وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

درنگ در جنگل، در شبِ برفی



جنگل زیباست، تاریک و ژرف؛

من امّا میثاق ها دارم که بگزارم؛

و فرسنگ ها راه، زان پیش که بخوابم؛

و فرسنگ ها راه زان پیش که بخوابم.


(رابرت فراست ـ درنگ در جنگل در شبِ برفی)

ترجمه ی سعید سعیدپور



Stopping by Woods on a Snowy Evening
By Robert Frost


The woods are lovely, dark and deep.   
But I have promises to keep,   
And miles to go before I sleep,   
And miles to go before I sleep.

از کهن‌ترین موارد استفاده از ترکیب "رهبر فرزانه" در یک کتیبه


ترکیبِ اکدی rubu e-im-ku را که "نبونئید" (آخرین شاهِ مستقلِ بابل، پیش از تهاجم کورُش به سرزمین-اش) در استوانه-ی "سیپَّر" به کار برده، برخی پژوهندگان  "شخصیتِ فرزانه" و برخی دیگر "شاهزاده‌ی خردمند" ترجمه کرده‌اند.
"استیفن لانگدون" در شاهکار کلاسیکِ خود آنرا قرین der erhabene, machtvolle آورده است که "قدرت" را با "برین و والا" بودن با هم دارد.

نک:

LANGDON, STEPHEN. DIE NEUBABYLONISCHEN KÖNIGSINSCHRIFTEN
LEIPZIG J. C. HINRICHS'SCHE BUCHHANDLUNG I912

"فرزانه" به جز معنی "عاقل و خردمند"، معنی "شریف و پاک نژاد" را نیز در خود دارد.
نک: فرهنگ لغت عمید، ذیل واژه-ی "فرزانه"
ولی واژه-ی "خردمند" ، فاقد بار معنایی "فرزانه" است؛ و بیشتر بر "صاحب هوش" و "خداوند عقل" دلالت دارد.
نک: فرهنگ لغت عمید، ذیل واژه-ی "خردمند"
"نبونئید"، "شاه زاده" نبود و فاقدِ تبار شاهی بود؛ او در استوانه-ی سیپّری هم هیچ اشاره‌ای به تبار شاهانه‌اش ندارد؛ و عهده‌دار شدن مقام شاهی را هم از روی "شاه-زادگی" و ولیعهدی ندانسته است:
«کسی که در زهدان مادرش به فرمان سـیـن و نـیـنْـگـال، سرنوشتی شاهانه یافت».
نک: ترجمه-ی "رضا مرادی غیاث‌آبادی" در سایتِ "پژوهشهای ایرانی"
http://ghiasabadi.com/nabonidus.html

با توجه به تأکید خودِ "نبونئید"، باید تفویض قدرت را به او، نه "زمینی" (به مانندِ شاه-زادگان)، که آسمانی و الهی بدانیم.
لذا با ملاحظاتِ بالا، اگر ترکیب اکدی rubu e-im-ku را "شاهزاده‌ی خردمند" معنی کنیم، دورترین معنی را برگزیده‌ایم؛ و اگر آنرا "رهبر فرزانه" معنی کنیم به اصل معنی نزدیکتر شده‌ایم. 

آفتاب

تا کنون شده که به آفتابِ دمِ غروب خیره شوید؟ این قُرصِ نورانیِ عظیم که هر روز، بی-اعتنا به غرور و خودخواهیهایِ انسان، بر مدارِ وظیفه-اش به آسمان میآید و پس از ادایِ خویشکاری-اش، دوباره فرو مینشیند؛ تا روزی دیگر و طلوعی دیگر. هر روز ... هزاران روز، هزاران سال ...  بی-خستگیِ عادت؛ چون هر روزی که میآغازَد، روزی نو است؛ هر روز، به "انتظاری" و "امیدی"، که من آن را "عشق" مینامم.

فقط یک "عاشق" میتواند بی-هیچ چشمداشتی،  پرتوِ زندگی و مهر بر "معشوق"ِ خود بیافکند و  عمر و زندگی-اش را فدایِ بالیدن و سرخوشیِ مغرورانه ی او کند. فقط یک "عاشق" میتواند محبّتِ یکطرفه و بی-پاسخِ همیشگی و مکرر-اش را دریغ ندارد و "معشوق"ِ بی-وفا و نادان را با همه ی ضعفها و ناتوانی-هایش، بزرگ و عزیز دارد و بر صدر نشانَد؛ معشوقی که نیازمندِ اوست؛ و باز، بینی بالا میگیرد و او را (خورشید را) طواف-گزارِ  خود میپندارد و می بیند.

"امید" ...

چه ترنّم ِ خوشی دارد نام ِ "امید". امیدی که "پیرمرد"ِ رُمانِ "پیرمرد و دریا"ی "همینگوی" داشت؛ و همراهِ هرکه باشد، در عین ِ شکستها و غبن-هایِ زندگی، سلطان و پادشاه است.

"خورشید"، چنین امیدی دارد؛ امیدی که میتوانی بدان اعتماد کنی و خود را به آن بسپاری. امیدی که دستان ِ همه ی درختان را به مناجاتش برمی افرازد؛ امیدی که زیباترین ِ گُل-ها را دلباخته ی خود میکند و به طنازی وامیدارد. امیدی که ارزش دارد بخاطرِ آن، "آفتاب-گردان" و "آفتاب-پرست" خوانده شوی!

 

باری، حکایتِ سفر ِ آدمیان هم همین است: "انتظار" و "امید" ... پاروزنانِ زورقی  که امواجِ خروشان ِ دریا، و غرش باد و رعدِ سهمگین، عزم -شان را در رسیدن به کشتی ِ لنگرانداخته در دوردستِ شب، مصمم-تر میکند؛ چه باک که موجِ شوخ-طبع، به ازایِ هر دو پارویی که میزنند، یک پارو، ایشان را به عقب رانَد! اگر مشعل ِ کشتی-دار، راه را روشن کند، بدان نور، در آن ظلمات، جانشان بی-تاب ِ رسیدن می شود ... و میرسند!