امروز که گذشت، در تقویم نام ِ «روز بزرگداشت شیخ بهایی-روز معمار» را بر خود داشت.
سه سال ِ پیش، به مناسبت ِ این روز ِ عزیز، مقاله ای با عنوان ِ «نشان ِ دلبستگی های ِ شیخ بهایی به ریاضیات و معماری در کشکول» نوشته و برای ِ دبیرخانه ی کنگره ی بزرگداشت ِ شیخ بهایی فرستادم. پس از مدتی نامه ای از جناب ِ آقای دکتر سید طه هاشمی (دبیر همایش و رئیس ِ وقتِ پژوهشگاهِ سازمان میراث فرهنگی کشور) دریافت نمودم، که خبر از پذیرفته شدن ِ مقاله ام در «همایش ِ ملی ِ ابعاد ِ علمی و مهندسی ِ شیخ بهایی» داشت، و نیز وعده ی چاپ شدن ِ مقاله ام در کتاب ِ اصل ِ مقالات ِ همایش، و ارسال ِ نسخه ای از کتاب ِ مزبور برایم.

متعاقب ِ ارسال ِ دعوتنامه ی رسمی ِ همایش و بلیط ِ هواپیما، روز یکشنبه دوم اردیبهشت ماه ِ سال 86 در محل ِ همایش در تالار ِ طبقه ی فوقانی ِ هتل کوثر ِ اصفهان بودم؛ درحالیکه یکروز پیش از آن ساعت ِ 10 صبح در تهران، در واکنشی اعتراضی به آبگیری ِ سد ِ سیوند، مقابل ِ درب ِ ورودی ِ سازمان ِ میراث فرهنگی ِ کشور در جمع ِ معترضین حضور داشتم.
از میان ِ آن همه دوستان و همکاران ِ دانشگاهی که هفته ها پیش از آنروز، فریاد ِ وا اَسَفا و وا دریغایشان از آبگیری ِ سد ِ سیوند بلند بود و با ایمیل و پیامک دعوت به حضور در آن تجمع ِ اعتراضی ِ مقابل ِ سازمان ِ میراث داشتند، در روز ِ موعود ـ همانطور که انتظار داشتم ـ جز دو نفر از دوستان ِ هم دانشگاهی در اصفهان، باقی میدان را خالی گذاشته بودند و در خانه ها و محل های ِ کارشان پای ِ اینترنت منتظر نشسته بودند و اخبار ِ CHN را در اینباره بررسی می کردند تا مشفقانه ببینند که نتیجه چه شده است!

همایش ِ ملی ِ مزبور در اصفهان البته با شکوه ِ تمام برگزار شد، و جناب ِ آقای ِ اسفندیار ِ رحیم مشایی (رئیس ِ وقت ِ سازمان میراث) نیز درست در ردیف صندلی ِ جلویی ِ بنده نشسته بودند ...
از جمع ِ دوستان در دانشگاه ِ هنر ِ اصفهان، تنها من و "امیرحسین کریمی" و "مهدی نصیری" حضور داشتیم. "امیرحسین" و "مهدی" در مقاله ای عالی با عنوان ِ «بررسی رنگدانه ی سفیداب شیخ و انتساب ِ آن به شیخ بهایی» بیان نمودند که فرمول ِ ساخت ِ سفیداب سرب را که در اَفواه به شیخ بهایی نسبت می دهند، در واقع باید از دو خانواده از شیخ های ِ بیدآبادی ِ اصفهان دانست که نسبشان به "شیخ زاهد گیلانی" می رسد و نه شیخ بهایی! و این "سفیداب ِ شیخ" قدمتی بیش از دوران ِ زندگی ِ شیخ بهایی دارد و در آثار ِ مکتوب ِ شیخ بهایی هم اشاره ای به آن نشده، و دلیلی ندارد که بخواهیم مانند ِ "جلال الدین همایی" و "سعید نفیسی" و عامه ی مردم ساخت ِ این ماده را به شیخ بهایی نسبت دهیم.
حقیر نیز به نوبه ی خود در مقاله ام بیان نمودم که «اطلاق ِ نام ِ معمار به "شیخ بهایی" و اینکه روز ِ بزرگداشت ِ او "روز ِ معمار" نام گیرد، جای ِ ایراد دارد ...».
چکیده و اصل ِ مقاله ی مذکور را اکنون به خوانندگان ِ "از این اَوستا" تقدیم می دارم.

توضیح ِ عکس بالا: کنگره ی بزرگداشت ِ شیخ بهایی (2 اردیبهشت ماه 1386 _ اصفهان)
نگارنده در ردیف ِ دوم (سمت چپ ِ عکس) با عینک نشسته و با دقت به سخنرانی توجه دارد!
عکس از: "پارسه" (هفته نامه ی داخلی سازمان میراث فرهنگی)_ سال دوم، شماره 87

نشانِ دلبستگی های شیخ بهایی به ریاضیات و معماری در کشکول
نام و نام خانوادگی نویسنده: یاغش کاظمی*
چکیده
کشـکول، کتابی است تألیف «شیخ بهایـی» که آن را در سنین شصت سالگی خویش به انجام رساند؛ و آن، مجموعه ی گرانسنگی است از علوم و معارف مختلف که آیینه ی تمام نمای افکار و گرایش های باطنی و معلومات مؤلف است. دقیق شدن در این تألیف و یادکردی که شیخ بهایی از علوم مختلف در آن دارد، می تواند بر درستی ِ احاطه ی او بر آن علوم گواه باشد. نگارنده را سعی بر آن بوده است که در پی دلبستگی های مؤلف به دانش ریاضیات و معماری در کشـکول برآید و با بررسی دقیق این موارد، رأیی بر درستی ِ نامیدن مقام شیخ بهایی به عنوان ریاضیـدان یا معمـار صادر کند. نتیجه ی چنین مداقه ای، بر درستی عنوان و مقام نخست (ریاضیـدان) گواهی دهد و عنوان و مقام دیگر (معمـار )را کمرنگ سازد.
واژه های کلیدی
شیخ بهایی، کشکول، ریاضیات، معماری
* کارشناس مهندسی عمران-عمران، کارشناس ارشد مرمت بناها و بافتهای تاریخی
- مقدمه
کشکول کتابی است که شیخ بهاء الدین عاملی (محمد بن عزالدین حسین) معروف به «شیخ بهایی» در اوایل سده ی یازدهم هجری تألیف نموده و آن کتابی است که بنا به گفته ی مؤلف ، مشتمل است بر داستان هایی مفتون کننده که به نفاست با روح آدمی درمی آویزد و گفتارهایی استوار که به هنگام آسودگی و آرامش دل بر خاطر گذشته و همچنین اشعاری دلنشین تر از آب زلال [1].
هرچند که شیخ بهایی زاده ی لبنان بود (به سال 953 هجری)، ولی بلندیِ اقامتش در ایران (از 966 ه. به بعد) او را شیفتة مُلک عجم ساخته بود، آنسان که آن را وطن و خاستگاه خود می دانست. چُنین است که به هنگام سفر در نزدیکی حَلَب، با وزش نسیم سحرگاهی، از سر دلتنگی می سراید:
روح بخش ای نسیم صبحدم / گوئیا می آیی از ملک عجم
تازه گردید از تو داغ اشتیاق / میرسی گویا ز اقلیم عراق
مرده صد ساله یابد از تو جان / تو مگر کردی گذر بر اصفهان
[مرجع 1، صفحة 27]
و در جایی دیگر، مفتونانــه از بُن واژه ی پارسی ِ «مهمان» سخن می رانَد:
عجمان، مهمان را از آنرو «مهمان» نامیده اند که وی را گرامی دارند. چرا که «مه» نزد ایشان سَروَر است و «مان» منزل؛ و مهمان را تا زمانی که نزد ایشان مانَد، سرور خویش دانند.
[مرجع 1، ص 261]
همین طور است شیفتگی او بر گویشی که «شیخ ابوالحسن خرقانی» در سروده های خود داشت و آن را «زبان پهلوی» می خوانَد:
تا گَبر نشی با تو بتی یار نبو / وَر گَبر شی از بهرِ بتی عار نبو
آن را که میان بسته به زنّار نبو / او را به میانِ عاشقان کار نبو
[مرجع 1، ص 453].
در دیدی والاتر، او را وطن اصلی، سرایی دیگر بود (نه خاک ایرانـی و این جهانـی):
فایده ی سبکباری آن است که به وطن اصلی و عالم عقلی زود توان بازگشت؛ و مراد از حدیث «حب الوطن من الایمان» نیز همین است... [مرجع 1، ص 170].
او خود را همچون «جامی»، پیرو حکمت ایمانیان (در برابر حکمت یونانیان) می خواند:
سرگرم به حکمت یونانی / دلسرد ز حکمت ایمانی
تا چند چو نکبتیان مانی / بر سفره ی چرکن یونانی؟
تا چند زنی ز ریاضی لاف / تا کی افتی به هزار گزاف
ز دوایر عشر و دقایق وی / هرگز نبری به حقایق پی
وَز جبر و مقابله و خطاین / جز نقصت نشود فی البین ...
[مرجع 1، ص 174]
نگارنده را هدف از این گفتار، برشمردن برخی از اشارات ظریف به مقوله ی ریاضیات و معماری است که در کشکول ِ این دانشمند ایرانـی-اسلامـی جلوه گر می شود.
«ریاضیات» علمی است که درباره ی مقادیر و اعداد بحث می کند و بر حساب و جَبر و مقابله و هندسه اطلاق می شود [2].
«معماری» هنر خلق و ساماندهی در فضا است، و هنر ساختن و پرداختن زیستگاهی متناسب با نیازهای زیستی و فرازیستی آدمی [3].
سر ِ ناسزایان برافراشتن

وز ایشان امید ِ بهی داشتن
سر ِ رشته ی خویش گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است.
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ ِ بهشت
ور از جوی ِ خلدش به هنگام ِ آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ِ ناب
سرانجام گوهر به کار آوَرَد
همان میوه ی تلخ بار آوَرَد.
به عنبر فروشان اگر بگذری
شود جامه ی تو همه عنبری
وگر تو شوی نزد ِ انگشت گر
از او جز سیاهی نیابی دگر
ز بد گوهران بد نباشد عجب
نشاید ستردن سیاهی ز شب.
ز ناپاک زاده مدارید امید
که زنگی به شستن نگردد سپید
ز بد اصل چشم ِ بهی داشتن
بُوَد خاک بر دیده انباشتن
در آوار خونینِ گرگ و میش 
دیگر گونه مردی آنَک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شایسته یِ زیباترینِ زنان
که این اش به نظر هدیتی نه
چندان کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید.
چه مردی! چه مردی!
که می
گفت قلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند
و گلو
را بایسته تر آن که زیباترین نام ها را بگوید.
و شیرآهن کوه مردی از
این گونه عاشق
میدان خونین سرنوشت به پاشنه ی آشیل در نوشت.
روئینه تنی که راز مرگ اش اندوه عشق و غم تنهایی بود.