او سالها در جست و جو بود ... انتظار می کشید ...
دین ِ اجدادی و خانوادگی اش او را بسنده نبود ... بر دین ِ زرتشتی، ندای ِ راستی و پاکی و روشنایی را از درون ِ آتشکده ها شنید و خود را بدان سو کشاند؛ پس از چندی دریافت که این آتش و این آتشگاه، آتش و آتشگاهی که او گم کرده است، نیست. آتش این آتشکده ها، از هیزم و پیه و نفت است و آتش ِ او، آتش دیگری است. او از این آتش گرم نمی شود، آن را رها کرد و باز جست و جو و انتظار ....
...
مردم می پرسیدند که این مسافر کیست؟ این عرب نیست. چهره اش به روشنایی ِ سپیده است، پیشانی اش باز، چشمان اش رنگ برگشته، خسته، کوفته، تشنه، بی تاب ... پیدا ست که از سفری دور می آید ...
اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام ... این همان ... در کنار ِ آن آتشکده ها ... *
اِ ... این «سلمان» است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و «سلمان منّا» شد و صاحب سرّ ِ «پیام آور» و محمّد (ص) با او، خود را در انبوه ِ مهاجران و انصار، آن کوه سنگینی را که بر سینه اش آوار شده بود، سبک تر احساس می کرد؛ چه، سلمان بخشی از آنرا خود بر دوش جان اش گرفت. هرگاه دردها بر جان اش می ریخت، سلمان را فرا می خواند، در چشم های آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.
امّا، امّا علی (ع) جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها، صاحب سرّی نداشت؛ اگر می داشت، چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پناه برد؟ ...
خدا، برای تنهایی اش آدم را آفرید، محمّد (ص) سلمان را یافت. امّا، امّا علی (ع) تا پایان ِ حیات اش تنها ماند. از میان ِ خیل ِ شیعیان اش، جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت.
او به فرزندانش آموخته است که: «همچون گردن بندی بر گردن دختری جوان، مرگ برای مرد زیبا ست!» چه شورانگیز و جان بخش است، «این جا نبودن!» هنگامی که تیغه ی پولادین شمشیری که تیز کرده بودند و به زهر آغشته بودند، از فرق سرش کشیده شد، نخستین احساسی که در سراسر زندگی در آرزویش بود، در خود یافت. پنجه ی نیرومند و خشنی که همواره قلب اش را می فشرد، رهایش کرد و نخستین بار از جان فریاد کشید که:
«به پروردگار کعبه سوگند، نجات یافتم!»
او از چنین پنجه یی که از درون به خفقان اش کشیده است، و در تنهایی به فغان اش آورده است می نالد؛ و شیعیان اش بر زخم ِ سرش می گریند؟!!
دکتر علی شریعتی (فصل سوم از "کویریات": در غربتی این چنین)
... "کوروش" از "آراسپ" خواست که آن بانوی اسیر (پانته آ) را پاس دارد تا شوهرش بازگردد و او را بازگیرد. "آراسپ" گفت: «آیا شما خود دیدهاید آن بانو را که به پاسدارندگیاش مرا میگمارید؟
... و چنین شد که ما چهرهاش دیدیم، و گردنش، و بازوانش؛ و گویمتان "کوروش" ، من خود، و آن دیگران که وی را دیدیم، در شگفت شدیم که در پهنهی فراخ ِ آسیا، زنی نبوده است و نخواهد بود که نیم چند ِ وی زیبا باشد».
"کوروش" به پاسخ گفت: «اگر اینسان است که میگویید، بهتر تا وی را نبینم ...
من، مردان ِ گرفتار ِ مهر، بسیار دیدهام، که گریستهاند از رنج ِ مهرشان ...».
"آراسپ" پاسخ داد: «راست باشد. چنین مردان در جهان بودهاند و باشند؛ اما ناچیز مردماناند آنان و بس بیارج. ... زیباـزنان کسی را به زور به مهر خویش درنیفکنند؛ وارونهی این گروه، مردان ِ بلندپایهاند که گرچه دوستدار ِ روی خوش و اسب ِ راهوار و زر ِ بسیارند، به دور از راه ِ قانون به آنها نزدیک نشوند».
"کوروش" گفت: «مهر، اندک زمانی خواهد تا بندی ِ خویش بگیرد و او را زنجیر نهد. هر مردی تواند که دمی دست به آتش بَرَد و نسوزد. کُندهای به کوته هنگام در کنار آتش هرگز برنیفروزد. مرا رای ِ آن نیست که با آتش بازی کنم یا بنگرم بر زیبارُخی. و شما دوست ِ من، اگر اندرزم پذیرید، بار مدهید تا نگاهتان به دیر زمان بر وی فرو افتد. روغن ِ گداخته تنها آن کسان می سوزاند که از نزدیک دست بر آن نهند، اما زیبایی تواند که نگرنده را از دور به آتش کشد».
"آراسپ" گفت: «اوه، ترس ِ من مدارید "کوروش"؛ گر تا پایان ِ جهان یکسره بر وی بنگرم، هرگز کاری ناروا نکنم».
...
اما پس از چندی که آن جوان (آراسپ) نگریست هر روز، که چه شگفت زیباست آن زن، و چه دلربا و نکو خو ست، و چه نژاده است و نیکمنش، و پس از آنکه تیمار داشت وی را و پی برد که زیبا چهره آنچنان هم سرد نیست ... مهر به دلش اندرون شد و خانه گرفت. و توان گفت که هیچ شگفتی به سرنوشت ِ وی نبوده است. به هر روی چنین شد.
...
و "آراسپ" را روزها سخت آشفته بود و سیاه، زیرا که در تارهای ِ خواهندگی و دوستداری ِ آن بانو گرفتار آمده، بارها خواسته بود که راهی به بستر ِ زندانی ِ خویش بجوید. اما زن، در بر وی فرو بسته بود، وفادار به شوهرش گرچه بسیار دور از وی؛ زیرا که وی را دل به مهر ِ شوهر بود ...
... و چون "کوروش" این بشنید، لبخندی زد به آن مرد (آراسپ) که لاف زده و گفته بود هرگز در بند ِ مهر گرفتار نیاید.
[ کوروشنامه (تربیت ِ کوروش)، نوشتهی گزنفون، ترجمهی ابوالحسن تهامی، مؤسسهی انتشارات نگاه، تهران، 1388، صص 190-192 و 240-241 ]

توضیح تصویر: تابلوی نقاشی که صحنهای از داستان ِ "پانته آ" در "کوروش نامه" را نشان میدهد؛ جایی که "آراسپ" قصد کرده بود "پانته آ" را به زور تصاحب کند و "پانته آ" شکایت به "کوروش" میبرد ... "آراسپ" از کردهاش پشیمان میشود، و "کوروش" هم از بخشش ِ "پانته آ" آگاهش میکند.
اثر نقاش ِ فرانسوی ِ سبک ِ باروک : Laurent de La Hyre (b. 1606, Paris, d. 1656, Paris)
نقاش، فضای این داستان ِ شرقی و ایرانی را با لباسها و عمامههای عهد ِ صفوی ِ ایرانی مجسم ساخته است!
اطلاعات ِ کامل ِ تابلو:
کل داستان ِ "پانتهآ" بر اساس ِ "کوروش نامه" را میتوانید در اینجا بخوانید؛
گزارشی که "ژاکوب ابوت" در سال 1902 در کتاب ِ "کوروش کبیر" ِ خود داده است.
ناامیدان از تبعید میترسند؛ در شب ِ جنگ، از شکست میهراسند؛ و اگر بر کشتی باشند، از توفان و کشتی شکستگی میهراسند؛ و از این هراس، نه توان ِ خور دارند و نه یارای ِ نوش.
حال آنکه تبعیدیان، و شکستخوردگان ِ به جنگ، و بردهشدگان به آسانی خوردن و نوشیدن و خسبیدن توانند، بهتر از آنان که هنوز به آزمون جنگ و شکست نرفتهاند.
به آن هراسزده بیچارگان بیاندیشید که از ترس ِ دستگیری و مرگ، به زودهنگام کالبد تهی کرده مردهاند؛ از بلند خرسنگها خویشتن به پایین فکندهاند؛ آویختهاند خود را؛ یا دشنهیی بر گلو فرو بردهاند...
کوروش نامه (تربیت کوروش)- گزنفون- ترجمهی ابولحسن تهامی- مؤسسه انتشارات نگاه- تهران 1388- ص 117

توضیح تصویر: شکار کوروش ِ جوان در پردیسهای شاهی؛
از کتاب ِ
Cyrus The Great, by Jacob Abbott,
Newyork and London, Harper & Brothers Publishers, 1902