«صدای نی لبک در قافله، به تنهایی بیابان می افزود. کاروانسالار هم احساس میکرد که تنهایی-اش عریانتر و رسواتر میشود. او ناگهان جوان نی-نواز را پیش خود خواند و نی لبک او را خرید و در کنار راه به خاکش سپرد و گور کوچکی برایش برآورد و میلی از سنگ بر بالای آن برپا کرد. بعد گفت که این چندمین بار است که دست به چنین کاری میزند؛ و این، آخرین نی لبکی است که به خاک می سپرد. بعد گفت که زنگ شترها برای او کفایت میکند؛ که این زنگ، با ضربان دلش هماهنگ است؛ و همین او را بس است. بعد گفت که پس از این آخرین سفر، میخواهد ضربان دلش را با زنگهای ذخیره شده در درونش هماهنگ کند».
(پرویز رجبی، مارمولک ها هم غصه می خورند، تهران: اختران، 1387، ص 137)
... پیر شدن البته موضوع خیلی مهمی نیست؛ چرا که اگر درازای زندگی را کوتاه کرده-ام، امّا حداقل به نظر خودم چگالی-اش بد نبوده. البته امیدوارم؛ واقعاً امیدوارم درست اندیشیده باشم.
در این میان، یک موضوع بسیار آزارم می دهد: چرا آنچنان نیستم که باید؛ چرا آنچنان نمی شوم که باید؟ اینها خسته-ام میکند؛ درمانده-ام میکند.
(از تارنمایِ آرش نورآقایی)
برف، از روز ِ دوازدهم بهمن آغاز شد؛ و در بدو ِ امر، همه را خوشحال کرد که پس از شش سال سپیدی-اش را میدیدند. ولی این نعمت، زیاده از حد نازل شد؛ بیشتر از یک متر و بیست سانت برف بارید و هیچکس آماده-ی آن نبود ...
در ایّامی که به-ناچار در خانه حبس شده بودیم؛ بی برق و آب و تلفن؛ کتابِ "دوبلینی ها"ی "جیمز جویس" را، که همیشه در خواندنش قصور میکردم، به دست گرفتم و در پرتو ِ نور ِ لرزان ِ شمع-ها آنرا تماماً خواندم؛ و حیرت کردم از جملاتِ پایانی-اش:
«روزنامه ها راست میگفتند: در سراسر ِ ایرلند برف آمده بود. برف بر تمام نقاط ِ جلگه-ی مرکزی، و بر تپه-هایِ بی-درخت، و آنسوتر، بر امواج ِ تیره و خروشان ِ رودخانه-ی "شانون" فرود میآمد. بر هر نقطه-ی صحن ِ آن کلیسایِ خلوت که "مایکل فوری" در آن دفن بود نیز می-نشست؛ و بر چلیپاهایِ معوج و سنگهایِ گور؛ و بر سر ِ تیرهایِ دروازه-ی کوچک، روبرویِ تیغهایِ بی-بر. به شنیدن ِ صدایِ برف که با رقّت از میان ِ آسمان فرود میآمد و مانندِ هبوطِ آخرین، آرام بر سر ِ زندگان و مُردگان می-نشست، روح ِ من نیز از حال رفت.» (جویس، جیمز. دوبلینی-ها، ترجمه پرویز داریوش، انتشارات اساطیر، تهران، 1371)