وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

"او" که "من" نیستم

 

این نوشته را در پی ِ جستجویی در اینترنت می نویسم. نام ِ خود را در اینترنت جستجو نمودم. نام ِ من نامی تقریباً تک است و جستجوی ِ نشانی از آن در اینترنت برایم جالب بود. 

با کمال تعجب، به یک نشانی در facebook برخورد کردم با نام "یاغش کاظمی"! 

نمی دانم که چه کسی این صفحه را به نام من در این سایت قرار داده است، و همینجا به همه ی دوستان می گویم که این صفحه را من ایجاد نکرده ام.  

حتی عکس ِ من و یکی از نوشته هایم در این صفحه ی facebook آمده است! 

با خود می اندیشم که دنیای مجازی، چه قابلیتی را فراهم کرده است تا باید مدام نگران چنین مواردی باشیم! 

به هر حال انشاءالله که خیر است ...

دیدار رستاخیز در ازبکستان (بخش دوم: سمرقند)


سمرقند

در سمرقند بودی ...

آنچه در پی می‌آورم، معرفیِ بخشی است از فرهنگی کهن. محوطه‌ی تپه‌ای وسیع بر فراز سمرقند را شهر افراسیاب می‌نامند. در اینجا کاوش‌های باستانشناسان گوشه‌هایی از تمدنی مدفون را نمایان ساخته است. دیوارنگاره‌ها، استودان‌ها و سکه‌های شهریاران ساسانی ... همه پراکنده در قلمروی به وسعت 219 هکتار.

همه چیز گواهی می‌دهد بر نفوذ دین زرتشت در این ناحیه. این "افراسیاب" هم که شاه ِ تورانی‌ست در "شاهنامه"، به درستی نام‌اش را بر این تپه‌ی کهن داده است.

این وظیفه و خویشکاریِ من است که بنویسم درباره‌اش و تصاویرش را منتشر سازم. چنین خواهم کرد در ادامه‌ی گفتارِ "دیدار رستاخیز در ازبکستان".

 

تصاویر 1 و 2: عکس‌های قدی و بزرگی که از شهرِ افراسیاب گرفته‌اند و در موزه‌ی افراسیاب، مجاور تپه‌های باستانی ِشهر کهن نگهداری می‌شود.



تصویر 3: نمونه‌ای از کاسه‌های سفالین یافت شده در "شهر افراسیاب" که در پس‌زمینه‌اش نقش هدیه‌آورندگانِ تخت جمشید را قرار داده‌اند و بیننده میتواند به مقایسه‌ی این کاسه با کاسه‌ای که در دست هدیه‌آورنده است پردازد.


تصویر 4: سکه‌های ساسانی با نقش شهریاران ساسانی

1- پشت و رویِ سکه‌ی وَرَهرام (بهرام ) پنجم. دو مغ، برسم به دست، در دو سوی آتشدانی ایستاده‌اند که از میان آن سری هویداست. این سر، نماد گفتگو با آتش است یا توان و روحِ آتش ِبهرام یا "اهورا مزدا" ؟

2- پشت و روی سکه‌ی خسرو دوّم. دو مُغ در دو سوی آتشدان ایستاده‌اند در حالیکه عصا یا شمشیری را هر یک در جلوی خود گرفته‌اند و در پشت آتشدان در خط آسمان، تصویری از هلال ماه و یک ستاره دیده میشود.


تصویر 5: استودان‌های سفالین که زرتشتیان برای نگهداری استخوانهای  درگذشتگان استفاده میکردند و زمان آنرا سده‌ی 7 میلادی نوشته‌اند ــ به عهد ساسانی. فرم آنها، به لحاظ غنی بودن تزئینات، از نمونه‌های ایرانی پیشی میگیرد. از جمله تزئینات ِاین استودانها، فرم خاج‌مانندی است که بر بدنه‌ی بعضی از آنها وجود دارد.

 
 

تصویر 6: دیوارنگاره‌های سُغدی شهر افراسیاب

1- تصویری از سه مرد در جامه‌های سپید که آنکه در جلوست کلاهی بر سر دارد و دوتای پشتی سربندی بسته‌اند.



2- بر نقشهایی که بر جامه‌ی مرد جلویی بود دقیق شدم: حیوانی غریب با سری شبیه روباه و بالهایی در دو سو و دمی شبیه سگ آبی! این نقش را بر لباسها و پارچه‌های عهد ساسانی و حتی ظروف و ابریقهای این عصر زیاد می‌بینیم. با خود اندیشیدم: "سن مورو"؛ و یاد مقاله‌ای افتادم که در این باره از "هانس پیتر اشمیت" خوانده بودم.


در پایان بازدیدم از موزه‌ی افراسیاب، به بخش معرفی نسخه‌های خطی آن رفتم. مینیاتور عجیبی دیدم از یکی از نسخه‌های "ظفرنامه"؛ ظفرنامه‌ی شرف الدین علی یزدی. صحنه‌ی همخوابگی "امیر تیمور" است با "دلشاد" در سراپرده‌شان در باغی مصفا. این کتاب به شرح حوادث تاریخی از تولد تیمور در 736 در شهر کش تا مرگ او در شعبان سال 807 در اترار پرداخته و البته حوادث متعاقب مرگ تیمور در بین شاهزادگان و سپاه تا فتح سمرقند نیز در کتاب آمده است. ولی حیرتم از این است که چطور این نقش با این همه بی‌پروایی در این نسخه کشیده شده؟!




"سمرقند"؛ سمرقندِ من.

اقامتم کوتاه بود در "سمرقند". در همین کمی هم دلباخته‌اش شدم.

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه / نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

و میخوانم:

خیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیم / کز نسیم‌اش بوی جوی مولیان آید همی




موبد! امسال هیرمند خشکید!




"راستی" را می ستایم

که بهترین است

همه توان و نیروی ِ تو از "راستی" است

مباد روزی که "دروغ" بر تو چیره شود! بی آنکه بدانی، به وجودت بخزد! و خود را از زبان ِ تو بخواند!

مباد!

به راه ِ خود آهسته رو!

دیگران را برای آنچه هستند تحقیر مکن!

ولی در برابر دروغزن بایست! به ویژه آن که بر "دروغ" ِ خود جسور شود!

توان ِ ذهنی ات را برای ِ یاری ِ "راستی" به کار گیر!



فراموش کرده ای؟ فراموش کرده ای سوگند ِ استوار و خونین ِ جوانی ات را؟

همین تو نبودی که بر نامه نوشتی، سرباز ِ "راستی" خواهی ماند تا پایان ِ عمرت؟

همین تو نبودی که نامه ی راستی ِ جوانی ات را با خون ِ سرانگشتان ات امضا زدی؟



کجا شدی ای رامش ِ جان؟

چه شدی؟ کجا شدی؟

مرا ببخش اگر نتوانسته ام بر عهد ِ خود وفادار باشم!

در حال ِ ساختن ِ یک دانشگاهم در شهر ِ خود "رامسر".

رنج ِ آن باشد پادافره ِ لحظات ِ بدعهدی ام!

این دانشگاه را خواهم ساخت!

به نام ِ تو و برای تو!

به نام ِ "راستی"

و آن نامه ی کهن از "مهدی رازانی" :



به نام یزدان


یاری دهنده ای! یاری دهنده ای را آرزومندیم! آیا خواهد آمد؟


[ ... شاید این نطفه در لابلای شن و ماسه ها در حبابی درون صدفی مانده است! ]

موبد! " امسال هیرمند خشکید! سوشیانس چه شد؟

- پدرم می گفت: اگر خوب مشق کنی، سوشیانس خواهی شد؛ این را خدای نیز به تهمورث گفته بود.

خوب مشق کردم اما ...


- پدرم می گفت: اگر مادرت، مرا، خواهرت، برادرت، مردم را مهربان باشی، سوشیانس خواهی شد.

مهربان بودم اما ...


- پدرم می گفت: اگر سخت کار کنی از سپیده دمان تا شامگاهان، سوشیانس خواهی شد.

سخت کار کردم اما ...


- پدرم می گفت: اگر عاشق شوی و وفا ورزی، سوشیانس خواهی شد.

شدم اما ...


- پدرم می گفت: اگر بر سه دستور ِ اساس ِ زندگی، استوار باشی، سوشیانس خواهی شد.

اما ...


- پدرم در واپسین دم می گفت: هر که مردم را خیر رساند و خود شاد شود، سوشیانس است.

اما ...

پدرم مرد.

آنجا اندیشیدم که سوشیانس ها، از نخست بوده اند.


موبد! امسال هیرمند خشکید، و دریاچه ی هامون نیز!

یعنی حکایت ِ نطفه ی زرتشت و تن ِ پاک ِ آن دختر ِ برگزیده ی کیانسیه، افسانه است، ولی نه افسانه ای پوچ؛ به عکس، زاییده ی خِرَدی کامل است:

هر کسی همانقدر سوشیانس است که انسان است.


[ امسال این نطفه در لابلای شن و ماسه ها در حبابی درون صدفی نگهداری شد ... ]


- مهدی