"سیاهی" به "فروغ" گفت: تو مرا نُه هزار سال پادشاهی دادی، اکنون آن زمان و عهد به پایان رسیده و پادشاهی ِ جهان از آن ِ توست، چیره شو!
"فروغ" همّت خود انباشت تا پس ِ آن انتظار ِ طولانی ِ چند هزار ساله، روشنی ِ وافر بدمد، که درخشان و باشکوه باشد، و درخور ِ منتظران ...
ولی جز باریکه ی نور کوچکی نشد! این همه تقلّا و رجزخوانی، و سرانجام یک باریکه ی نور ِ خُرد که ثانیه ای بیش نپایید، و بعد میان ِ حجم ِ عمده ی "سیاهی " فرو شد، گویی که از آغاز نبوده است!
چرا چنین شدم؟ -این را "فروغ" با خود گفت و میاندیشید- چرا چنین شدم؟ مرا در آغاز ِ آن عهد توانِ غلبه بر "سیاهی" بود، ولی به راهِ عهد و پیمان، انتظار پیشه کردم تا این نُه هزار سال به پایان رسد، که منتظرانم فزون شوند، بسان ِ سیلابِ دمان، لبریز ِ حرکت! باشد که آن کار ِ بزرگ به انجام رسانم! ... چرا چنین شدم؟ من اینگونه نبودم! اکنون آن همه انتظار به پایان رسیده ولی آنقدر ناتوانم که جز باریکه ی نوری ثانیه ای بیش نیستم؛ که روشنی اش اگر هم لحظه ای پنجه در بازوی ِ "سیاهی" افکَنَد، باز مثالِ مگسی مغلوب را مانَد بی اثر! من خاموشی گرفته ام!
"سیاهی" که گویا ذهنیّاتِ حریف ِ مغلوبِ خود را خوانده بود - از روی ِ ترحّم چنین گفت: تو از بین رفته ای! انتظارت در این همه سال اشتباه بود! تو میتوانستی در پایان ِ هزاره ی سوّم بر من بتازی، و چنین نکردی! و نیز در پایان هزاره ی ششم هنوز تو را توانایی بود و باز خوش بودی به "زمان" و عهدِ دیرین! تا اینجا رسیدی! گذشتِ "زمان" و غلبه ی فزون ِ مرا دیدی و باورت نمی آید به پایانِ خود! اکنون بنگر که جهان از آن ِ من است و منتظرانت نیز همگی شیفتگان ِ من اند! کسی چشم انتظار ِ تو نیست و این پایان ِ توست! من نُه هزار سال پادشاهی کرده ام، و سه هزار سالِ دیگر نیز از آن ِ من است تا هزاره ی دوازدهم! و آنجا پایان ِ جهان است! و تو هیچ به دست نیاورده ای!
"فروغ" اندیشید که "سیاهی" راست میگوید، نُه هزار سال به انتظار -چونانِ برق و باد گذشت، و "زمان" چشمان ِ مشتاق و عاشق ِ اش را هرگز ندید بس که به کارِ چرخاندن ِ "خورشید" بر آسمان دلمشغول داشت؛ این سه هزار سال ِ دیگر تا پایان ِ عمر ِ دوازده هزار ساله هم چنین بر گردون گذرد و او شکست خورده است! با همین اندیشه ها بود که همه ی نیروی ِ خود بار ِ دیگر جمع کرد و آن باریکه ی نور دوباره آغازید، نوری دفعتی و ناگهانی در آن "سیاهی"، چونان ِ گداخته ای بی تاب که ممتد بود و شکافنده ... تا سرانجام "زمان" او را دید -همان هنگام که گردون را میآراست به ناگاه چشم اش به آن باریکه ی نور ِ امیدوار افتاد و بلند گفت: آه تو اینجایی! جالب است! حواسم نبود که نُه هزار سال پایان یافته و زمان ِ پادشاهی ِ توست! ولی چه ضعیف و شکسته شده ای! چقدر فرق کرده ای! همه چیزت را از دست داده ای ... ولی ... ولی ... نه اشتباه کردم ... تو هنوز امیدواری ... من میتوانم برایت گردش ِ خورشید را کُندتر کنم تا ...

عکس از: نیلوفر شیرانی
و گردش ِ "خورشید" در آسمان کُندتر شد، و آن هزاره هنوز به پایان نرسیده است ...
اینها بخشی از سخنانِ مردی است که اندیشه هایش برایم از آغاز ِ جوانی ارجمند بوده است:
-Napoleon Hill - ناپلئون هیل
هرکس که طالب پیروزی است باید کشتی ها و پلهای پشت سرش را در آتش بسوزاند و راههای عقب-نشینی را بر خود ببندد. اینگونه است که میتوان ذهن را در شرایط اشتیاق سوزان برای پیروزی قرار داد و این شرط لازم موفقیت است.

صبح روز ِ بعد از آتش سوزیِ بزرگ ِ شیکاگو، گروهی از کسبه در خیابانِ "استیت" ایستادند و به دودِ فروشگاه های سوخته-ی خود نگاه میکردند. این کسبه جلسه کردند تا درباره-ی بازسازی فروشگاه-های خود تصمیم بگیرند. میخواستند بدانند که آیا بهتر است فروشگاه-هایشان را از نو بسازند یا شیکاگو را ترک کنند و در جای دیگری به کار و فعالیت سرگرم شوند. به جز یک نفر جملگی تصمیم به ترک شیکاگو گرفتند. کاسبی که تصمیم گرفت بماند و فروشگاهش را از نو بسازد، در حالیکه به ویرانه-های فروشگاهش اشاره میکرد گفت: «آقایان من در اینجا بزرگترین فروشگاه دنیا را بنا میکنم. اگر صدبار هم آتش بگیرد این کار را تکرار میکنم.»

Artist's rendering of the Great Chicago Fire, by John R. Chapin, originally printed in Harper's Weekly; the view faces northeast across the Randolph Street Bridge
از این تاریخ، حدود یک قرن میگذرد. فروشگاه بنا شد. امروز هم این فروشگاه در جای خود باقیست. این فروشگاه امروزه ساختمانی برج-گونه است که در اثر اشتیاق ِ سوزانِ آن مرد ایجاد شد. "مارشال فیلد" هم میتوانست به همان سادگی دیگران با موضوع برخورد کند. وقتی شرایط نامناسب بود و اوضاع مبهم به نظر میرسید دیگران بساط خود را جمع کردند و به نقطه ای ساده تر رفتند. تفاوت میان "مارشال فیلد" و دیگران همان چیزی است که اغلب موفقیت را از شکست متمایز میسازد.
(برگرفته از: هیل، ناپلئون. بیندیشید و ثروتمند شوید، ترجمه مهدی قراچه داغی، انتشارات شباهنگ، تهران: 1373.)

Marshall Field's - State Street, Chicago
عکس از:
http://www.skyscrapercity.com
در بامداد 20 نوامبر 1975 ، پس از مدت ها انتظار، ژنرال "فرانسیسکو فرانکو" دیکتاتور ِ 82 ساله ی اسپانیا درگذشت. یکی از سیاستمداران ِ آنزمان (دون کارلوس آریاس ناوارو) با چهره ای مغموم و دردمند این خبر را در تلویزیون اعلام میکند:
« مردم اسپانیا! فرانکو مُرد! »
ولی مردم، غمی را احساس نمیکنند. دیکتاتور ِ کشورشان درگذشته، و آنچه جمهوریخواهان نتوانسته بودند با او بکنند، و آنچه از ندای ِ آزادی و شادی ِ محبوس ِ سی و شش ساله ی حکومت او میان ِ مردم اسپانیا چون بُغض ِ سربسته مانده بود، به ضرب ِ قاطع ِ فرشته ی مرگ به انجام و پایان رسید. پس مردم چرا هورا نکشند و دست زنی و پایکوبی نکنند؟! امروز روز ِ جشن است؛ روز شادی و رهایی!
آن قطعه فیلم -اینک عبرت انگیز- با تصویر و صدایِ آن سیاستمدار ِ مغموم را در اینجا ببینید و دریافت کنید.