من، هزار سال به انتظارت ماندم و تو نیامدی!
من، هزار سال ِ تمام انتظار کشیدم؛ در حالیکه تو از نمازها و روزههای ِ هر روزهام آگاه بودی؛
در حالیکه میدانستی پاک و مطهّر صدایت میزدم و میخواستمت. ولی نیامدی!
من، هزار سال مأنوس ِ تنهایی ِ خود بودم و کسی را به حریم ِ قلبم ــ که از آن ِ تو میپنداشتم ــ اذن ِ ورود ندادم؛ ولی نیامدی!
من، هزار سال عبادت کردم؛ و در پایان ِ هر نماز، طلبِ بخشش کردم؛ و هزاران بار در هر نماز نام ِ تو را بردم و نشانهای، آری فقط نشانهای از تو طلب کردم؛ و نیامدی!
من هزاران بار شکستم و دوباره تکههایم را به هم چسباندم و تو را خواندم؛ و نیامدی!
و نام-ات را کوهها و دشت و کویر و دریا شنیدند، و "خورشید" که هر صبحگاه با شگفتی به چشمهای ِ منتظرم مینگریست؛ و تو نشنیدی و نیامدی!
من، بارها از انتظارم نوشتم و از غم ِ هجران و سفر؛ و تو همه را خواندی و نیامدی!
ندانستی که بی تو کافر شدم و نفرین کردم آب و زمین را!
ندانستی که "طلا"یِ یاد و خاطرهات را به ثلث ِ بها در بازار مسگران فروختم!
ندانستی که این زندیق ِ زشتچهره، روزی شاهزادهای توانگر و عاشق بوده است!
ندانستی! ندانستی!
اشکهایم به گونهها خشکید؛ و آن قلب مهربان ــ که آینهها ستایشاش میکردند ــ سخت و سیاه شد؛ و تو میدیدی و نیامدی!
هزار سال ... از فراز تا فرود! و شرمساری از آنچه امروز هستم!
من، باز طلبِ بخشش دارم! من، فرصتی دوباره میخواهم برای نماز خواندن، برای روزه گرفتن و افطار کردن با آهنگ ِ صدایت! فرصتی دوباره برای رسیدن! چون آن رود ِ خسته که ناگاه در یک شبِ مهتاب، صدا و بویِ "دریا" را آنسوتر میشنود! دریا و سپس اقیانوس و رها شدن در بیکرانگی!
همیشه کوشیدم تا به تو برسم؛ و نتوانستم.
بزرگمردی، رادمردی که شهری به احترامت به پای میخیزد.
« ... نگاهم را به اطراف می چرخاندم. دکتر لطیف کاظمی متخصص بیماریهای داخلی و گوارش را با شوقی بی نظیر و روحیه ای قوی در حال درمان بیماران دیدم. دکتر کاظمی اکنون بازنشسته شده و به جهت همکاری با بیمارستان امام سجاد (ع) رامسر به فعالیت پزشکی خود ادامه می دهد و همین نکته نیز موجب جلب نظر نگارنده شد [...] به دکتر کاظمی روز پزشک را پیشاپیش تبریک می گویم و از او می پرسم آیا در جشن روز پزشک شرکت خواهد کرد یا خیر؟ و در جوابم میگوید: "جشن من لبخند بیمار من و شفای او ست و این همه عشق من است." »
(نورا محمدی ـ تارنگار ِ قلم نواز)
ستایش-ات میکنم؛ همیشه ستایش-ات کرده ام!
ببخش کوتاهی هایم را که «نشان ِ پدر باید اندر پسر/ نشاید که او کمتر آرَد هنر»

دکتر لطیف کاظمی
متخصص بیماریهای داخلی (دارای بورد تخصصی) شیراز 1361
پزشک عمومی از تهران 1353
خلاصه سوابق آموزشی و اجرایی
-تدریس در دانشکده پرستاری فاطمه زهرا (س) وابسته به دانشگاه بابل
-تدریس بیماریهای داخلی و جراحی، پرستاری و مامایی ِ دانشگاه آزاد اسلامی تنکابن
-مسئول آموزش بالینی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن در بیمارستان رامسر
-عضو شورای آموزشی دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن
-سرپرست واحد Skill lab دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن
-سرپرست گروه داخلی دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن به مدت 14 سال تا شهریور 1387
-مسئول استادان مشاور دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن
-عضو شورای مرکزی EDC دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن
-رئیس بخش داخلی بیمارستان امام سجاد رامسر از 1363 تا1385
-داوری پایان نامه های دکترای پزشکی دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن ـ بیش از بیست و پنج مورد
-داوری چندین مورد طرح تحقیقاتی و ترجمه کتاب از طرف معاونت پژوهشی دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن
-عضو انجمن آندوسکپی متخصصین بیماریهای داخلی
-عضو جامعه پزشکان متخصص بیماریهای داخلی
-دو مورد مقاله چاپ شده در مجله طب داخلی (فصلنامه جامعه پزشکان متخصص داخلی ایران )
-ارائه ی مقاله و سخنرانی در سمینار هپاتیت ـ برگزار شده از طرف دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن
-ارائه ی مقاله و سخنرانی در سمینار دیابت ـ برگزار شده از طرف دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن
-ارائه ی مقاله در دومین کنگره بین المللی بیماریهای سل در 18-15 نوامبر 2005تهران
-ارائه ی مقاله در هفدهمین کنگره سالیانه جامعه پزشکان متخصص داخلی ایران 1385
ارائه ی مقاله در هجدهمین کنگره سالیانه جامعه پزشکان متخصص داخلی ایران1386
-ارائه ی مقاله در نوزدهمین کنگره سالیانه جامعه پزشکان متخصص داخلی ایران 1387
-ارائه ی مقاله در بیستمین کنگره سالیانه جامعه پزشکان متخصص داخلی ایران1388
-استاد راهنمای پایان نامه در بیش از10 مورد
-استاد مشاور پایان نامه در بیش از10 مورد
...
آنچه از دست دادیم "ایمان" بود؛
ایمان به آبی ِ آسمان و نور ِ آب؛
ایمان به شبِ تنهایی ِ عاشق؛
ایمان به اشکِ صادق؛ به نغمه ی حزین ِ فراق؛
ایمان به چشمه ی آبِ حیات؛
ایمان به "او"؛ و حقیقتِ "راز"ش.
و تمام شد ...
به همین راحتی و آسودگی و بی برگی.
و خاموش شد و خاک شد و فسرد و هیچ نشد.
و آب، بی نور بود؛ و آسمان، آبی نبود؛ و شبِ فراقِ عُشّاق، بی اشک بود؛ و آن "راز"، راز نبود و وهم بود؛
و آنچه از کف رفت، "ایمان" بود.
وه چه عاشقی که گوش به نجوایِ برگهایِ رقصان ِ درختان در نسیم شبِ خزر دارد!
وه چه عاشقی که دل به "راز"ِ بلبل و گُل دارد!
وه چه عاشقی که چشمانی صاف دارد؛ به روشنی ِ آب، و زیبایی ِ آبی ِ آسمان!
چه زیبایی ِ دلفریبی! چه حزن ِ سرشاری که برگ ها را سبزی می بخشد و خورشید را در غروب-اش ارغوانی میکند!
چه عاشقی که "ایمان" دارد هنوز!