دیشب باز خواب ِ "آتشگاه"
را دیدی
...
شاید به این خاطر که یکی از دوستان ات در روز ِ
پیش، خبر داده بود که "آتشگاه" در حال ِ ویرانی ِ کامل است!
در خواب بودی که خود را دیدی: در آن
پگاه که برای مترکشی، تنها به "آتشگاه" رفته بودی... هیچکس تنها به مترکشی ِ یک کوه نمی
رود که تو رفتی! ...
شبنم ِ صبحگاهی، سطح صخره را لغزان کرده بود ... افتادی ... از بالای کوه تا پایین
غلت زدی ... برای لحظه ای مرگ را به چشمان ات دیدی ...
کار ات که تمام شد با همان سرتاپای ِ خاکی و دست ِ خونین به دانشکده رفتی!
"پردیس"، دانشکده ی مرمتِ بناها و آثار تاریخی.
دوستانت در "پردیس" با حیرت نگاهت می کردند؛ دکتر پدرام (رئیس ِ دانشکده) از احوالت پرسید. پاسخ ات خنده به لبانش آورد:
- به "آتشگاه" رفته بودم استاد! از بالای ِ کوه افتادم! هر که جای ِ من بود می مرد یا نقص عضو می شد، ولی فروهرهای ِ نیک هوایم را داشتند و فقط دستم کمی خون آمد.
...
چرا خاطره ی "آتشگاه" رهایت نمی کند؟ این همه سال گذشته است از اَوستاخوانی هایت در آن غروب که اَوستا به دست به محفل ِ شب ِ شعر ِ دانشگاه رفتی در "توحیدخانه" و برای ِ دوستانت و دیگر دانشجویان اَوستا خواندی ...
چرا این خاطرات همیشه با توست؟ چرا دوباره این همه نگران ِ "آتشگاه" شده ای که می خواهی این هفته از دانشگاه مرخصی بگیری و به اصفهان بروی برای دیدن اش؟ چرا؟ با کدام سیم ِ نامرئی تو را به صخره های ِ آتشگاه بسته اند که رها نمی شوی؟
رمز موفقیت حفاظت خشت و آثار خشتی، در نحوه ی نگهداری و مراقبت آن نهفته است. بدون مراقبت دائمی، هرچند که آثار خشتی را هم به خوبی مرمت کرده باشیم، موفق به حفاظت خشت نخواهیم شد. از طرف دیگر، در موارد بسیاری دیده شده است که با اعمال روش های مناسب حفاظتی، نتایج بهتری از اکثر مرمت های پر خرج و پیشرفته به دست آمده است. از اینرو امر حفاظت قبل از انجام عملیات مرمتی بر روی آثار خشتی، یکی از بهترین راهکارهای برخورد با اینگونه آثار می باشد.
به طور کلی، حفاظت از آثار عظیم خشتی، مستلزم برنامه ریزی و طراحی دقیق و تشکیل تیمی کارآزموده و صرف هزینه ای قابل توجه است، که فراهم آوردن این امکانات نیازمند صرف زمان طولانی است. «آتشگاه ِ اصفهان» نیز از این امر مستثنی نمی باشد. اما در حال حاضر قسمت های زیادی از این بنا که در معرض فرسایش شدید هستند، نیازمند حفاظت اضطراری می باشد که این کار با اجرای اندود کاهگل بر روی خشت های فرسوده یا سازه های خشتی که در معرض شدید عوامل آسیب رسان هستند صورت می گیرد.
بدیهی است که اینگونه حفاظت اگرچه باعث حفظ آثار خشتی ِ آتشگاه در برابر آسیب های جوی می گردد، و در حال حاضر یکی از بهترین راهکارهای حفاظتی برای این اثر محسوب می شود، اما سبب پنهان شدن بخشی از هویت تاریخی این بنا از دیدگان بازدیدکنندگان و پژوهشگران می گردد.
جبهه شمالی آتشگاه، به دلیل اینکه آفتاب گیر نیستند، به مدت طولانی تری در حالت خیس و مرطوب باقی می ماند. در این جبهه، میزان جذب رطوبت خیلی بیشتر از میزان تبخیر آن است. یکی از نتایج چنین پدیده ای، ایجاد آب چکان در پای دیوار و نهایتاً پیدایش یک جوی باریک در امتداد ضلع شمالی بنای خشتی است که در فصول بارندگی، لبریز از آب می گردد.
در سه جبهه دیگر بنا، معمولاً شکل گیری آب چکان و جوی را نداریم و تنها جمع شدن آوار و گل و لای حاصل از فرسایش سطوح خارجی بنا را به صورت یک سطح شیبدار در پایین دیواره ها شاهد هستیم.
جهت بهینه سازی اندود کاهگل در «آتشگاه» می توان درصدی سیمان در آن بکار برد که روش ِ ارزانی است و تکنیکی است که در مهندسی راه و ساختمان و در زیرسازی جاده ها از دهه ی 1920 میلادی به کار گرفته می شود؛ ولی روش بهتر و البته گرانتر، اضافه کردنِ درصدی از مواد پلیمریِ جدید و امتحان شده به اندود است. برخی از این اندودهای شیمیایی ِ شفاف را می توان به راحتی با قلم مو بر روی سطح ِ خشت کشید که در آن نفوذ می کند و سطح ِ عایق ِ رطوبتی ِ مستحکمی برای خشت ایجاد می کند بدون ِ آنکه رنگ و نمای ِ آنرا تغییر دهد.
مختصر بگویم که در مورد بنای خشتی «آتشگاهِ اصفهان»، در شرایط کنونی، حجم عمده
ی آسیب های وارده به دلیل عدم مراقبت و رسیدگی به ویژه در فصل بارندگی، و عوامل
مخرب انسانی است. جای گرفتن سازه ی خشتی، بر فراز کوهی با شیب های تند و کنترل
نشده، گرفتگی ناودان ها و عدم کارایی آنها، باعث می شود در فصول بارندگی، حجم عمده
ی آب های سرگردان از مسیرهای غیر طبیعی و خود ساخته به سمت پایین سرازیر شوند.
شسته شدن سریع اندود کاهگل و فرسایش شدید توده های خشتی عمده ترین آسیب هایی هستند
که در این حالت گریبانگیر آتشگاه می شوند
نسخه ی حفاظتی-مرمتی ِ سریع و اضطراری ِ پیشنهادی :
در مرحله ی نخست اقدام به مسدود ساختن شکافها و درزهای بزرگ بشود و سپس با "شیب بندی" مناسب و تنبوشه گذاری و ایجاد مجراهای فاضلاب، موجباتِ دور کردن و خارج ساختن آب برف و باران روی سطوح ِ افقی را به سهولت فراهم ساخته و نسبت به تجدیدِ پوشش کاهگل اقدام نموده و به ایجاد یک پوشش حفاظتی با کاهگل ِ بهینه سازی شده (به شرحی که گفتم) برای قسمتهایی که در معرض ریزشهای باران توأم با باد و یا بادهای تند و طوفانهایی که خاک و شن به همراه دارند (با اثر فرسایشی ِ شدید روی سطوح عمودی) در مرحله ی آخر اقدام شود.
همزمانی حداکثر سرعت وزش باد و بیشترین مقدار بارندگی نقش به سزایی در فرسایش سطوح خشتی دارد. جایی که "آتشگاه" واقع است، بیشترین حجم بارندگی را در فصل ِ زمستان تجربه می کند و باد ِ غالب با حداکثر سرعت وزش در این فصل، باد ِ غربی ست. بنابراین اگر در استفاده از اندود ِ بهینه سازی شده که گران تمام می شود تنها برای اندود ِ آن بخش از سطوح ِ عمودی ِخشتهای ِ آتشگاه که در معرض ِ باد ِ غربی است استفاده شود، هزینه ی درستی انجام شده است.
تصویر 1: سکوهای ِ زیگورات مانندِ دامنه ی شمالی ِ آتشگاه
تصویر 2: مسیرهای آب شستگی در بدنه ی خشتی دامنه ی شمالی آتشگاه؛ گرفتگی دهانه ی گوم های جاگذاری شده در مرمتهای سال 1353 و عدم کارایی آنها
تصویر 3: شسته شدن خشت های دامنه ی شمالی آتشگاه و سرازیر شدن آنها در مسیر جریان آب
تصویر 4: مسیر فلش ها، دو آب شستگی بزرگ سوی شمالی را در پلانِ آتشگاه اصفهان نشان می دهد. در پای این آب شستگی ها، تنها دو سوراخ (تنبوشه) کوچک جهت خروج و هدایت آب در نظر گرفته شده که در داخل دایره مشخص اند. این مسیر هدایت آب، به خوبی طراحی نشده و طی زمان با پُر شدن سریع این دو سوراخ در فصل بارش، آب از مسیرهای دیگر راه خود را پی می گیرد.
تصویر 5: یکی از پیشنهادهای ِ من در مرمت ِ آتشگاه، استفاده از تنبوشه های سفالین به جای ِ تنبوشه های سیمانی است. می توان از نمونه های مشابه در سایر سازه های ِ خشتی الهام گرفت. "رومن گیرشمن" در بازسازی ِ ناودان های معبد ِ چغازنبیل این دو طرح را با بررسی آبگذرهای ِ اصلی ِ معبد ِ خشتی ارائه داد و به نظرم طرح های درست و بی نقصی است.
طرح اول:
در مورد هر یک از ناودان ها، جریان آب توسط تنبوشه های سفالین به قطر 18 سانتیمتر و در 50 سانتیمتری رویه دیوار انجام می گیرد. دهانه ی این تنبوشه ها روی سطوح فوقانی آجرهای دهانه ی خروجی ناودان قرار می گیرد ... آبراه هایی آجری را در پای دیوارها باید پیش بینی کرد؛ این آبراه ها به آب امکان می دهد که به آرامی از محوطه ی بنا به خارج هدایت شود.
طرح دوم:
انتهای تنبوشه ی سفالین را دو آجر در بر می گیرد که هر کدام از آنها در یک طرف دهانه
ی خروجی قرار دارند. در زیر این آجرها، قطعه ای سفالین قرار دارد به شکل بیلچه که
دو لبه ی آن بالا آمده و روی یک آجر نهاده شده است. طول این قطعه ی سفالین، 40
سانتیمتر و عرض آن 28 سانتیمتر و ارتفاع آن 18 سانتیمتر است. اطراف این قطعه سفال
را با قیر معدنی پوشانده اند. در بیرون و در روی وجه دیوار، دو رگ آجر به شکل
پلکان، امکان جاری شدن آب را به آرامی فراهم می کنند. تمام درزها و فاصله ها را
نیز با قیر معدنی پر کرده اند. قطر تنبوشه 18 سانتیمتر است و در موقع پایین آمدن
از دیوار، در عمق 40 سانتیمتری آن کار گذاشته شده است.
سالها پیش بود که در "اَوستا" خوانده بودم هر مردی در جهان ِ دیگر با باور و ایمان ِ همذاتش، با "دین" اش روبرو می شود. باید لحظه ی شگفت آوری باشد ...
"اَوستا" تجسم "دین" را زنانه معرفی کرده: دختری زیباروی که زیبایی ِ رُخسار و متانت و آرامش اش، نماد ِ فرزانگی و راستی و صداقت ِ "مرد" بوده است در زندگی ِ دنیوی اش.
و البته به همین نظم، آنچه در جهان ِ دیگر از باورها و اندیشه ی "مرد"ِ دروغزن و فرومایه در برابرش بصورت کالبدی مؤنث مجسم خواهد شد، به عکس ِ زیبایی ِ "دین" ِ مرد ِ دانا، آینه ای از پلشتی های ِ آن مرد خواهد بود ...
این تشبیه ها، همیشه برایم جالب بوده است؛ اینکه "دین" ِ یک مرد، همزاد ِ مؤنثی است که اندیشه و باور و ایمان ِ مرد، رُخسارش را رقم می زند. مرد ِ دانا، با دیدن ِ آن دختر، با دیدن ِ "دین" اش که به او لبخند می زند، آرامش ِ عمیقی را احساس می کند؛ "اَوستا" صحنه ای پُرشکوه در مقدمه ی این دیدار و لبخند ارائه می دهد: چمنزار وسیعی که باد آنرا نوازش می دهد و عطری خوشبو در هوا سیال است. بی گمان، عطر ِ آن دوشیزه است ...
در مقابل، به توصیف ِ "اَوستا"، مرد ِ فرومایه، از دیدن ِ تجسم ِ زنانه ی اندیشه هایش به وحشت می افتد و بر خود می لرزد؛ هرچند که اندیشه هایش در زندگی ِ گذشته اش مایه ی آزارش نبود، ولی تجسم یافتن ِ باورها و ریشخندهایش در کالبد ِ یک زن، اکنون مایه ی آزار و رنج ِ دردناک اش است ...
امروز بنا به اتفاقی این سروده ها از ذهن ام گذشت:
یکی بد کند، نیک پیش آیدش / جهان بنده و بخت خویش آیدش / یکی جز به نیکی جهان نسپرد / همی از نژندی فرو پژمرد
چگونه است که آن مرد ِ دانا، "فردوسی" ، سخن از بدکارانی می گوید که پیوسته در زندگی برایشان نیکی و خوشی رُخ می دهد و در مقابل، نیک کارانی که جز غم و اندوه از این جهان نصیب نمی برند؟ پس عدالت ِ قادر ِ مطلق چه می شود؟
"فردوسی" حیرت زده در آغاز ِ ابیات است:
چپ و راست هر سو بتابم همی / سر و پای ِ گیتی نیابم همی
زندگی ِ خود ِ او جز این نبود، دهقان ِ نیک اندیش ِ توسی که "شاهنامه" اش طی ِ اعصار هویت ِ یک ملت شد، جز غم و اندوه و آزردگی نصیبی نیافت در زندگی ِ دنیوی اش.
همیشه خواندن ِ اشعاری که در سوگِ تنها پسر اش در "شاهنامه" آورده، اشک به چشمانم می آورد:
مرا بود نوبت، برفت آن جوان / ز دردش منم چون تنی بی روان / شتابم همی تا مگر یابم اش / چو یابم به بیغاره بستایم اش / که نوبت مرا بود ناکام ِ من / چرا رفتی و بردی آرام ِ من؟
حق نشناسی ِ سلطان ِ تُرک هم که زخمی بود بر زخم هایش:
اگر شاه را شاه بودی پدر / به سر بر نهادی مرا تاج ِ زر / اگر مادر شاه بانو بُدی / مرا سیم و زر تا به زانو بُدی / چو اندر تبارش بزرگی نبود / نیارست نام ِ بزرگان شنود
این ابیات اگر هم جعلی باشند، با آنچه از حکایت "شاهنامه بردن ِ فردوسی به دربار ِ محمود ِ غزنوی" زبانزد ِ ایرانیان در همه ی دوران ها بوده است، هم آهنگ است.
راستی، "دین" ِ آن مرد ِ دانا، "فردوسی" در روز ِ پسین چه به او می گوید؟
آیا با لبخند برایش از "شاهنامه" می خواند:
نمیرم از این پس، که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام
و آیا به یادش می آورد تنهایی ِ دردناک اش را در زندگی ِ دنیوی اش؟
جهانا سراسر فسوسی و باد / به تو نیست مردِ خردمند، شاد
بخش نظر دهی ِ این گفتار را فعال نکرده بودم، همین شد که بسیاری از دوستان نظر خود را برایم ایمیل کردند که البته مایه ی شادمانی ام شد که خواننده ی همیشگی ِ نوشته هایم هستند.
علیرغم اینکه نظرات ِ همه شان برایم محترم است، ولی انگیزه ی من از نوشتن درباره ی "دین" آنچیزی نبوده که آنها گمان کرده اند. من انسان و اخلاقیات اش را در حالت کلی در نظر داشتم و در این منظور، تفاوتی میان یک مرد و یک زن قائل نیستم.
پرسش و پاسخ ِ زیر را برای نمونه از نظرات مختلف ابراز شده می آورم:
میچکا
[ web | email ]
سلام
داشتم در مورد معبد آناهیتا سرچ می کردم که به سایت پردیس
شما رسیدم. انگار همین چند روز پیش بود که برای اولین بار به سایت پردیس
رفتم! ولی بیشتر از ۲ سال از اون موقع گذشته!!
با خوندن پست جدید
و جالبتون یه سوالی برام پیش اومده. شاید اینطور به نظر بیاد که در دین
زرتشت توجه ویژه ای به زن شده -با توجه به اینکه تجسم دین رو زنانه معرفی
کرده یا وجود ایزد بانو های مختلف- ....اما در اوستا گفته شده که یک زن
دانا یا فرومایه ، وقتی با دینش روبرو میشه اون رو با چه کالبدی میبینه؟
یا مثل همه ی ادیان زن برای این به وجود اومده که در کنار مرد معنا پیدا
کنه ؟! حتی در قرآن هم وقتی خدا انسان رو خطاب قرار میده انگار روی صحبتش
با مردهاست ـ افعال و ضمیرها مذکر به کار میرن - مگر وقتایی که بگه ای
زنان ....
یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388 ساعت 2:14 PM
پاسخ :
سلام.
سال ها سریع می گذرند و برای من هم انگار همین دیروز بود که نسخه ی اول سایت ِ اینترنتی ِ "از این اَوستا" را در اینترنت آپلود کردم:
http://www.geocities.com/yaghesh/index.htm
اندیشه ها و باورهای ِ جوانی ِ 10 سال ِ پیشم !
در
مورد ِ پرسش ِ شما، تا آنجا که در اَوستا گشته ام، چنین مطلبی گفته نشده.
دلیل ِ آنرا نمی دانم و اینکه چرا در کلام الله نیز به همین سیاق است...
البته
در "قرآن کریم" تفسیر از "دین" در "اَوستا" را به گونه ای کاملا متفاوت در
کالبد ِ "حوری" ِ بهشتی می بینیم. تفاوت در این است که "اَوستا" طوری
سخن از "دین" می گوید که گویی او همیشه همراه ِ مرد بوده است؛ از همان
کودکی و معصومیت اش تا سالهای کهنسالی اش؛ چهره ی "دین" با زیبایی و رامش
اش، چهره ای است که گویی مرد ِ دانا در روح اش پیوسته برای خود می خواسته
و به عبارتی گویی که این چهره را افکار و اندیشه ها و اعمال ِ مرد، به
مانند ِ قلم موی ِ یک نقاش برای تعیین ِ رخسار ِ "دین" رقم زده: "زیبا
بودم؛ تو زیباترم کردی!"
و سرانجام آنچه همیشه خود در ضمیر و باطن اش بوده، در صورتی زیبا برابرش قرار می گیرد ...
توصیف
زیبایی ِ "دین" به هیچ رو حالتی شهوانی ندارد و اساساً "دین" نزد "مرد"
نیامده تا بخواهد دلربایی و معاشقه کند، هیچ از این حرف ها خبری نیست و
خواننده تنها متوجه یک رامش و آسایش در روان ِ مرد می شود که از دیدن ِ
زیبایی ِ ذات اش نصیب اش می شود...
در برداشتی که من از این فرگردهای ِ "اَوستا" دارم، "مرد" و "دین" به واقع یکنفرند و به نظرم تعبیری کلی و انسانی است.
اینکه
به عکس اش چگونه است و چقدر می تواند تأثیرگذار و گیرا باشد البته محل ِ
بحث است: اینکه زن ِ خردمند با "دین" ِ خود به مثابه ی یک پسر ِ جوان و
پاکدل روبرو شود که پاکدلی اش و نجابت اش نشان از خواسته ی همیشگی ِ "زن"
در زندگی اش بوده باشد و جمع شدن "خرد" و " زیبایی" در کالبد ِ این پسر ...
دریاچه غرق ِ در نور ِ مهتاب بود و تو حیرت کرده بودی از آن نور ِ بزرگ ...
مانند ِ روشنایی ِ سفینه ای بود که از کره ای دیگر آمده باشد تا نور را مهمان ِ شب ِ جنگل کند.
آن دوردست ها، آن دوردست ها، اَوستاخوانان «اَشم وهو» می خواندند:
«اَشم وهو
وهیشتم اَستی
اوشتا اَستی
اوشتا اَهمائی ...»
با خود اندیشیدی که همه ارواح ِ جنگل، به نجوا آمده اند ...
تو هم نماز ِ «اَشم وهو» خواندی!