پیشکش به آن دو مسافر :
به: «بهزاد صادقی»
که از جستجوی ِ درون می گفت و اینکه:
« این "سفر" است که زیباست ، نه رسیدن ! »
و آن دیگری ،
آن صدای ِ یاریگر که می گفت:
« همیشه باید چون یک مسافر بود. با همان حس ِ غریب ِ سفر! مسافر غریب ِ جاده های زندگی؛ و در عین حال باید چون یک بومی در این زمین ِ خاکی برای زیستن تلاش کرد. سرانجام روزی می رسد از ره که ما با هم عازم سفر گردیم ، که بی شک ما همه مسافریم! »
بهار ِ سال 1378 بود که دوستیمان استوار گشت. اردیبهشت ماهی که «نامی پتگر» نمایشگاهی از آثار ِ نقاشی ِ غریبش در آن خانه ی کهن در چالوس برگزار کرده بود ...
شیفته و مرید ِ "نامی" بودی. پس از خاتمه ی نمایشگاه، به خانه اش رفته بودی و مفتون از سحر ِ آثاری که بسیاری از آنها برای عموم به نمایش درنیامده بود، بازگشته بودی ...
در همان روزهای نمایشگاه بود که «مرسده لسانی» که خود را شاگرد ِ "نامی" می خواند (و بیش از این بود برایش؛ یار و همراهش بود) کتاب مجموعه اشعار خود «تندرهای خاک» را میانِ بازدیدکنندگان پخش می کرد. در سرآغاز ِ کتاب، درست زیر ِ «بسم الله ...» این حدیث نبوی را نوشته بود که:
«مَن عَشَقَ و عَفَّ و کَتَمَ و ماتَ، ماتَ شهیداً»
اشعاری که نشان از برانگیختگی ِ فکری و روح ِ بی قرار ِ او داشتند:
«لک لک های سپید با "زردشت" دیشب به خوابم آمدند ...
و از بارانهای کویری به لبانم نوشاندند.
سپهرهای خاک بر من وارد شدند
و شاهدان شب را با من آشتی دادند.
قُلّه های "نیروانا" از ابرها بیرون آمدند
... و نام "پیر" را بارها، در نقاط مبهم اندیشه یافتم.
و من امروز، گفتنی های ِ ناگفتنی را تکرار کردم.»(تندرهای خاک- اروشا، مجموعه اشعار مرسده لسانی، انتشارات روزن، 1361، صص 65-66)
... و آن تابلو که "نامی"، شیدایی ِ "مرسده" را در آن به تصویر کشیده بود:
لینک به تصویر ِ تابلو
چند هفته بعد، به دیدنم آمدی و خواستی که دو جلد «گزارش ِ اَوستا» از استاد «جلیل دوستخواه» را به امانت به تو بسپارم:
- یاغش! تو اَوستا را خوانده ای! برایم از اَوستا بگو!
- اَوستا ! درباره اش با هم صحبت می کنیم! اوّل باید آن را کامل بخوانی!
و زمانی که اَوستا را خواندی و ذهن ِ کنجکاوت آرام گرفت، این تو بودی که برایم تفسیر می کردی فَرگردهای ِ غریب ِ نامه ی باستان را :
« من می گویم: ای بیماری دور شو!
من می گویم: ای مرگ دور شو!
من می گویم: ای درد دور شو!
من می گویم: ای تب دور شو!
من می گویم: ای ناخوشی دور شو! »(اَوستا- وندیداد- فرگرد بیستم- بند 7، گزارش جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید، 1370)
... و نواختن ات دوتار ِ مازندرانی را (که استاد بودی در نواختن اش)!
_______________________________
سالها بعد، کیلومترها دور از خاک ِ مازندران و یادِ آن دوتار ِ مازندرانی، در بهاری دیگر (خرداد ماه 1386) که پیرانه سر به همراه ِ دانشجویانم در گروه مرمت بناهای تاریخی ِ دانشگاه ِ نیما (مؤسسه ی آموزش عالی غیرانتفاعی نیما در محمودآباد)، میهمان ِ دوست ِ بزرگوارم مهندس «امیر پیروز دقوقی» (مدیر پایگاه پژوهشی میراث فرهنگی سروستان) در کاخ-کوشکِ منسوب به بهرام گور بودیم ...
و دانشجویانم شب هنگام ضیافتی در کاخ برپا ساخته بودند و اَوستا می خواندند و اندرزهای آذرباد مهراسپندان را ...
با نوای ِ موسیقی، به ناگاه خاطره ای از دور دست در ذهن ام بیدار شد! تو را دیدم در آن غروب که اَوستا میخواندی:
ای بیماری دور شو!
ای درد دور شو!
ای تب، ای ناخوشی دور شو!
نوایِ غم ِ موسیقی با اَوستاخوانی در آن شب ِ نورانی در آن کاخ ِ ساسانی، حالتی افسون کننده به وجود آورده بود ...
من به چهره های معصوم و پاک ِ آن دختران و پسران ِ جوان می نگریستم که چه اشتیاقی داشتند به اَوستا خوانی ...
به آنها که هنوز بسیار جوان بودند ، جوانتر از آنکه آشنا باشند با زشتی های ِ زمانه ...
و به قلب ِ خود خواستم که همه شان ایمن باشند به تن و به روح از پلشتی های روزگار، به سوگند ِ جوانی و پاکی!
به خاطره ی استوار ِ این شب!
لینک به نمایش بخشی از فیلم اَوستا خوانی با کیفیت ِ بالا
امروز، در ایمیلی از استاد بزرگوارم، جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه، آگاه شدم که پژوهندهی ارجمند آقای دکتر مرادی غیاثآبادی، نقد و پاسخی بر مقالهی چاپ شدهی اخیرم در فصلنامهی "گلستان هنر" نوشتهاند. با اشتیاق به نشانی ِ پیوندی که استاد دوستخواه فرستاده بودند، مراجعه کردم و ...
http://www.ghiasabadi.com/naqde_chartaqi.html
خشکم زد! مانند آبِ سردی بود بر باوری که در ذهن خود از ایشان داشتم!
1- نوشتهاند که: "چنانچه قرار به استناد به منابع تاریخی برای پدیدههای ملموس باشد، باید مهربین اصفهان را «آتشگاه» بدانیم و نامهای عامیانه و کاربریهای خیالاتی را معادل با کاربری واقعی آنها بدانیم." کاش که مقالهام را کامل مطالعه میکردند. آنزمان میدانستند که "مهربین اصفهان" زمانی، به راستی کاربری "آتشگاه" داشته است و نام "آتشگاه" با توجه به ذکر کاربری بنا در منابع تاریخی، به درستی بر آن نشسته است. برای خواندن گزارش ابنرسته و دیگر مورخین و جغرافیانویسان قدیم دربارهی مهربین اصفهان و آتشکدهی آن نگاه کنید به: کاظمی، یاغش. آتشگاه اصفهان. مرکز اصفهانشناسی و خانهی ملل. اصفهان: 1386. صص 132-146.
2- نوشتهاند که: "منتقد محترم با چند نقل قول و قیچی کردن چند عکس از چند کتاب، مقاله خود را نوشتهاند. منتقد محترم هیچیک از بناها و محوطههایی که نگارنده در کتابها و مقالههای خود معرفی کرده است را ندیده و تنها به تعدادی اشاره کرده که توانسته عکسی یا مطلبی از آنها را در کتابی ببیند. " به پیوست، بخشی از فیلمی که به هنگام بازدید از مجموعهی چارتاقی قصر دختر، در زمستان سال 1385 گرفتهام ایفاد میگردد:
3- نوشتهاند که: " توصیفهای ایشان از این بناها نادرست هستند: چارتاقی باکو برخلاف گفته نقل قول شده ایشان، توسط پارسیان هند ساخته نشده است. این یک بنای اشکانی است که یکبار در دویست سال پیش و بار دیگر در دوران شوروی بازسازی شده است."
بنده نوشتهام «بنای فعلی این چهارتاقی را پارسیان بازرگان هندی در سدهی 18 میلادی (12 هجری) ساخته اند». به هیچوجه این بنا را در معماری و شکل ظاهری فعلیاش، اشکانیان نساختهاند! و اصلاً در عهد اشکانی اینگونه سبک چارتاقی ساختن رواج نداشته است. کسی که به اندازهگیری دقیق اهمیت میدهد، باید متوجه باشد که این چارتاقی در سدهی 18 میلادی بازسازی نشده، بلکه از نو ساخته شده است!
نک. گزارش "پرویز ورجاوند" (بر اساس مطالعات روسها برای مرمت این بنا و ساماندهی محوطهی آن در سال 1975) : "موزهی آتشگاه"، شمارهی 6 از سال پنجم مجلهی "بررسیهای تاریخی".
4- نوشتهاند:" چارتاقی نگار، چنانکه ایشان نوشتهاند در 19 کیلومتری نگار کرمان نیست. بلکه درست در میانه روستا واقع شده و تبدیل به مسجد شده است. چند بنای دیگری نیز که ایشان نام بردهاند، اشتباهاتی از همین قبیل دارد که ناشی از سخن گفتنی بر مبنای شنیدهها و نه بر مبنای دیدهها بوده است."
پلان چارتاقی نگار (که در متن مقاله آوردهام) با دیوار بلند ِ دورادورش، فرضیهی کاربری تقویمی این بنا را بصورت ادعایی ایشان به چالش میکشد. اینکه نوشتهاند تبدیل به مسجد شده(!) و در وسط ِ روستاست(!) نیز اشتباه است.
آخرین عکسهایی که از آن دارم و به پیوست ایفاد میگردد را آقای "مسعود قمری" از سازمان میراث فرهنگی کرمان برایم دو سال پیش فرستادهاند. شادمان میشوم که عکسهای مسجد شدن آن را ارائه دهید تا من نیز از آنها بهره گیرم!
5- نوشتهاند که: " منتقد محترم نام خاص چارتاقی را با نام عمومی چارتاقی که به عنوان یک سبک معماری در بسیاری از بناها دیده میشود، اشتباه گرفته است. مثلاً در نائین و اردستان و زواره، به بادگیرهایی که بر بام خانه ساخته میشوند، چارتاقی میگویند."
از کجای مقاله و نوشتههای من به چنین نتیجهای رسیدهاند نمیدانم!
در بند 6 از پاسخ خود نیز نوشتهاند که:
«...در پیرامون هیچیک از چارتاقیهای ایران بنای دیگری وجود نداشته و تاکنون اثر یا بازماندهای از چنین بناهایی به دست نیامده است.»
به فیلمی که از چارتاقی "قصر دختر" و بنای مجاورش گرفتهام و پیوست این گفتار است مراجعه شود.
6- در بند 7 نوشتهاند که:
"ویژگیهایی که ایشان به نقل از متون کهن برای آتشکدهها بر میشمارند ( مثلاً نشاید که آفتاب بر آتش افتد، یا نگهداری از آتش در اتاقکی بدون پنجره) کاملاً درست هستند و دلیلی دیگر برای بیارتباطی آتشکدهها با چارتاقیهایی که دور تا دور آنها کاملاً باز هستند و دائماً در معرض آفتاب و باد و حیوانات و آلودگیها."
به تمامیتِ این گفتار "مری بویس" دقت شود که:
«تا سدهی یازدهم هجری، ایرانیان هر آتش مقدسی را در اتاقکی بدون پنجره مینهادند ... در جایی دیگر آتشدان ستونیای بود که میشد برای نمازهای فرادا یا جشنها اخگرهایی درون آن گذاشت» (بویس، مری. زرتشتیان، باورها و آداب دینی آنها، ترجمه عسکر بهرامی. تهران، ققنوس. 1384).
7- نوشتهاند که: " با استناد به منبع ناشناخته تاریخی گفته شده است که چارتاقی جره در شمال شرقی روستای بالاده در استان فارس، آتشکدهای است که مهرنرسی ساخته است. تا آنجا که میدانم، چنین روایتی در هیچ منبع تاریخی نیامده است و مجعول به نظر میآید. شایسته بود نام و مشخصات این منبع تاریخی ذکر میشد. همچنین این چارتاقی به مانند بسیاری از دیگر چارتاقیها در جایی دور از آبادی و روستا و در نزدیکی پرتگاهی ساخته شده و در شمال شرقی چنین روستایی نیست."
من این گفتار را دربارهی چارتاقی جره، عیناً از مطالعات "محمدتقی مصطفوی" در مقالهی "اهمیت تاریخی جره در سرزمین فارس" (شمارهی سوم و چهارم مجلهی "باستانشناسی" ، زمستان 1338) آوردهام.
8- نوشتهاند که: "... آوردهاند که تناسب بین پایهها و طول هر ضلع چارتاقی که من گفتهام، با اشکال روبروست. اما از ذکر آن اشکالها خودداری کردهاند. چنین سخنانی را خواننده بی طرف به حساب بهانهجویی میگذارد و از قدر و قیمت نوشته میکاهد."
بنده در مقالهام نمونه چارتاقیهایی را به عنوان مثال ِ نقض آوردهام. نگاه کنید به دومین مورد از گونهبندیهای سهگانهی چارتاقیهای فارس، در مقالهی مبسوط "دیتریش هوف" :
Huff, D. "Sasanian Chahar Taqs in Fars", proceeding of the IIIrd Annual Symposium on Archaeological Research in Iran, Tehran: 1975
9-در پایان نیز نوشتهاند که:
" آرزو میکنم که این نقد بار دیگر با شیوهای علمی و با روش تحقیق مناسب نوشته شود. اکنون کلیات نظریه کاربری تقویمی چارتاقیهای ایران، محل تردید نیست و این کاربری به اندازه کافی در میان اهل فن شناخته شده و سنجیده شده است. بجای نشستن و جستجو در کتابهای غیر نجومی و غیر تخصصی این و آن (که البته در جای خود بسیار مفید هستند) نیاز به مطالعات میدانی است. "
اگر دقت میشد دانسته میشد که بنده در مقالهام بر تعمیم دادن نظریهی کاربری تقویمی بر همهی چهارتاقیها نقد داشتهام. یعنی در برابر "چارتاقی نیاسر"، نگاهی داشتهام به نمونههای نقض کنندهی فرضیه/نظریهی کاربری تقویمی.
ارزش رسالات و کتبِ پژوهشگران ارجمندی مانندِ "گدار" و "هوف" و "مصطفوی" و "واندنبرگ" هم روشن است. هر قدر که مدعی ِ تمام شدنِ کار و بیتردید دانستن موضوعی در امر پژوهش باشیم، باز هم نزد اهل فن پذیرش مدعای ما آسان نخواهد بود.
تحمل نقد و اصلاح ایرادات، برخوردی پژوهشگرانه را میطلبد.