَد / به از دوست مردی که نادان بُوَد
به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج
تن آسانی و کاهلی دور کن / بکوش و ز رنج ِ تنت سود کن
که اندر جهان سود بی رنج نیست / کسی را که کاهل بُوَد گنج نیست
چرایی ِ 6 بودن ِ "گاهان"ِ زرتشت در روایت ِ "زادسپرم"
در دین ِ زرتشت، عمر ِ جهان به 12 هزار سال تخمین زده شده است؛ مطابق ِ 12 اَختر که هر اَختری یکهزار سال فرمانروایی می کند؛ ایشان را نام "بره"، "گاو"، "دو پیکر"، "خرچنگ"، "شیر"، "خوشه"، "ترازو"، "کژدم"، "نیمَسب"، "بز"، "دلو" و "ماهی" است. (1)
سه هزار سال ِ اول را جهان به حالت ِ "مینوئی" در خاموشی و آرامش می گذرانیده، و پیوسته نیمروز (ظهر) بوده است ... ؛ در سه هزار سال دوم، "گیتی" شکل گرفته و مخلوقات ِ پیشتر مینُوی ِ "هرمزد"، تن ِ مادی یافتند (2)
بنا بر روایت ِ دینی ِ "بندهش"(3)، چون "هرمزد" همه ی آفریدگان را بیافرید و "خِرَد" را به مردمان فراز برد، آنان را اختیار ِ این داد که به هنگام ِ شکل گیری ِ تن ِ مادی شان، با "دروج" (دروغ) ِ "اهریمن" ستیز کرده و آن را نابود کنند تا زندگی ِ جاودانه و بی مرگی بیابند، و یا به پاسداری از "اهریمن" پردازند! مردمان با "خِرَد ِ هرمزدی -خرد ِ همه آگاه-" از سرانجام ِ تیره و پتیارگی که اهریمن ِ دروج پدید می آورد آگاه شدند، و همداستان شدند که به جهان بروند با تن ِ مادی ِ خود برای ستیز با "دروج"، و انوشه (جاودان) شدن.
در ادامه ی روایت چنین آمده است که "اهریمن" در برابر ِ این عزم به پرهیزگاری ِ مردمان، گیج شد و 3 هزار سال به گیجی فرو افتاد. (4)
پس از آن، یعنی هنگامی که 6 هزار سال از آغاز ِ جهان می گذشت (سه هزار سال به مینوئی و سه هزار سال بصورت ِ مادی، در پاکی)، "اهریمن" از گیجی و خواب برمی خیزد و بر آفرینش ِ مادی ِ "هرمزد" حمله می بَرَد، و عهد ِ آمیزش ِ نیکی و بدی در جهان آغاز می شود ... .
تصویر ۱- فریم هایی از انیمیشن ِ تحسین شده ی "فانتازیا" که توسط "والت دیزنی" در سال 1940 میلادی ساخته شد، و در پس زمینه ی سمفونی "شبی بر فراز کوه سنگی" اثر ِ "موسورگسکی" به روایت ِ داستان ِ مبارزه ی خدا و شیطان، و تازش ِ نیروی ِ شر و اهریمنی بر آفرینش، و پاسخگویی ِ قوای ِ خیر و خوبی پرداخت.
قالب ِ انیمیشن، در متن ِ روایی ِ خود شباهت های ِ بسیاری با دیدگاه ِ متون ِ پهلوی و زرتشتیگری ِ عهد ِ ساسانی از مبارزه ی روشنایی و تاریکی دارد.

پیشتر در اینجا نقدی بر نقد ِ دفاع از "گاهان ِ 5 گانه ی زرتشت" داشتم؛ امشب به هنگام ِ مطالعه ی برگردان ِ انگلیسی ِ "وست" از فصل ِ بیست و پنجم ِ متن ِ پهلوی ِ "گزیده های زادسپرم" (5)، جملاتی مرتبط با بحث ِ مذکور چشم ام را نواخت که عیناً در اینجا می آورم:
2. ... the Gathas are into six, which are called the Ahunavaiti Gatha, the Yasna, the Ushtavaiti Gatha, the Spenta-Mainyu (Spetamato) Gatha, the Vohu-khshathra Gatha, and the Vahishtoishti Gatha ....
7. Then the Gathas are apportioned into 6666 words (marik), ...
8. And the 6666 words, which are in the Gathas, are an indicator of the period from the adversary having come to the creatures, as far as unto the end of the six millenniums ...
9. And after those 6000, which are the 6000 years, are the Airyaman of Ardwahisht and the accompanying sayings (ham-vaco) which are at the end of the Gathas ... .
«"گاهان" 6 تا ست، که بدین نام اند: "اهونَوَیتی گاثا"، "یسـنَه"، "اُشتَوَیتی گاثا"، "اسپنتا-مَینیو گاثا، "وهو-خشترا گاثا"، و "وَهیشتوایشتی گاثا" ...و نیز "گاهان" مشتمل است بر 6666 واژه ...
و این 6666 واژه ی "گاهان" ، نشانه و اشاره ای ست به عهد ِ تازش (اهریمن) بر مخلوقات، در پایان ِ 6 هزار سال ...و پس از آن 6 هزار ، همانا 6 هزار سال ِ دیگر است، که بانگ ِ همراهی و یاری ِ "ایریَمَن" ِ "اردوَهیشت" در آن باشد، همانگونه که در پایان ِ "گاهان" آمده است ... ».
همانطور که دیده می شود، رأی ِ روشن و صریح ِ "زادسپرم"، هیربد ِ بزرگ ِ کرمان در سده ی سوم هجری ، بر 6 گانه بودن ِ "گاهان" ِ زرتشت است، و ارتباط ِ 6 نسک ِ گاهانی با حمله و تازش ِ اهریمن در پایان ِ هزاره ی 6 ام از آفرینش.
"زادسپرم" پایان ِ "گاهان" را نیز قرین ِ بانگ ِ یاری و همراهی ِ "ایریَمَن" دانسته است، که می تواند اشاره به هات ِ 54 از دفتر ِ یسنَه و نماز ِ "ایریَمَن ایشیه" باشد.
"ایریمن" آنگونه که می دانیم، ایزدی ست که در مقام ِ پزشکی مینوی به فرمان ِ "هرمزد" به زمین می آید تا درمانگر ِ ناخوشی ها و بیماری هایی باشد که "اهریمن" به پتیارگی در آفرینش ِ مادی ایجاد کرده است:
«ای اَیریَمَن ِ گرامی!
بدین جا آی یاری ِ مردان و زنان ِ زرتشتی را ... » (6)
و البته "زادسپرم"، نام ِ "ایریمن" را با "اردوَهیشت" (اَردیبهشت) همراه کرده است، و می دانیم که "اردیبهشت" بصورت ِ "اَشَه" یکی از فروزه های ِ "اهوره مزدا" است که پاینده ی ِ آتش در "گیتی" (آفرینش ِ مادی) می باشد.
در "اردیبهشت یشت" نیز این همراهی را به وضوح می یابیم:
«نماز "ایریمن ایشیه" که "انگرَمینیو" (اهریمن) و همه ی جادوان و پریان را برمی اندازد، بزرگترین منثره ی ورجاوند است؛ ... درمان بخش ترین ِ منثره ی ِ ورجاوند است.
کسی [از پزشکان] به یاری ِ "اشه" درمان کند. کسی به یاری ِ دانش درمان کند ...
اهریمن ِ تبهکار گفت: وای بر من از [دست] اَردیبهشت. ناخوش ترین ِ ناخوشی ها را براندازد ...» (7)
تصویر 2- فریم های ِ دیگری از انیمیشن ِ فوق الذکر، که در ادامه به روایت ِ پیروزی ِ روشنایی و سپاه ِ خیر می پردازد و مؤمنین ِ مسیحی را نشان می دهد که مشعل به دست در بامدادان با نوای ِ ناقوس های ِ کلیسای ِ شهر، سرودخوان بسوی جنگل می روند، در حالیکه در پس زمینه ی تصاویر سمفونی ِ "آوه ماریا" اثر "شوبرت" نواخته می شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
مراجع ِ جُستار ِ بالا:
(1) مقدمه ی "صادق هدایت" بر گزارش ِ "زند وهومن یسن"، زند وهومن یسن و کارنامه ی اردشیر بابکان، انتشارات گهبد، تهران، 1384. ص 10. [نام ِ 12 اختر در فصل ِ سوم ِ "بندهش" در مرجع ِ (2) آمده است] (2) بُندهش، گزارش ِ مهرداد بهار، انتشارات ِ توس، تهران، 1380، صص 36-37 و 50 و 60. (3) همان، ص 50. (4) همان، ص 51. (5) http://www.avesta.org/mp/zadspram.html
(6) اَوستا؛ کهن ترین سرودهای ِ ایرانیان، گزارش جلیل ِ دوستخواه، 2 جلدی، نشر مروارید، 1377. نگاه کنید به گزارش ِ هات ِ 54، و نیز توضیحات ِ ذیل ِ نام ِ "ایریمن" در پایان ِ ج 2.(7) همان، اردیبهشت یشت، و نیز توضیحات ِ ذیل ِ نام ِ "اردیبهشت" در پایان ِ ج 2.
پی نوشت:
امشب برای ِ چندمین بار برگردان ِ انگلیسی ِ "وست" از متن ِ پهلوی ِ هیربد "زادسپرم" را خواندم؛ مورد ِ بحث ِ من بندهای 7 تا 9 از فصل 25 کتاب ِ "گزیده های زادسپرم" است؛ کل ِ متن در نشانی ِ زیر آمده است:
http://www.avesta.org/mp/zadspram.html#chap25
« Then the Gathas are apportioned into 6666 words (marik),... and up to the time when its cold and distress arrive, which become awful; the 600, including the excess as far as one ten, are years of the 6000 years which are the words of the six Gathas that are the first indicator of the six millenniums; therefore of the 60 centuries are then the 600 and those which are added to them (zak-i ghal).»
در چهارمین هزاره از آغاز ِ آمیزش، "زرتشت" (با گُرزه ی گاوسار در دست، مشخص شده) دین را از "هرمزد" پذیرفت و آورد و اینگونه به یاری ِ مردمان شتافت ...
منبع ِ عکس: فیلم ِ "بر بالهای ِ آتش" -on wings of Fire-

این فکر رهایم نمی کند که ارتباط ِ تعریف شده توسط ِ هیربد "زادسپرم" در سده ی سوم هجری، بین ِ عدد ِ 6666 با لحظه ی آغاز ِ تازش و حمله ی ِ اهریمن بر آفرینش و مخلوقاتِ هُرمزد، چقدر مرتبط با تعریف ِ مسیحی ِ عدد ِ شیطان یا 666 است؟!
« در اینجا خرد هست. بگذار آنکه فهمی دارد عدد شیطان را بشمارد زیرا آن عدد مردی است و عدد او 666 است. »