دیری است که به بهانه ی رسیدن به مطلوب معنوی، بهای سنگینی را برای رسیدن به مطلوب مادی خود هزینه میکنیم. آدمیان، از "وصل" فاصله میگیرند و دارند با یکدیگر "موازی" میشوند. خدمات قابل خریداری، بر شتاب این روند می افزاید. اینک تصور روزی که آدمیان دیگر نیازی به دیدن چشمهای یکدیگر را نداشته باشند آسانتر شده است. به گمانم روزی خواهد آمد که نیهیلیسم هم پیروان خود را از دست خواهد داد. نیهیلیسم، حاصل شکست انسان در "عشق" است. آیا آدمیانِ موازی هم توان عاشق شدن را دارند؟ آیا آدمیانِ موازی نیازی به انتقال خاطره های خود خواهند داشت؟ کوچه ی شعر ِ "مشیری" در حال فرو ریختن است. شاه پریان، گریخته است؛ چشمه ها خشکیده اند؛ اجاق ها خاموشند و کرسی ها سوخته اند. لهجه ها در حال انقراض-اند؛ و روستاها در پشت آوار خودشان پنهان شده اند ...
(پرویز رجبی، مارمولک ها هم غصه می خورند، تهران: اختران، 1387، ص 81)
هنوز هم باران می بارد ... 
هنوز هم فاخته در شبِ تنهایی-ات می خواند ...
هنوز هم صداقت چشم ها و دست ها، تسلی-ات می دهد ...
هنوز هم جنگل باران-خورده، به انتظار سبزت سلام می کند ...
هنوز هم میان این همه غریب و غریبه، آشنای مأنوس-ات آن پروانه ی سفید است و آن سنجاقک ظریف بر لب رود ...
رودی که پیام کوه را به دریا می برد ...
و دریا ...
آبی و بزرگ، چون قلب ِ عاشق.

چراغ بیاور!
چراغی که در نورش بتوانم به آینه خیره شوم!
چراغی که دروغ نگوید و نور کجتاب-اش چهره ام را واژگون ننماید!
چراغی که نورش، تاریکی این اتاق را زایل کند و مرا امید سپیدی ِ صبح ِ صادق دهد!
چراغی که چون گفتی "عشق"، پُر نورتر شود؛ و چون گفتی "هجران"، انوارش در آغوش ات گیرد!
چراغی که همدم قدمهایت باشد در کوچه های باران-خورده و برگ-ریز ِ پاییزی!
چراغی که بتواند خاطرات سبز بهار را برایت زنده کند؛ و گرمایش، از زمستان ِ در پیش، نگاهت دارد!
چراغی که از غم جانکاه ِ بودن ِ بی "او" آگاه باشد و از فروغ-اش نکاهد اگر که گفتی هنوز منتظری!
چراغی که از تنها پنجره ی اتاقت، کوچه را روشن کند و تنها بدرقه کننده ی رفتن ِ در سکوت-ات باشد!
چراغی که نورش، یکتا انگیزه ی برگشتن و به عقب نگاه کردن-ات باشد وقتی که اتاق را ترک می کنی و به سفر ِ واپسین می روی!
این همه راه! این همه سال! این همه انتظار! این همه سفر! برای دوباره رسیدن به آن کوچه و آن اتاق و آن چراغ! ای عجب!
و چه تلخ است که اگر روزی بازگشتی، بدانی نه آن کوچه، همان بوده است که می پنداشتی؛ نه آن اتاق و چراغ!