"چقدر سخت است که یکی از تو شدیداً متنفر باشد و تو با علم به این موضوع، با زبونی و حقارت با آن شخص مواجه شوی!"
«یک بهانهجویِ عاصی که خود را بالاتر از همهی مردم میداند، بیهودگیِ زندگی و تنبلی و کاهلیاش را با نکوهشِ مردم و اوضاعِ کشورش تسکین میدهد! و کمکم باورش میشود که یک روشنفکر است در جمع مردمِ حقیر و بینام و نشانِ اطرافش!»
ادای افراد تحصیلکرده و دانشگاهی را درمیآورند، در صورتیکه هنوز اوّلین درس دبستانی را هم نیاموختهاند:
اینکه به فرهنگِ کشور خودشان احترام بگذارند».
"کسی که رستگاری را مانند پرندگانِ مهاجر در جاهای دیگر جستجو کند، هرگز موفق به پیدا کردنِ آن نخواهد شد زیرا به هر کجا که رود آسمان همین رنگ است. رستگاری را فقط در وجودِ خود بجوی و هراسی نداشته باش از نگاه کردن در آینهها!"
همین
با تو می گویم "جوینده ی راه ِ راستی" که "دروغ" و "سیاهی" را تاب آوردی و پذیرفتی!
همین با تو می گویم که سخن ات از "پاکی" و "راستی" گوش ِ دانشجویان و دوستان ات و همه ی فلک را کر کرده!
شاید نیازی که به دوست داشتن داشتی، به خود فریبی درباره ی آنچه دوست داشتی از "ایران ِ پاک و بزرگ"، تا اینجا، تا این لحظه در 31 سالگی ات بحران را به تأخیر انداخته بود!
همین
منفجر شو، اینطور بهتر است:
یک نفس ِ بلند هوای پاک، یک نسیم ِ خنک ِ صبحگاهی در کنار ِ دریا
کمک ات می کند تا همه ی بخارات مردابی ِ وجود ات را جارو کنی!
نگاه های ِ پر کینه را به یاد داری؟
دوست دارند تا پست و خوار شوی
دوست دارند تا مقاومت ِ اخلاقی و ایمان ِ متخاصم ات را سرکوب کنند
دوست دارند تا تو را در سطح ارزش های خود تنزل دهند
که تو را در پای ِ خود بیفکنند و از این راه نیروی ِ خود را بر خود ثابت کنند.
می توانی هزار بار از خودت بپرسی که این احتیاج به آلوده ساختن چیست که در این جماعت است:
آلوده ساختن ِ هر چیز ِ پاکی که در وجود ِ تو و هم-اندیشان ات است؟
پاسخ را بگذار برای ات هزار بار بگویم:
نیروی ِ زندگی در این جماعت بیش از آن است که بیهودگی ِ خود را تحمل کنند، از اینرو می خواهند که دیگران هم مانند خودشان بی بر باشند، و تا جایی که بتوانند در این راه می کوشند:
غلامانی که با سماجت می کوشند تا مردان ِ بزرگ و اندیشه های بزرگ را تا حدّ ِ قامت خود پست کنند.
تو آدم نمی شوی بیچاره؟ پس بخوان! بخوان از سروده های آن شاعر تا وقتی که "دروغ" نیشخند ات زد و گمان کرد که تمام شده ای، بداند که پایان نداری:
اگر ایران بجز ویرانسرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر تاریخ ِ ما افسانه رنگ است
من این افسانه ها را دوست دارم
نوای ِ نای ِ ما گر جانگداز است
من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست
من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق ِ خار ِ صحراهای ِ خشکش
من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را می پرستم
من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور
من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانند، اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم
به دوستم گفتم که سفر به "ازبکستان" چندان هم شاد نبود!
-گفت که: چگونه؟ این همه از شادی ِ سفرت گفتی! این همه تمنای ِ این سفر که برآورده شد، چرا چنین می گویی؟
گفتم که: این نیمه ی روشن است، از تاریکی ها ننوشتم!
-کدام تاریکی؟
از رفتار ِ همسفرانم در این سفر! از رفتار ِ ایرانیان در کشوری دیگر!
-مگر چه دیدی؟ چه بود؟
اینکه اکثر ِ آنها در پی ِ خواسته ای دیگر به این سفر آمده بودند! اینکه رفتارشان در "هتل ازبکستان" در "تاشکند" مایه ی سرشکستگی بود! اینکه کارکنان ِ هتل به ایرانیان به چشم کاروان هرزگان بنگرند که گویی آمده اند تا همه ی دلارهای ِ خود را به پای ِ روسپیان ِ ازبکستان بریزند و با تمام ِ فواحش ِ این کشور همخواب شوند!
-نه! نگو! این ها را نگو!
چه را نگویم؟ "حقیقت" را نگویم؟
-همه که اینگونه نبودند!
نه همه! ولی نزدیک به همه!
-نه راست نیست!
چرا "راست" است و "حقیقت" است. این است "راستی" و "پاکی" و "شرافت" ِ آریایی که بدان دلخوشیم! همه اش رویاست! "حقیقت" گزنده و تلخ است! این نسل نابود شده است! نه "اندیشه ی نیک" نه "گفتار نیک" و نه "کردار نیک"؛ این ها همه خواب و خیال است دوست ِمن! همه مایه ی تمسخر است و مضحکه! ذات ِ ایرانی ِ امروز بیگانه است با این سخنان! "ازبک"ها در برابر توان ِ اقتصادی و نظامی ِ ایران، کوچک و حقیر ند؛ ولی آنجا که نگاه ِ تحقیرآمیز ِ کارکنان ِ هتل را به همسفرانم دیدم، اندیشیدم که همه ی "ایران" به چشمشان خوار می نماید!