وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

داستان ِ تندیــــس

"تندیس ِ من محکم و استوار در زیر باران ایستاده استیاغش
چشم انداز  ِ  آن خسته و خیس است
ولی استواری ِ او و تنهایی ِ او ... . "

 

چهارشنبه ای که در پیش است، بزرگداشتِ او ست که می گفت:

 

اگر دل توان داشتن شادمان / بمان ای پسر در جهان جاودان
کمی نیست در بخشش ِ دادگر / همی شادی آرای و انــدُه مخـور
همه رفتنی ایم و گیتی سـپنج / چرا باید این درد و اندوه و رنـج

همی رفتنی دارد این آمدن / نه اینجا تویی ماندگار و نه من

از این رخت بردن به دیگر سرای / دل هوشمندان نجنبد ز جای

 

بزرگداشتِ "فردوسی" ست!

به این خوشی، گفتاری خواهم آورد در "داستان ِ تندیــس".

_________________________________________________

 

بخش نخست: ارمغان ِ پارســیان ِ هندیتندیس فردوسی و نقش فروهر

چند سال پیش، دوست ِ دانشمندم جناب مهندس فرهاد نظری، عکسهایی از تهرانِ قدیم به من هدیه دادند که در آن میان، چند عکس برایم بسیار جالب آمد. عکسهایی بود از میدان فردوسی به سال 1336 (1957) و تندیس ِ فردوسی به حالت ِ نشسته که شاهنامه را در برابر  ِ خود گشوده و بر چهار گوشه ی جایگاهش، نقش ِ فَروهر مَزدَیسـنا خودنمایی می کرد. به تحقیق دانستم که این تندیس ِ غریب اکنون در برابر  ِ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی ِ دانشگاه تهران جای دارد و هدیه ای کهن بوده است از سوی پارســیان ِ هندی!

در بازدیدی که از آن به زمستانِ 84 داشتم، دیدم که نقش ِ فَروهر را زدوده اند، ولی بخشی از نوشته و سروده های حک شده بر پایه های تندیس همچنان برجا بود:

این پیکر از سوی پارسیانِ هندوستان نیاز و برپا گردید.

ز ایران نژادانِ یزدان پرست / که در هند دارند جای نشست
بپا گشت این یادگار بلند / که جاوید ماناد دور از گزند
بگفتا حبیب اندرین کارکرد / شمارنده ی سال از یزدگرد
ز فردوسی این پیکر نامدار / همی باد پاینده و پایدار

سال 1324 خورشیدی / 1314 یزدگردی

 

و در سویی دیگر هم سروده هایی از فردوسی بود:

بَسا روزگارا که بر کوه و دشت / گذشتست و بسیار خواهد گذشت
نباشد همی نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار

 

تندیس ِ فردوسی در برابر  ِ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی ِ دانشگاه تهران 

مگر می شود که پارسیانِ هندی، به سال 1324 هدیه ای چونین برای برادران ِ ایرانی ِ خود آورند و شاعرانِ حساس ِ وطنی، سکوت اختیار کرده باشند!

جستجوهایم نتیجه داد و در دیوانِ بهار ذیل عنوانِ "مجسمه ی فردوسی" با اشتیاق خواندم که:

 

روز دهم مهرماه 1324 خورشیدی، از مجسمه ی فردوسی که از طرف پارسیانِ هند اهدا شده بود، در میدان فردوسی شهر تهران پرده برداری شد. "بهار" این قصیده را بدان مناسبت ساخت و در همان مجلس خواند.میدان فردوسی به سال 1336 (1957) و تندیس ِ فردوسی

مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد
 وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد
گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن
پیشه ی ایران چنین بود از زمان پیشداد
در چنین روز گرامی هدیه ای آمد ز هند
هدیه ای عالی ز سوی پارسی زادانِ راد
طرفه تندیسی فرستادند از هندوستان
زان حکیم  ِ پاک اصل و شاعر  ِ دهقان نژاد ...

ای حکیم نامی ای فردوسی سحرآفرین
ای به هر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد

شور احیاء وطن گر در دل پاکت نبود
رفته بود از تُرک و تازی هستی ایران به باد
خَلقی از نو زنده کردی، ملکی از نو ساختیعکس کهن میدان فردوسی  و تندیس ِ فردوسی
عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد ...
پرده بگرفتند روز  ِ  مهرگان از روی تو
خاطر ناشاد ایرانی شد از روی تو شاد
خواند در میدان فردوسی بهار این چامه را
پس بر تندیس فردوسی به تعظیم ایستاد
تا جهان باقیست باقی باد ایران بزرگ
دوستانش کامیاب و دشمنانش نامراد

 

[دیوان اشعار محمدتقی بهار (ملک الشعرا). به کوشش مهرداد بهار. انتشارات توس. تهران، 1368. صص 786-787.]

_____________________________________

بخش دوم: میکل آنژ ِ شــرقابوالحسن صدیقی

[دنیا بداند، من خالق مجسمه فردوسی، "ابوالحسن صدیقی" را میکل آنژ شرق شناختم. میکل آنژ بار دیگر در مشرق زمین متولد شده است!
این توصیف پر معنا را "گوستینوس آمبروزی" مجسمه ساز نامدار ایتالیایی به هنگام دیدار از تندیس حکیم ابولقاسم فردوسی، دانای بزرگ جهان، اثر به یادماندنی و غرور برانگیز استاد صدیقی در میدان "ویلابورگزه" شهر رم یعنی میدان فردوسی شهر رم، به تاریخ هنر جهان خاطرنشان می سازد. "کورونسکی" رئیس جمهور وقت ایتالیا نیز موقع پرده برداری از این شاهکار جاویدانِ پیکره سازی استاد صدیقی در میدان "ویلابورگزه" شهر رم، به پاس قدردانی از نثار آن همه ذوق و هنر، نشانِ "کومن داتور" یعنی نشان درجه ی اول هنر در ایتالیا را به این هنرمند گرانقدر ایرانی تقدیم می کند.] میدان "ویلابورگزه" شهر رم

(افتخاری، سید محمود. "استاد ابوالحسن صدیقی؛ پیکرتراش-نقاش". نشریه ی میراث فرهنگی، شماره 15. سازمان میراث فرهنگی کشور. ص50).

 

در اینجا مرا عزم  ِ سخن از زندگی و آثار  ِ استاد صدیقی نیست که جویندگان را تارنمایِ http://www.sadighi.com همه ی نیاز برمی آوَرَد. ولی درباره ی تندیس مرمرین ِ 185 سانتی فردوسی در "ویلابورگزه"ی رم (سال 1968 میلادی- 1347 خورشیدی)، از آگاهان چنین می آورم که:

["ویلا بورگزه" پارک طبیعی بزرگی در شهر رم است، شامل ساختمانها، موزه ها (از جمله موزه گالریا بورگزه) و جذابیتهای دیگر. این پارک با مساحتی حدود 80 هکتار، بعد از پارک "ویلا دوریا پامفیلی" بزرگترین پارک شهر رم است. باغهای این پارک برای ویلای بورگزه روی تپه پرینچانا توسط معماری به نام "فلامینیو پونتزیو" ساخته شد و "شیفیونه بورگزه" در سال 1605 آن را توسعه داد و آثار هنری خود را در آن گذاشت. اوایل قرن نوزدهم این پارک بازسازی شد و سال 1903 هم به پارک عمومی تبدیل شد. جالبترین مورد دیدنی این پارک برای ایرانیها وجود مجسمه ی فردوسی در نزدیکی در ورودی این پارک است. این مجسمه از ایران به رم اهدا شده و طی مراسمی رسمی در این پارک نصب شده است. سازنده ی این مجسمه ی سنگی، "استاد ابوالحسن خان صدیقی" است.]

(نقل از تارنگار ِ  ایتالیا و زبانِ ایتالیایی - 26 تیر 86).

ویلا بورگزه_ پارک طبیعی بزرگی در شهر رم

 

میدان فردوسی رمتندیس فردوسی در پارک رم

 

ولی این همه ی داستانِ تندیس نیست!

- "ابوالحسن خان صدیقی" در سال 1312 خورشیدی (1933 میلادی) با همراهی "حسنعلی خان وزیری" تندیسی از فردوسی سوار بر بالهای ِ سیمرغ می آفریند. پیکره ای گویا و زنده از گچ به بلندای ِ 160 سانتی متر که روزگاری در سالن موزه ی هنرهای ملی جای داشت، اما به تیشه ی جهالت در همان سالهای پیشین شکسته می شود!

                 تندیسی از فردوسی سوار بر بالهای ِ سیمرغ

 

- به سالِ 1313 خورشیدی (1934 میلادی) نیم تنه ی گچی ِ 70 سانتی متری از فردوسی را می تراشد؛ و دریغ که آن نیز از میان می رَوَد!

 

                 نیم تنه ی گچی ِ 70 سانتی متری از فردوسی

 

- و اینَک، سال 1348 خورشیدی (1969 میلادی) که بارها و بارها چهره ی او را به رویا و خواب ِ خویش دیده بود، "تندیس ِ نهایی ِ فردوسی" را می تراشد. چهره و پیکره ای پرداخته شده از سنگ ِ مرمر به بلندای ِ 185 سانتی متر جهت ِ نصب در آرامگاهش به توس. و دیگر هیچکس نمی تواند "فردوسی" را بگونه ای دیگر تصور کند!

 

                تندیس ِ نهایی ِ فردوسی در آرامگاه توس

 

- در سال 1350 خورشیدی، بار ِ دیگر تندیس ِ دانای ِ محبوب ِ خود را می تراشد. تندیسی از مرمر به بلندای ِ 3 متر جهت نصب در میدانِ فردوسـی ِ تهران!

 

               تندیس میدانِ فردوسـی ِ تهران

 

 

______________________
زمستانِ 84 بود که پیاده از میدانِ فردوسی ِ تهران می گذشتم. هوا ابری و سرد بود و بارانی به یکباره و شدت آغازیده بود ... به تندیس نگریستم ... و زیر  ِ لب خواندم:

 

"تندیس ِ تو محکم و استوار در زیر باران ایستاده است
چشم انداز  ِ آن، خسته نیست! همه زیبایی ست و اراده!

... و تو اکنون تنها نیسـتی! ایران با تو ست!"

 

 

 

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

پس از انتشار  ِ این نامه، استاد ِ بزرگوارم دکتر جلیل دوستخواه نیز در ضیافتی که به خوشی ِ روز بزرگداشتِ فردوسی در ۲۵ اردیبهشت ماه Wednesday, May 14, 2008، در تارنگار  ِ ارجمند ِ ایران شناخت برپا ساختند از باب ِ شاگردنوازی، از تارنگار  ِ این شاگرد از این اوستا نیز یاد نموده اند؛ که با سپاس از استاد، گفتار  ِ پژوهشی ِ ارزشمند و آگاهی دهنده ی ایشان زیر عنوانِ یک برداشت ِ نادرست در انتساب ِ بیتی به فردوسی را به جویندگان پیشکش می دارم:

جمله‌ی ِ "عجم زنده کردم بدین پارسی" نیمه‌ی ِ دوم بیتی بسیار مشهور (" بسی رنج‌ْبُردم در این سال سی/ ...") و زبانْ‌زد ِ خاصّ و عام است. این بیت، در هیچ یک از دستْ‌نوشتْ‌های کهن ِ شاهنامه، در متن ِ بُنیادین نیامده و تنها در زُمره‌ی ِ بیت‌های نسبت داده به فردوسی در "هَجونامه"ی ِ برساخته به نام ِ او دیده‌می‌شود.

کلیدْواژه‌ی ِ معنا شناختی‌ی ِ این بیت، واژه‌ی ِ "عجم" است که در "فرهنگ ِ وُلف"، تنها چهار کارْبُرد از آن در سراسر ِ شاهنامه، به ثبت رسیده‌است: یکی در "گشتاسپْ‌نامه‌ی دقیقی" (مُل، ج ٤، ص ٢١٤، ب ٨١٠ = مسکو، ج ٦، ص ١٢٠، ب ٧٩٥ = خالقی‌مطلق، دفتر٥، ص ١٥٠، ب ٨٠١)، دیگری در ب ٣٤ از ٤٥ بیت ِ "ستایشْ‌ ‌نامه‌ی ِ محمود" در آغاز ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ اشکانیان" (مُل، ج ٥، ص ١٣٥، ب ٣٠ = مسکو، ج ٧، ص ١١٤، ب ٣٤ = خالقی‌مطلق، دفتر ٦، ص ١٣٧، ب ٥٢)، سومین ِ آنها در پایان ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ یزدگرد ِ سوم " (مُل، ج ٧، ص ٢٥٢، ب ٩٠٧ = مسکو، ج ٩، ص ٣٨٢، ب ٨٦٠ = خالقی‌مطلق، دفتر٨ ، ص ٤٨٧، ب ٨٩٢) و سرانجام، چهارمین مورد در بیت ِ آمده در "هَجونامه"ی آنچنانی که پیشتر، بدان اشاره‌رفت.اثر ِ یادمانی ی ِ دیگری از استاد ابوالحسن صدیقی
چُنان که می‌بینیم، یک مورد از این بَسْ‌آمَدهای چهارگانه‌ی ِ واژه‌ی ِ "عجم" – که وُلف بدان‌ها اشاره‌می‌کند – در میان ِ بیت‌های ِ سروده‌ی ِ دقیقی و افزوده بر شاهنامه است که حساب ِ سراینده‌اش را باید از فردوسی جداشمرد و مورد ِ دیگر در "هجونامه" جای‌دارد – که همه‌ی ِ شاهنامه‌شناسان ِ رَوِشْ‌مَند ِ این روزگار در ساختگی و افزوده‌ بودن ِ آن، همْ‌داستانند – و تنها دو کاربُرد ِ آن در سرآغاز ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ اشکانیان" و پایان ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ یزدگرد ِ سوم "، سروده‌ی ِ فردوسی است و این هر دو نه در ساختار ِ متن ِ بُنیادین شاهنامه؛ بلکه در میان بیت‌هایی جای‌دارد که استاد ِ توس، آگاهانه و به خواست ِ پاسْ‌داشتن ِ حماسه‌ی ِ بزرگش از گزند ِ محمود ِ فرهنگْ‌ستیز و کارگزارانش – ناگزیر و بااکراه – بر متن ِ اثر ِ خویش افزوده‌است و بایستگی‌های ِ سخنْ‌گفتن با و یا درباره‌ی ِ کسی همچون محمود، "یَمین" ِ (دست ِ راست ِ) دولت ِ خلیفه‌ی ِ ایرانْ‌ستیز ِ بغداد را نیز می‌ شناسیم.

پس، هرگاه گفته‌شود که دُشنامْ‌واژه‌ی ِ "عجم" در متن ِ شاهنامه‌ی ِ فردوسی هیچ کاربُِردی ندارد، گزافه‌گویی نیست.
* * *
چُنین می‌نماید که واژه‌ی ِ "عجم" به دلیل ِ بار ِ منفی و مفهوم ِ اهانتْ‌بار و ریشخندْآمیزی که در اصل داشته (گنگ، لال) – و عرب‌ها آن را در اشاره به ایرانیان و دیگرْ قوم‌هایی که نمی‌توانستند واژه‌های عربی را مانند خود ِ آنان بر زبان آورند – به کار می‌بردند، در ناهمْ‌خوانی‌ی ِ آشکار با دیدگاه ِ فرهیخته‌ی ایرانی‌ی ِ فردوسی بوده و نمی‌توانسته‌است در واژگان ِ شاهنامه‌ی ِ او جایی داشته‌باشد و تنها در سده‌های پس از او – که بار ِ وَهنْ‌آمیز ِ این دُشنامْ‌واژه فراموش‌شده‌بوده – بیت ِ "بسی رنج‌بُردم ..." با دربرگیری‌ی ِ این واژه به فردوسی نسبتْ‌داده‌ شده‌ است و از آن زمان تاکنون بسیاری از کسان، آن را اصیل شمرده و حتا مایه‌ی ِ فخر شمرده و در هر یادکردی از فردوسی و شاهنامه، آن را با آب و تاب ِ تمام و هیجانْ‌زدگی، بر زبان آورده یا بر قلم رانده‌ و نادانسته، نکوهش را به جای ِ ستایش برای ِ ملت و تاریخ و فرهنگ خود، پذیرفته‌اند!
سازنده‌ی ِ این بیت، سخن ِ راستین ِ شاعر را در پیش ِ چشم داشته‌ که گفته‌است: "من این نامه فرّخْ‌گرفتم به فال/ بسی رنجْ‌بُردم به بسیار سال". آن‌گاه در حال و هوای ِ ذهنی‌ی ِ خود و بیگانه با نگرش ِ فرهیخته‌ی ِ ایرانی‌ی ِ حماسه‌سرای بزرگ و سرافراز، چنین سخن ِ خوارْانگارانه و کوچکْ‌شمارانه‌ای را پرداخته و – با این خامْ‌اندیشی که اشاره به "رنجْ‌بُرداری‌ی ِ سی‌ساله"ی ِ شاعر می‌تواند پرده‌ی ِ پوشاننده‌ی ِ دشنامْ‌واژه‌ی ِ "عجم" باشد – همانند ِ وصله‌ی ِ ناهمْ‌رنگی بر جامه‌ی ِ زرْبفت و گرانْ‌بهای ِ گفتار ِ گوهرین ِ خداوندگار ِ زبان فارسی‌ی ِ دَری، پیوند زده‌ است.
گفتنی‌ست که در روزگار ِ ما، دانشمند ِ بزرگ ِ ایرانْ‌شناس و شاهنامه‌پژوه ِ آلمانی فریتز وُلف، با هوشْ‌مندی و آگاهی‌ی تمام، بیت ِ راستین فردوسی "من این نامه فرّخْ‌گرفتم به فال/ بسی رنجْ‌بُردم به بسیار سال" را پیشانه ‌نوشت ِ اثر ِ ماندگار و ارزشْ‌مند ِ خود، فرهنگ ِ واژگان ِ شاهنامه کرده‌است.
* * *
می‌دانیم که دو سده پس از خاموشی‌ی ِ استاد ِ توس، چکامه‌سرای نامدار، جمال‌الدّین عبدالرّزّاق اصفهانی، در یکی از سروده‌هایش گفته‌است: "هنوز گویندگان هستند اندر عجم / که قوّه‌ی ِ ناطقه، مَدَد ازیشان بَرَد!" یعنی، از یک سو دشنامْ‌واژه‌ی ِ "عجم" را به منزله‌ی ِ عنوانی برای نامیدن ِ قوم و مردم ِ خود پذیرفته و از سوی ِ دیگر، خواسته ‌است در صدد ِ جبران ِ آن اهانت ِ تاریخی به ایرانیان برآید و سر ِ آزادگی و غرور برافرازد که ملّت ِ او "گنگ" نیستند و "گوینده"اند و همین به ناسزا "گنگْ‌خواندگان" چنان "گویندگان"ی را در دامان ِ خویش می‌پرورند که هنوز هم "قوّه‌ی ِ ناطقه" از ایشان "مَدَدمی‌بَرَد".
* * *
امّا امروز در رویْ‌کرد و برخورد با گذشته‌ی ِ نابه‌سامان ِ تاریخی‌مان و آن همه ناروا که ایران‌ْْستیزان ِ بیگانه و "خودی" (؟!) بر ما رواداشته‌اند، دیگر جای ِ کوتاه‌آمدن و سازشْ‌کاری و سخن در پرده گفتن و پیروی ی چشمْ‌ بسته از رهْ‌نمود ِ فریبنده و گمْراه‌کننده‌ی ِ "رَه چُنان رَو که رَهْ‌رََوان رفتند!" نیست. هنگام ِ آن رسیده‌است که همه‌ی ِ گذشته‌ی ِ تاریخی و فرهنگی‌مان را آشکارا و بی‌پروا به کارگاه ِ نقدی فرهیخته ببریم و از "چراگفتن" و "شکْ‌ وَرزیدن" و "بازْاندیشیدن" در هیچ اصل و باوری، پروا و پرهیزی نداشته‌باشیم.
* * *
در مورد ِ درونْ‌مایه‌ی ِ این یادداشت، از "عام" توقعی نیست که بداند این بیت با همه‌ی بلندْآوازگی‌ و نمود ِ فریبنده و کاربُرد ِ گسترده‌اش، سروده‌ی ِ فردوسی نیست و دشنامْ‌واژه‌ی‌ ِ "عجم" جایی در واژگان ِ متن ِ شاهنامه ندارد. امّا "خاصّ" چرا بی هیچ پشتوانه‌ی ِ دستْ‌نوشت‌ْشناختی و بدون ِ ژرفْ‌نگری در درونْ‌مایه‌ی ِ ایرانْ‌ستیزانه و اهانتْ‌ آمیز ِ آن، انتسابش به استاد ِ توس را پذیرفته و در همه جا به منزله‌ی ِ سخنی افتخارْآمیز و غرورْانگیز می‌خواند و می‌نویسد تا جایی که در یک نشست ِ شاهنامه‌پژوهی‌ی ِ ویژه‌ی ِ گْرامی‌داشت ِ شاعر نیز، آن را عنوان ِ یک سخنْ‌رانی قرارمی‌دهد؟ دیگر چه بگویم؟ "در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!"

 

شـیـرازی

 

هر انسانی میتواند کم و بیش، یا برای کوتاه-مدت و یا بلند-مدت به "جـاودانـگی" دست یابد، و این فکر در اوان جوانی ذهن مردم را به خود مشغول میدارد.

طبیعی است که در مبحث ِ جاودانگی، همه با هم برابر نیستند. ما باید بین جاودانگی ِ مختصر، یعنی خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که او را می شناسند و جاودانگی ِ بزرگ، یعنی خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که شخصاً هرگز او را نمی شناسند تمایز قائل شویم. در زندگی، راههای مشخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی ِ بزرگ قرار می دهد؛ که گرچه نامعین و براستی حتی نامحتمل است، اما مسلماً امکان-پذیر است: آنها راههای هنـرمنـدان و دولتمردان است.

(کوندرا، میلان. جاودانگی. ترجمه حشمت الله کامرانی. نشر علم. تهران، 1384. صص 62-63)

 

____________________

بهمن ماه ِ 82 ـ "توحید خانه" ـ دانشگاه هنر  ِ اصفهاندکتر ایزدی (وسط) و دکتر وافی (چپ) از دکتر شیرازی میگویند

"انجمن مهندسین ِ معمار ِ اصفهان" برای او مراسم نکوداشتی برگزار کرده بود که تو هم رفته بودی. رفته بودی تا او را ببینی؛ او را که بزرگ-اش می داشتی. همانوقت بود که خطاب به تو و معدود دانشجویانی که در فراغت ِ آنروزها در دانشگاه برای دیدن-اش آمده بودند گفت:

"شما در بهترین جای ِ دنیا مشغول ِ درس خواندنید! هیچ فضای ِ آموزشی به این اندازه زیبا نیست!"

بی-اختیار همگی به محیط ِ دانشگاه نگاه کردیم: تـوحیـدخانه! بخشی از دولتخانه ی صفویه!

و مفتخرانه ادامه داد:

" 24 اردیبهشت ِ 1346 نخستین روز ِ کارم در اصفهان بود؛ هرچه فرا گرفتم از این شهر بود. دوازده سال زندگی ِ خود را در اصفهان گذراندم و آنرا بهترین دوران ِ زندگی ِ خود می دانم ...

بازار ِ دورتادور ِ میدان ِ «نقش جهان» را احیاء کردیم که تخریب شده بود و تبدیل به انبار ِ دوچرخه و ... ؛ 10 تا پاساژ در «هشت بهشت» را خراب کردیم تا باغ ِ «هشت بهشت» احیا شود."پذیرایی در سلف سرویس توحیدخانه

 

یک لحظه با خودت فکر کردی که چطور جنگیده تا توانسته مجوز  ِ تخریب ِ 10 تا پاساژ را بگیرد! و یاد ِ فواره های آب ِ باغ ِ «هشت بهشت» افتادی ....

 

آذر ماه ِ 83 - توحیدخانه 

باز هم رفته بودی تا او را ببینی. شنیده بودی که مصمم است تا سوّمین کنگره ی تاریخ معماری و شهرسازی ایران را هر طور شده در بَــم  ِ زلزله زده برگزار کند.

آنروزها چقدر فرق کرده بودی! می نازیدی به نیمچه دانشی که در اسطوره-شناسی و  معماریِ ایران باستان بدست آورده بودی و مقاله ای که نوشته بودی!

آنروزها همه ی ایران ِ باستان را پُرشکوه می دانستی و عهد ِ اسلامی را بی فروغ! همان روزها بود که تعصّب قلب-ات را سیاه کرده بود و هبوط را در آینه می دیدی!

مقاله ات را که به او دادی، گفت که از آتشکده ها و آتشگاه ها زیاد نمی داند ولی آنرا به فرد ِ مطّلعی خواهد داد تا بررسی شود.

هفته ی بعد که به دیدارش رفتی، در آتلیه بود در جمع ِ دانشجویان ِ معماری. با غرور از مقاله ات پُرسیدی. بی اعتنا گفت:

"ضعیف است! آدم هر مطلب ِ چرت و پرتی را که بعنوان ِ مقاله نمی نویسد!"

صدای ِ خنده ها در آتلیه بلند شد. برافروخته گفتی: "این مقاله عالی ست! شما نمی دانید! و نمی دانید ...". از آتلیه که بیرون آمدی، دوستی که همراهت بود سرزنشگرانه گفت:

"چرا باهاش اینطور حرف زدی؟ اون آدم  ِ بزرگیه!"

- برای ِ من اهمیتی نداره! مقاله ی من اصلاً بررسی نشده ... .

 

مقاله ات را پس از آن بی اعتنایی، برای استاد «پرویز شهریاری» فرستادی. و مدتی بعد دیدی که به تمام و کمال در «چیسـتا» چاپ شده!

 

 

مهر ماه ِ 84- مرکز ِ آموزش ِ عالی ِ میراث فرهنگی ِ تهران

با یک نسخه از «چیسـتا» رفته بودی تا استاد «زهره بزرگمهری» را ببینی. از دوستان-ات وصفِ او را بسیار شنیده بودی و اینکه زرتشتی است! شیفته ی تألیفات و پژوهشهایش بودی!

دور تا دورش را دانشجویان گرفته بودند. هیجان زده و دستپاچه بودی:

"اوه استاد بزرگمهری چقدر خوشحالم که می تونم از نزدیک شما را ببینم! همیشه این آرزو را داشتم!"

شلیک ِ خنده ی همه ی دانشجویان بلند شد!

با تردید و تعجب نگاه کرد و بعد همراه با بقیه خندید:

"خُب حالا که دیدی فهمیدی که  زیادم خبری نیست! "

دوباره خنده ی همگی ... و تو که تا بناگوش سرخ شده بودی!

مقاله-ات در «چیسـتا» را به او نشان دادی:

"استاد، این خواهش را دارم که مقاله ام را بخوانید و نظرتان را بگویید!"

مجله را از صفحه ای که باز کرده بودم، گرفت و دقیق شد:

"این مقاله ... پس یاغش کاظمی تو هستی! مقاله-ات را پارسال دکتر شیرازی به من داده بود تا داوری کنم. مقاله-ات خیلی ضعیفه! تو هنوز فرق ِ آتشکده با آتشگاه را نمی دانی! ..."

 

 

مقاله را پارسال به "زهره بزرگمهری" داده بود!

و پارسال با او آنطور صحبت کرده بودی؟!

 

 

 

بهمن ماه ِ 84- توحیدخانه - دانشگاه هنر  ِ اصفهان

مدتها بود که او را ندیده بودی، پس از تلخی ِ آن دیدار ِ دور.

دوباره آمده بود ... و اینبار برای جلسه ی دفاع ِ یکی از دانشجویان ِ معماری-اش.

شرمسار جلو رفتی:

-سلام آقای دکتر! مقاله-ام را از نو نوشته ام و طی ِ این مدت، بسیار مطالعه کرده ام! فکر کنم بهتر شده باشه! امیدوارم قبول کنید که دوباره اونو بخونید!

 

سلام کرد و چند دقیقه در صورتم دقیق شد. بعد لبخند زد:

"یه اتفاقی تو صورتت افتاده! داشتم نگاه می کردم که پیداش کنم! تغییر کردی! از عهد ِ جاهلی بیرون اومدی."

-سرم پایین بود و خجل.

"باشه! مقاله-ات رو بده ببینم چکار کردی! نشانی و شماره تماس-ات را هم روی مقاله بنویس!"

 

 

 

 

فروردین ماه ِ  85- رامسر- منزل ِ پدری

تلفن زنگ می زد ....

-بله؟

آقای یاغش کاظمی؟

-بله! بفرمایید!

از دفتر  ِ کنگره ی تاریخ معماری و شهرسازی ایران تماس می گیریم ... یک دعوتنامه به انضمام یک بلیط هواپیما به بَــم جهت ِ شرکت در کنگره برای شما آماده شده .... دکتر شیرازی اینجا هستند، می گویند که مقاله-تان خیلی بهتر شده!

 

 

 

25 فروردین ماه ِ  85- بَـــم؛ سالن ِ انتظار ِ فرودگاه

... به پیشواز ِ مهمانان آمده بود. دانشجویان و استادان و پژوهشگران، به یکسان بر او کرنش می کردند. جلو رفتی و با امتنان سلام گفتی:

- سلام! ممنون آقای دکتر! واقعاً ممنون!

"سلام! شما هم بالاخره آمدی. "

 

 

 

... و در روزهای ِ شاد ِ کنگره، در میان ِ جمع انبوهِ دانشجویان و پژوهشگرانی که به ارگ ِ ویران ِ بَــم آمده بودند، او را می دیدی که خستگی-ناپذیر می نمود و به همان اندازه که صمیمی و نزدیک، دور از دسترس:

 

- آقای ِ دکتر این دُرسته که در کاوشهای گنبدخانه ی جنوبی ِ مسجد جامع ِ اصفهان، تهرنگ ِ یک آتشکده را یافته اند؟

" ول کنید این حرفها را! کی این رو می گه؟ ما خودمون اونجا کار می کردیم، چنین چیزی ندیدیم ...

وقتی گاثای زرتشت رو می خونید می بینید که چه اندیشه ی بلندی داشته، چه کلام ِ ساده ی توحیدی داشته، مثل حضرت ابراهیم (ع)، مثل همه ی انبیای بر حق. ولی ساسانی ها ... گند زدند! "

 

- و در بحثی که درباره ی "مرمّت ِ معماری" شده بود:عکس خداحافظی در کنگره ارگ بم

«اگر مرمت ِ معماری می خواهید بکنید، باید حتماً معمار باشید. اگر خودتان معمار باشید کار مرمت را با دریافتِ بهتر انجام می دهید. "مرمت" یک کار ِ میان دانشی است. یک کار تولیدی و خلاقانه است. "مرمت" یک حساسیت است و مرمتگر در اختیار ِ معماری ست؛ چه بهتر که خود، معمار یا باستانشناس باشد. مدرک دانشگاهی، مهم نیست؛ باید "معماری" را بشناسد. "نقد" در "مرمت" یک عمل خلاقانه است. وقتی به دید ِ منتقدانه می رسید که مراحل ِ "شناخت"، "تحلیل" و "قضاوت" طی شود.

"معماری" به معنایی اعمّ  ِ آن "مرمت" است. هرچه هست، برای انسان ِ والا ست! »

 

..........

 شهریور ماه ِ 85

نامه ای به استاد «پرویز شهریاری» نوشتی و طی ِ آن اشتباهات و خطاهای ِ پژوهشی ِ خود در مقاله ی چاپ شده-ات در «چیســتا» شماره ی 1 از سال بیست و سوم را یادآور شدی. نامه ی مزبور در چیستا، سال بیست و چهارم، شماره ی 2 و 3 (آبان و آذر 85 ) چاپ شد!

 __________________


28 مرداد 86  شب-هنگام و دیرگاه بود که در پیامی کوتاه، خبر فوتش را یکی از دوستان به گوشی ِ همراه-ات فرستاد:

"دکتر باقر آیت‌الله‌زاده‌ شیرازی" استاد پیشکسوت رشته‌ی مرمت و معماری، در دقایق پایانی مراسم بزرگداشت‌اش که در مرکز هنرپژوهی نقش جهان برگزار شده بود، دچار حمله‌ی قلبی شد و درگذشت!"

 

فوت-اش را مدتی هیچکس باور نمی کرد. در روزهای بعد، در گوشی ِ همراه-ات، مرتباً پیامهای تسلیتی دریافت می کردی  از سوی دوستانِ دور و نزدیک و شمار بسیاری از دانشجویان-ات که هیچیک او را از نزدیک ندیده بودند!

 

 

... و با خود می اندیشیدی که او نرفته است، او بَرجاتر و استوارتر و زنده تر است از همیشه!

او به "جاودانگی ِ بزرگ" دست یافته بود و حتی رفتن-اش نیز در سکوت و تنهایی نبود؛ که در جمع ِ دانشجویان و ستایندگان-اش بود!