وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...
وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

وبلاگ شخصی یاغش کاظمی

یا دلنوشته‌ای و حدیث نفسی؛ یا پژوهشی از برای تبادل آرا و آموختن بیشترم. ادعایی نیست ...

"کورُش-نامه ی نو" اثری از "شوالیه رامزی"

 

در مقدمه ی"کورُش-نامه"ی "گزنفون" این جمله ی زیبا آمده است که «شایستگی در انحصار ِ شهروندان نیست، و شایستگان را از هر نژاد و ملّت میتوان برگزید» 

بر همین روال، خواندنِ "کورُش-نامه ی نو" ی "شوالیه رامزی"، که در سال 1727 میلادی نوشته شده و متأسفانه تا کنون نزدِ ایرانیان ناشناخته مانده است ـ خالی از لطف نیست.  

  

نگارنده را مطالعه ی کامل ِ این اثر و پرداختن بدان، مجال و فرصتی دیگر می طلبد ولی در نگاهی گذرا بدان: 

به نظرم جالب آمد که «"کورُش از "زرتشت" آموخته باشد که "ژوپیتر" ِ یونانیان، همان "هُرمز" (اورمَزد) ایرانیان، و همان "اُزیریس" مصریان باشد.» 

He (Cyrus) had learned from Zoroaster, that the Olympian Jupiter of the Greeks was the fame with the Oromazes of the Persians, & the Osiris of the Egyptians. (p. 7) 

برایم جالب بود که "فیثاغورث" در معبدِ ژوپیتر در جزیره ی "کِرت" از نشانه هایی که "سولون" داده بود، "کورُش" را شناخته و به او درود و خوشآمد گفته باشد: 

While Cyrus was meditating on the sublime sense of these inscriptions, a venerable old man enters the Temple ... Cyrus suspects it to be Pythagoras, but dares not interrupt his devotion ... Pythagoras, for it was he, fees in the air & countenance of Cyrus, the marks which Solon had describ'd when he gave him notice of the young prince's departure for Crete. He accosts him with a salutation, makes himself known, & quickly understands that it is Cyrus. (p. 9) 

  

"لاله"ی هدایت، مقدّم بر "لولیتا"ی ناباکوف


مدتی بود که میخواستم این مطلب را بنویسم: جایی که سخن از وام-گیری و اقتباس ِ ادبیِ نهفته پیش می آید و به تبع-اش بحثِ سرقتِ ادبی و امثالِ آن.

همه ی آنانی که با رُمان ِ "لولیتا"یِ "ولادیمیر ناباکوف" آشنایی دارند و فیلمهای ِ اقتباسی ِ "استنلی کوبریک" و "آدرین لین" از آن را هم دیده اند؛ همه ی آنانی که "لولیتا"یِ ناباکوف را برتر از آثار ِ "اسکار وایلد" و در حدِ بهترین رمان‌های "داستایفسکی" جلوه داده اند و آن را جزو ِ 100 نووِل ِ برتر قرن بیستم دانسته اند و ... را به این نکته ی ظریف توجّه میدهم که پیش از آنکه جنابِ "ناباکوف"ِ روسی، بخواهد این رُمان ِ انگلیسی-زبانِ خود را در سال 1955 در پاریس منتشر کند، نویسنده ی توانایِ ایرانی "صادق هدایت" خمیرمایه ی آن را قلمی نموده و پروریده بود: داستان ِ لاله.

"هدایت"، داستانِ لاله (از مجموعه ی سه قطره خون) را در سال 1311 شمسی (1932 میلادی)، منتشر ساخت؛ یعنی، بیست و سه سال پیشتر از زاده شدنِ "لولیتا" در فرنگ، "لاله" در ایران زاده شده بود! حالا چطور است که «مُرغ ِ همسایه، غاز است» و تولّدِ "لولیتا" را همه ی عالم و آدم جشن می گیرند، ولی "لاله" باید نشسته و خموش، قانع باشد به نواله ی دور ریز ِ سفره ی جشن تولّدِ "لولیتا" خانم؟!
 

داستانِ "لاله" را میتوانید از اینجا دریافت و دانلود کنید.




تکمله:

به شخصه، فیلم ِ "لولیتا"  نسخه ی سیاه و سفید ِ "کوبریک" در سال 1962 را بر نسخه ی نوتر ِ رنگی ِ سال 1997 ترجیح میدهم.


اگر قرار باشد که مدعی ِ "سرقت ادبی" ِ ناباکوف شویم، باید به موارد زیر ارجاع دهیم:

1) "لولیتا" پدر و مادر واقعی-اش را از دست میدهد و تنها پناهش "مردی" است که حامی زندگی اوست و برایِ این دختر مفهوم ِ "پدر" را دارد.

2) آن مرد، کنار احساس پدری، احساس جنسی و عاطفی ِ یک مرد به یک زن را به "لولیتا" دارد و مدام با این احساس، در تقابل و درگیری است.
3) مرد، به مانندِ یک پدر برای دخترک میکوشد، ولی وقتی دختر پا به سن بلوغ میگذارد و با پسران جوان مدرسه آشنا و دوست میشود، "مرد" احساس ِ متعارضی از حسد می‌یابد؛ حسدِ مردی که معشوقه‌اش را در خطر از دست دادن میبیند. لذا دختر را به حبس خانگی و مراقبت شدید و سفرهای پیاپی از شهری به شهر دیگر دچار و وادار میسازد.
4) نگرانی ِ همیشگی ِ مرد، گریختن ِ "لولیتا" و از دست دادن ِ همه ی تعلقاتِ احساسی و عاطفی است که با عشق و عطش به او، برای خود ساخته.
5) سرانجام "لولیتا"، در نخستین فرصتِ مناسبی که به دست میآورد، میگریزد و "مرد" را دیوانه و پریشان، به جستجویی طولانی در پی ِ خویش روانه میکند.
6) پس از گذشتِ زمانی طولانی، "مرد" موفق به یافتن "لولیتا" میشود؛ در حالیکه دخترکِ زودتر از موعد به بلوغ رسیده، با پسر جوانی زندگی ِ مشترک به هم زده است و دیگر قابل بازگرداندن نیست.
7) "مرد"، که با این حقیقت مواجه میشود و آن "لولیتا"یِ آرمانی و محبوب-اش را از دست رفته می یابد، دیوانه میشود و با پریشان-حالی تن به پایانی خودخواسته بر زندگی-اش می‌سپارد.


موارد فوق، دقیقاً همان چارچوب، خمیرمایه و عصاره‌ی داستان ِ "لاله" (لالو)ی ِ "هدایت" است. به‌ویژه مواجهه‌ی نهایی ِ "مرد" و "دختر": همراه‌بودن ِ دختر با پسری جوانتر و سرحال‌تر از "مرد"، درکِ از دست-رفتن ِ پاکی و جسم ِ متعلقه‌ی "دختر" برای "مرد" و گریختن پریشان-وار و پایان-اش، برای من "ظن" ِ سرقتِ ادبی از ترجمه‌ای فرانسوی و گمنام از "لاله"ی هدایت را که "ناباکوف" چه بسا در جریده و نشریه‌ای خوانده و مایه‌ی الهام و پروریدن ِ "لولیتا"-اش شده باشد، تداعی و تقویت میکند. اینطور که در مقاله‌ی ذیل آمده، "هدایت" ، "سه قطره خون" را در پاریس نوشته است و ویرایشی از آن نخستین‌بار در سال 1932 میلادی در بمبئی منتشر شده:

«همیشه شعبان، یک بار هم رمضان»


... سپس "بشتاسب" (گشتاسپ) فرمان داد که "زرتشت" را حاضر آوردند و او در بلخ بود. چون بر پادشاه درآمد، آیین ِ خود را برایِ وی بازگشود؛ و پادشاه، آن را بسی خوش داشت و پیرو ِ او گشت؛ و مردم را به زور وادار به فرمانبری از او کرد و گروهِ انبوهی از ایشان بکشت تا آن را پذیرفتند و در برابر آن سر ِ کُرنش فرود آوردند. پیش از آن، بشتاسب و پدرانش، آیین ِ صابئان میداشتند.

(ابن اثیر، تاریخ کامل، ترجمه ی سید محمد حسین روحانی، انتشارات اساطیر، تهران، 1383، ج 1، ص 300-301)