از سخن بزرگان:
«تا زمانی که نقدِ شخص، به جایِ نقدِ نظر در کشور ما باب باشد، سطح مقالات در همین حد نازل باقی خواهد ماند و تحلیل هایِ ریشه ای و بنیادین مجالی برای عرضه نخواهد یافت.»
امروز باران بارید ...
هر سال همین زمان ها اینجا این طور است: هوا بارانی و سرد می شود و حداقل چهار تا پنج روز کمر ِ گرما می شکند ...
صدای اش زمزمه ی محبتی با خود دارد؛ به مانندِ یک درنگ و اشکِ آسمانی است که هر از گاهی میان ِ روزمرگی ها حادث می شود تا مگر جست و جوی ِ زمان ها و خاطراتِ از دست رفته را فرایاد آورد ...
صبحگاه، پنجره را باز کردم و به کوچه ی بارانی خیره شدم ... و برای دقایقی، آسودگی ِ خیال و آرامشی بی نظیر ...
...
مرجان کشاورزی آزاد، انیمیشن ِ داستان ِ زیبا و ماندگارش "غیر از خدا هیچکس تنها نبود" را برایم فرستاده است. این داستانی است که آن را دوست می دارم و پیشتر هم در این دفتر درباره اش نوشته بودم. میتوانید آنرا از اینجا دریافت و دانلود کنید.


گفتارهایِ دیگر:
"سیزارتا" سلام! روزی که به دشتِ سبز آمدی، امامقلی خان را سر بریده بودند ...
روزی که به دشتِ سبز آمدی، "نوذر" به گوش ِ "سیاوش" میخواند که: از بازی ِ زمانه ایمن مباش!
فراموش نکن که این همه سال به انتظار آمدن ات بودیم!
مباد که همه چیز با یک "هیچ" ِ بزرگ ات پایان گیرد!
این انتظار بیهوده نبود ... دیگران را نمیدانم، ولی این مرغزار ِ سبز را من آراستم برای آمدن ات!
تا آن هنگام که به قول ِ "او" «روشنی ِ کرم ِ شبتاب در نور ِ سحرگاهان کمرنگ شد» برایت بیدار ماندم و چشم به آن برگ و گوش به آن چشمه داشتم ...
آمدن ات مبارک یار ِ فرّخ جمال! قدم ات بر دیده مان! ولی غروب که از پس ِ "عالیقاپو" میامدم، سر ِ امامقلی خان را روی درگاهی نهاده بودند ... می گفت که "هیچچچچچچچچچچچچچ"!
اگر تو "همان "سیزارتا"یی که منتظر آمدن اش بودیم، باید به جز این "هیچ" برایمان بگویی! ورنه اینجا سالهاست که همه سخن از "هیچ" میگویند ...
یک "هیچ" ِ بزرگ به این جهان و شُعلایِ رخشان ِ خورشید اش؛ یک "هیچ" ِ بزرگ به "سکوت"ِ تو؛ به "لبخند" ِ تو؛ بدان "مِهر" ... تا مگر "تو" را در آن جهان ِ ناپیدا وصالی باشد!؟
گفتارهایِ دیگر: