خواستن و رسیدن ...
این درس را هم از تو دارم "مسافر" ....
هنوز در سفرم؛ گاهی میایستم و به آسمان خیره میشوم، چون میدانم تو هم آن لحظه به آسمان مینگری.
هنوز یک غریبهام در جادههای زندگی ...
گاهی نشانهای، مثل نسیم فرحبخشی که در زلّ آفتاب تابستانی به صورت بخورد، از عادت بیهودهرفتن جدایم میکند و باعث میشود دوباره فکر کنم که آنسوی این کوه، یک آبادی است با یک چشمه، و من از اول هم به دنبال آن چشمه بودم که به اینجا رسیدم ....
نشانهای، نشانهای ...
... و امروز، این پیام از سوی دانشجوی سابقی که خوشحال خبرم کرده که دکتری معماری دانشگاه مازندران قبول شده است. افتخاری هم برای خودش و خانوادهاش، هم برای دانشگاه آزاد رامسر، و هم برای من بعنوان کسی که پیشترها استادش بودم و انگیزۀ موفقیتش را از کلاسهای من دانسته:
«سلام استاد، امیدوارم حالتون خوب باشه.
با حمایتهای شما و انگیزههایی که همیشه توی گوشم بوده از حرفاتون، دکتری دانشگاه مازندران قبول شدم. گفتم این خبر خوش رو بهتون بدم و بابت حمایتهای همیشگیتون ازتون تشکر کنم.»







امروز، در این غروبِ بارانیِ خُردادی، این پیام را در واتساپ از یکی از دانشجویان معماری دانشگاه آزاد رامسر دریافت کردم؛
رتبهاش در آزمونِ ارشد، عالی شده بود و میخواست مرا مطلع کند؛
و قلبِ این معلم آکنده از شعف شد!


ــــــــــــــــــــــــــــــ
بیهوده نبود مسافر! سفر را میگویم. لحظاتی هست که میبینی باران آرام میبارد و همراهش پیامی از بالا میآورد که: هان! آن نهال که چشمانتظارِ سبزی-اش بودی بالیده است !
به خدا که بیهوده نبود مسافر! همان که خودت گفتی: «شاید کسی در این لحظات از آسمان به سویات مینگرد!»
و چه بهتر که نگاهش در غروبی باشد!
و چه بهتر که نگاهش، بارانی باشد!
و چه بهتر که نگاهش، خُردادی باشد!
خُرداد (هَوروَتات)، نمادِ «کمال و رسایی»!
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتارهای دیگر: