وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

لحظه‌ای برای با تو بودن


هر بار که به انتهای شب می‌رسم، و در نهایت ِ تاریکی، باز به خانه‌ات می‌آیم ...

چراغی نیست؛ تنها عکسی خاک‌گرفته و غباری بر لب پنجره ...


صدا ...
صدایت رفته!

... و اینکه هنوز استوار ایستاده‌ام!

نه، من شکست نمی‌خورم!


اگر بودی، می‌دانستی که دوباره در صبحگاهان می‌دوم ...

آن هنگام که خورشید فروغ بیافشاند، آن هنگام که سپیده دمد، اندک سحرخیزان ِ این شهر کوچک ساحلی گواه ِ دویدن‌ام هستند ... که من بر سرمای این فصل غالب آمدم ...


بی تو به "سمرقند" و "بخارا" رفتم ... در جستجوی نشانی از تو  ...

بی تو و با تو این همه سال زیستم ...

کجا شدی؟



من دوباره در صبحگاهان می‌دوم ...

ببین این تلاشم را!

ببین!


نُـه زنـدگـی




زندگی ِ اوّل:

«... دیر زمانی است تا گذشته و از او هیچ بر جای نمانده.»


امروز چه روزی بود؟

- 25 اردیبهشت ِ 1383

تو در "سپاهان" بودی. ساعت 9 صبح امروز مراسمی در بزرگداشت ِ حکیم فردوسی در تالار ِ باشگاه ِ کارگران (خانه ی کارگر)، در چهارباغ ِ بالا، روبروی ِ بیمارستان ِ دکتر شریعتی برگزار شد.

استاد "فریدون ِ جنیدی" داشت از داستان ِ ضحاک در شاهنامه می گفت:

«دو مار ِ روی ِ دوش ِ ضحاک، دو کوه ِ دماوند و سبلانِ ایران بوده اند، که در حدود ِ شش تا هفت هزار سال ِ پیش از میلاد آتشفشانی بوده اند ... و آنچه که برای فرو نشاندن ِ خشم ِ این کوه های ِ آتشفشانی انجام می داده اند، قربانی کردن ِ انسان در پای ِ آنها بوده است ...».*



زندگی ِ دوّم:

«... موسیقی ِ آشنا و یک یاد ِ قدیمی.»


امروز دوشنبه 15 تیر ماه است از سال 83.

"آتبین مرادیان" خودکشی کرد. "معماری" می خواند. چرا خودکشی کرد؟ اندوه چگونه چیره می شود؟ شادی ِ گمشده بازگرد!

سروده هایش در خوابگاه دانشگاه (هنر اصفهان) دست به دست می چرخد. سروده هایی با امضای ِ "کارگر":

«شاید اگر سنگ نبودم
پیرزن ِ ساندویچ فروش می شدم
کمترین فایده اش اینه که دخترها به "کارگر"ان امیدوار می شدند
شاید اگر سنگ نبودم
ناقوس ِ وانک می شدم
تا غرور ِ مرده ی این ملّت رو
بر سر ِ فرنگیها فریاد بکشم
ما می تونستیم مثل ِ شما باشیم، ولی نخواستیم
شاید اگر سنگ نبودم
جیپ ِ ارتشی می شدم
که با تمام ِ پاگون دارهاش
به سرعت دنده عقب می ره تا راه ِ پیکان ِ مسافرکش باز بشه
ولی سنگ شدم.
سنگ ِ ازاره، کوچک و سخت.»



زندگی ِ سوّم:

«... تو نباید ناامید شوی! حق نداری که ناامید شوی!»


امروز سه شنبه 11 بهمن ماه ِ 83

فیلمی از زندگی ِ "احمد شاملو" دیدم. می گفت "شاملو":
«آنها که الگوی ِ زندگی ِ ما هستند، کسانی اند که به "زندگی" بیشتر از "مرگ" پرداخته اند. قاطعیت ِ "زندگی" بسیار بیشتر از "مرگ" است. چه خوب است که به این قطعیت بپردازیم ...

در ساعت ِ 4 تو منتظر ِ "دوستی"، "عزیزی"، "معشوقی" هستی
در ساعت ِ 5 تو لبریز ِ آمدن ِ اویی
ولی در ساعت ِ 6 -که او هنوز نیامده- همه چیز معکوس خواهد شد...»


شب در خوابگاه دانشگاه (هنر اصفهان)

دوستی آمده بود و برایم از فقر و بی مهری گفت. از زندگی ِ سخت و رانده شدن گفت ...

و گفت که «تو باید خیلی قدر ِ این لحظات، و موقعیت ِ خود را بدانی».

و راست گفت!



زندگی ِ چهارم:

«گاهی وقت ها در اوج ِ پیروزی، شکست خورده ای!»


امروز سه شنبه 18 مرداد 1384

زمانی که خداوند یاری ات کرد، مهر ِ او و آنان که با تو بودند را از دل شُستی، و اکنون دوباره چون نیازت افتاده ...


من فرصتی دوباره می خواهم برای نیایش ِ یزدانم و مهربان پروردگارم، که بر ضعف هایم مرهم است و بر فزون خواهی ها و ناسپاسی های ِ حقیرم.


پس از مدت ها نماز خواندم ...



زندگی ِ پنجم:

«با این همه تلاش برای ِ خوبی، باز هم طلب ِ آمرزش؟!»


21 آبان 85

من راهی طولانی آمده ام

به تنهایی و امید
در وادی ِ رنج
نه!
به من نگو که این همه راه را بیهوده آمدم
تا برگردم به منزل ِ نخستین!
نه به من نگو
که امیدم در آن برهوت
برای رسیدن به پردیس
بیهوده بود!
نه!

«مهم نیست که پیروز می شوی یا شکست می خوری، تنها باید وظیفه ای که بر عهده ات گذاشته شده را به خوبی به انجام رسانی».



زندگی ِ ششم:

«زمانی دیگر، برای ِ انجام ِ کاری که ناتمام مانده!»


28 آذر 85

خبر، کوتاه و تلخ بود:
«ناصر عبداللهی در گذشت!»

در 36 سالگی!

10 روز در کُما بوده و نارسایی ِ کلیه و ... سرانجام درگذشت!

چه کسی باور می کند؟!

یاد ِ او؛ صدایش؛ صدایش بخشی از جوانی ام بود:
«دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم»

...


"صائب تبریزی" در عهد ِ صفویه خوش گفته:

«در کوه و کمر از ره ِ باریک، خطرهاست
زنهار! بدنبال مرو خوش کمران را»


به من گفت که زندگی ِ "گاندی" را بخوانم، تا بدانم که چه انسان ِ بزرگی بوده!

گفتم که «می دانم که او انسان ِ بزرگی بوده و مردم را با خود همراه کرده بود»، و شگفت زده شده بودم که آیا او ست که از "گاندی" سخن می گوید؟!

«بیشترین اسباب ِ مصلحت، محبت است و محبت تحقق نمی یابد مگر در سایه ی الفت و الفت حاصل نمی شود به جز با عادت، و عادت هم تنها با همنشینی ِ طولانی پدید می آید». (ابن سینا- رساله ی تدابیرالمنازل)



زندگی ِ هفتم:

«چون شخص به اوج ِ ارتقا رسید، در آستانه ی سقوط است»


30 تیر ماه 1386

[... وَ نَفَختُ فیه ِ مِن رُّوحی
"... و از روح خود در او بدمیدم" (سوره ی ص- آیه  ی 72)
"آدم" تکانی خورد؛ عطسه ای زد، و سر بلند کرد و گفت:
«الحمدالله رب العالمین».
پاسخ آمد:
«یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک» (تاریخ انبیا- ص 90) ]


یکی از دختران ِ دانشجو در گروه ِ کارشناسی ِ معماری، در آغاز ِ برگ ِ امتحانی ِ خود به جای «به نام خدا» کلام زیبایی نوشته بود، که پیش از تصحیح ِ ورقه اش یادداشت کردم:
«خدایا، من در کلبه ی حقیر اندام، چیزی دارم که تو در عرش ِ آسمانها نداری، من تو را دارم!»



زندگی ِ هشتم:

«صداها ... صداها»


6 شهریور 1387

Because the idol is your face, I have become an idolater.
Because the wine is from your cup, I have become a drunkard.
In the existence of your love, I have become nonexistent,
this nonexistence, linked to you, is better than all existence.

-- Rumi

 

گفت که سرمست نه یی، رو که ازین دست نه یی
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه یی، در طرب آغشته نه یی
پیش رُخ ِ زنده کنش کشته و افکنده شدم (مولانا)

«ری را ... ری را
او نیست با خودش
او رفته با صدایش ...»


زندگی ِ نهم:
«و گناه ِ دیگرم ...»


«ده سال ِ تمام گداخته ام و هر روز هم بدتر می شود و سخت تر. و اگر جرمی بوده است، آتش مکافاتش را دیده ام و شاید بیش از جرم.»
(دکتر علی شریعتی)

جمله ای بگو تا به یادگار از تو داشته باشم!
- زندگی کن!
این زیباترین جمله ای بود که به من گفتی!
و اینکه ... اینکه در جستجوی ِ "جاودانگی" ام.
- دست یابی به آن دشوار است. ولی ...

قصدم بر این است تا از کتاب "جاودانگی" کوندرا، جملاتی را که برایم خوشایند بود و زیر آنها را خط کشیده ام با تو نیز در میان گذارم:

(همه ی جملات از کتاب "جاودانگی"- میلان کوندرا- ترجمه ی "حشمت الله کامرانی"- نشر علم- چاپ هفتم- 1384 برگزیده شده)


1)     "وقتی زنی از شرم سرخ می شود زیبا است." (ص 442)

2)     "چگونه می توانم توضیح دهم که چرا نقاشان بزرگ، خنده را از قلمرو زیبایی منسوخ کردند؟ بی شک هر صورتی به آن سبب زیبا است که حضور فکر را نشان می دهد، حال آنکه در هنگام خندیدن انسان فکر نمی کند." (ص 423)

3)     "ناگهان آنچه دیروز به نظرش شکست جلوه می کرد، حال برایش پیروزی خیره کننده ای می نمود: آری، او شهرت مبارزه برای شناخته شدن (مبارزه ای بیهوده و غمبار) را رها می کند تا خود را وقف خودِ زندگی کند." (ص 369)

4)     "آنچه در زندگی تحمل ناپذیر است بودن نیست، بلکه خود بودن است." (ص 340)

5)     "اساس شرم از خطای شخصی ما سرچشمه نمی گیرد، بلکه احساس کردن خواری و تحقیری است از آنچه هستیم و باید باشیم، و همچنین دیده شدن این خواری توسط دیگران است." (ص 326)

6)     "گنج عشق و گنج رختخواب دو ذات مانعة الجمع هستند." (ص 258)

7)     "او نمی خواهد ناپدید شود. او به این خاطر به خودکشی فکر می کند که آن را راهی برای ماندن می داند. که خود را برای همیشه در خاطره ی همه ی ما حک کند. که جسم خود را به زور وارد زندگی ما کند." (ص 232)

8)     "بدون گوهر جنون، زندگی ارزش زیستن ندارد. چرا تمام اعمال ما باید مثل یک کلوچه در ماهی تابه ی عقل پشت و رو شود." (ص 225)

9)     "من معنی زندگی را خیلی دست بالا می گیرم. یا زندگی باید همه چیز به من بدهد یا رهایش می کنم." (ص 210)

10) "جنگیدن برای یک چیز (شادی، یا عشق، یا عدالت و غیره) کاری است شریف و زیبا" (ص 198)

11) "افسوس که در کار عشق با اندک چیزی می توان کسی را پاک به نومیدی کشاند." (ص 173)

12) "نام های ما به شکل اسرارآمیزی بر ما اثر می گذارند." (ص 140)

13) "جاودانگی یعنی دادرسی ابدی." (ص 108)

14) "هر جا که مرگ هست، جاودانگی نیز هست." (ص 86)

"هر کس می تواند کم و بیش، یا برای کوتاه مدت و یا بلند مدت به جاودانگی دست یابد. ما باید بین جاودانگی مختصر (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که او را می شناسند) و جاودانگی بزرگ (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که شخصاً هرگز او را نمی شناسند) تمایز قائل شویم. در زندگی راه های مشخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی بزرگ قرار می دهد، که گرچه نامعین و به راستی نامحتمل است، اما مسلماً امکان پذیر است: آنها راه های هنرمندان و دولتمردان است." (ص 63)
____________

و دیگر ...

«جاودانگی» کوندرا، فصلی درخشان به نام «جاودانگی» دارد؛ فصلی که نام کتاب وامدار آن است. این فصل، غریب تر از آن است که با یکبار خواندن درک شود. عصاره ای است از باورهای نویسنده در مسیر جاودانه شدن.

جمله ای در این فصل دیدم  ص 94:

[خستــگی: پل ساکتی ست که از ساحل زندگی تا ساحل مرگ کشیده شده].

این جمله ای بود به غایت زیبا برایم. کوندرا شرح می دهد که چطور انسان هایی که در مسیر جاودانگی هستند نیز درست در لحظاتی پیش از مرگ از این پل عبور  میکنند و نسبت به تمام تلاشی که برای در اوج داشتن خود تا پیش از آن داشته اند بی تفاوت می گردند.

مدتی است که یکی از آرزوهایم برای خود و دوستانم این است:

به این زودی ها نباید خسته شد!

 

* بنگرید بدین مقاله از فریدون جنیدی در سایت "بنیاد نیشابور": «آقای احمد شاملو، ترا با نبرد دلیران چکار؟»
«... آن بلا که به گونه‌ای نمادین، روییدن دو مار از شانه‌های ضحاک یا بیوراسب می‌باشد، داستان از فوران دو آتشفشان در ایران زمین باز می‌گوید، که یکی ازآنها دماوند و دیگری شاید سبلان بوده باشد!  ... چون اژدها یا آتشفشان با روان کردن مواد مذاب  همچون ماری بزرگ بنظر می‌آمد، کم‌کم در برخی نوشته‌ها مار به جای اژدها به کار رفت. پس دو اژدها، که در دو سوی کشور ایران به هنگام فرمانروایی بابلیان و بیوراسب و پس از روایی پدیده اهریمنی گوشتخواری آغاز به فوران کرد، کم‌کم به گونه دو مار بر شانه‌های ضحاک، یا اژیدهاک، و حکومت بابل درآمد.  می‌دانیم که در دوران باستان، بشر برای جلوگیری از خشم پدیده‌های ویرانگر و سهمگین چونان تندر و آذرخش و زمین لرزه و آتشفشان، قربانی می‌داده است. و در زمان فرمانروایی بابل رایزنان اهریمنی حکمران بابلی، دستگاه حکومتی را بر آن داشته‌اند که به جای جانوران، انسان را قربانی دو اژدها بنماید.»

هنوز هم چکاچک هزاران تیشه باید!

نمیخواستم دیگر در این وبلاگ بنویسم. میخواستم فراموش‌اش کنند و فراموش‌اش کنم؛ و این بخش از دفتر زندگی‌ام را ببندم؛ همینجا، با همه‌ی خاطراتش ...

ولی امروز که از وبلاگِ استادم "دکتر پرویز رجبی" بازدید کردم، و نبرد ِ عاشقانه و مصمم‌اش را برای ادامه دادن ِ نوشتن و زندگی دیدم، اشک به چشمانم آمد؛ از خود خجالت کشیدم؛ احساس ِ حقارت کردم در برابر اراده و روح ِ بزرگ ِ این مرد.


او را، مهری که به انسان‌ها و زندگی دارد، دیری‌ست در صف ِ جاودانگان درآورده:

«هنوز تراش ِ تندیس ِ صادقانه‌ی عشق را
چکاچک ِ هزاران هزار تیشه‌ی دیگر باید
محتوای ِ هستی همین است
همین تندیس ِ هنوز ناتمام ِ حاصل ِ تیشه ی فرهاد»



شما که خوانندگان ِ این وبلاگ هستید،

با من دست به نیایش بردارید تا تنی که چنین روحی را مأواست، آرامش ِ دوباره‌اش را بازیابد!




http://parvizrajabi.blogspot.com/2009/11/blog-post_18.html

دوستان عزیزم

پس از سه روز بسیار بحرانی امروز به همت پسرم سام سری زدم به پشت میز کارم.

 

 

هنوز هم چکاچک هزاران تیشه باید!

 

 

پنجاه  روز است که سری نزده‌ام

به هیچ کجایی و به دیوار روبه رویم

همۀ وقتم سپری شده است

در خواب و در بیداری

در وهم و در تونل‌های متروک

پشت دیوار بسترم

 

آن روزها وقتی که در دیوار رو به رو می‌نوشتمت

می‌دانستم حوصلۀ خواندن خودت را نخواهی داشت

اما نه به اندازۀ امروز

امروز لجوجانه سفری کردم به خودم

با عبور از تونل‌های متروک و تاریک راه‌های گمشده

با قهوه‌خانه‌های بی‌سقف

و یا تک‌درختانی محجوب

و آمد و شدهایی که نگاهشان ماسیده است

بر دیرک‌های فرسوده

نه چشمه‌ای

نه شاخه‌ساری

و نه سواد میعادی

در ازدحام خاطره‌ها

 

چه قصۀ بی‌محتوایی!

قلبم ضربان‌های هفتاد سال خودش فراموش کرده‌ است

من چرا فراموش نکنم؟

آخرین ضربه هم حجت را بی اجازۀ من تمام خواهد کرد

 

سفر امروز اما با همان محتوای اندکش هشیارم کرد

همه با هم نمی‌میرند

تا زبان راه دوست‌داشتن از پای نیفتد

 

هنوز تراش تندیس صادقانۀعشق را

چکاچک هزاران هزار تیشۀ دیگر باید

محتوای هستی همین است

همین تندیس هنوز ناتمام حاصل تیشۀ فرهاد

 

27 آبان 88


--
پرویز رجبی
parviz.rajabi@gmail.com
parvizrajabi.blogspot.com
parvizrajabi.ir