خوانندگان ِ این وبلاگ، نیک میدانند که چندی پیش، ضمن مقالهای به نقد فرضیهی کاربری تقویمی چهارطاقیهای ایران پرداخته بودم که شرح آن در نشانیهای زیر آمده است:
بخش اول
http://asha.blogsky.com/1387/05/05/post-21/
بخش دوم
http://asha.blogsky.com/1387/05/13/post-22/
این بحثها برایم سودمند بود و درصدد برآمدم مطالعات میدانی خود را کاملتر کنم؛ به "فارس" و "کرمان" و "خراسان" سفرهایی مطالعاتی تنظیم نموده و از بیشتر چهارطاقیهای این نواحی فیلم و عکس تهیه کردم.
همزمان، مصاحبهای با یک پایگاه اینترنتی داشتم و پیشنویس مطالعات خود را در اختیارشان قرار دادم که متن آن در نشانی زیر در دسترس همگان است:
http://www.savepasargad.com/2009-Feb/chartaghi.htm
از استادِ فرزانه، جناب آقای دکتر "پرویز رجبی"، این درس را آموختهام تا همهی سخنان ِ مخالف ِ باور ِ خود را با بردباری بشنوم و عقیده و نظر ِ علمی ِ خویش را با گذراندن از صافی ِ نقدی سازنده پالوده سازم. مصاحبهی مذکور، آموزنده بود و میتوانست مورد استفادهی پژوهشگران باشد؛ ولی متأسفانه در بخشهایی از آن، رعایت آزاداندیشیِ علمی را نکردهام؛ و نقدی که میتوانست سازنده و مفید باشد، به لشکرکشی بیحاصلی ختم شده است! بنده همینجا از خوانندگان، بابت این موضوع عذرخواهی میکنم و امیدوارم این "عذرخواهی" در همهی تارنماهایی که این مصاحبه را منتشر نمودهاند منعکس گردد.

ــ برایم بگو!
از چه بگویم؟
ــ از قصّهی آن مسافر!
کدام قصّه؟ کدام مسافر؟
ــ قصّهی آن مسافر که به سفر رفت و هیچگاه بازنگشت! قصّهی چشمهای به در ماندهی یک منتظر!
چشمها؟! کدام چشم ِ منتظر؟ من تنها میتوانم از چندین فصل که به سکوت در باغ ِ آرزوها گذشت برایت بگویم!
ــ چطور چشمها را ندیدی؟ چطور او را ندیدی که میرفت و گیسوانش را در مسیر ِ باد شانه میزد؟!
حق با توست! او به راستی رفته است! ولی سرزنشم نکن که ندانستم از سفرش و چشمها! روی آینه را غبار گرفته بود و تمنّای خواب هم رهایم نمیکرد!
گر کسی وصف او ز من پرسد
بیدل از بینشان چه گوید باز
عاشقان، کشتگانِ معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز
(سعدی)
اینها تصاویریست که از سفر حج- ام در شهریور ماه به یادگار آوردهام. ماه رمضان بود که در مدینه بودم .... و بعد، مکه!
زمانی که برای اولینبار "کعبه" را دیدم، تریِ اشک را بر گونههایم احساس میکردم، داشتم بیاراده میگریستم!
جویندهی راهِ راستی! راهِ رسیدن به "او" ! سرانجام آمدی! آمدی! به انتظارت بودیم! خوش آمدی!
شبها تا سحر، در رواقهای دورادورِ "کعبه" میگشتم ... بر گوشه-گوشهاش مینشستم و قرآن میخواندم و نماز! نماز میخواندم! آنچنان که ساعتها، پیاپی و بیخستگی بر آن بودم!
بعد مینشستم و به مردم خیره میشدم ... مردمی از نژادهای گوناگون: تُرک، مصری، اندونزیایی، لبنانی، هندی، سودانی و ... .
سفرههای سحری و افطاریِ دستهجمعی به دورِ کعبه ...
... و "طواف"
به "طواف" بودم، در میان آن سیل خروشان انسانی ...
گفت که تو زیرککی، مست ِ خیالی و شکی / گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبلهی این جمع شدی / جمع نیم، شمع نیم، دودِ پراکنده شدم
خدایا بدان که عاشقانه آمدهام! پاک آمدهام!
گفت که دیوانه نهیی، لایق این خانه نهیی / رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که تو کشته نهیی، در طرب آغشته نهیی / پیش رُخ زنده کنش کشته و افکنده شدم ... .
نوشتم در "از این اَوستا"، با عنوان "بهترین سالهای زندگی ما" به سی سالگی، به این سوگند:
به شبهای سیاه تنگدستان / به دلهای سفید حقپرستان
به عشق نو در آغاز جوانی / به غمهای کهن در دل نهانی
بدان سینه که دارد عشق جاوید / به هجرانی که هست از وصل نومید








