در مقدمه ی"کورُش-نامه"ی "گزنفون" این جمله ی زیبا آمده است که «شایستگی در انحصار ِ شهروندان نیست، و شایستگان را از هر نژاد و ملّت میتوان برگزید»
بر همین روال، خواندنِ "کورُش-نامه ی نو" ی "شوالیه رامزی"، که در سال 1727 میلادی نوشته شده و متأسفانه تا کنون نزدِ ایرانیان ناشناخته مانده است ـ خالی از لطف نیست.

نگارنده را مطالعه ی کامل ِ این اثر و پرداختن بدان، مجال و فرصتی دیگر می طلبد ولی در نگاهی گذرا بدان:
به نظرم جالب آمد که «"کورُش از "زرتشت" آموخته باشد که "ژوپیتر" ِ یونانیان، همان "هُرمز" (اورمَزد) ایرانیان، و همان "اُزیریس" مصریان باشد.»
He (Cyrus) had learned from Zoroaster, that the Olympian Jupiter of the Greeks was the fame with the Oromazes of the Persians, & the Osiris of the Egyptians. (p. 7)
برایم جالب بود که "فیثاغورث" در معبدِ ژوپیتر در جزیره ی "کِرت" از نشانه هایی که "سولون" داده بود، "کورُش" را شناخته و به او درود و خوشآمد گفته باشد:
While Cyrus was meditating on the sublime sense of these inscriptions, a venerable old man enters the Temple ... Cyrus suspects it to be Pythagoras, but dares not interrupt his devotion ... Pythagoras, for it was he, fees in the air & countenance of Cyrus, the marks which Solon had describ'd when he gave him notice of the young prince's departure for Crete. He accosts him with a salutation, makes himself known, & quickly understands that it is Cyrus. (p. 9)
مدتی بود که میخواستم این مطلب را بنویسم: جایی که سخن از وام-گیری و اقتباس ِ ادبیِ نهفته پیش می آید و به تبع-اش بحثِ سرقتِ ادبی و امثالِ آن.
همه ی آنانی که با رُمان ِ "لولیتا"یِ "ولادیمیر ناباکوف" آشنایی دارند و فیلمهای ِ اقتباسی ِ "استنلی کوبریک" و "آدرین لین" از آن را هم دیده اند؛ همه ی آنانی که "لولیتا"یِ ناباکوف را برتر از آثار ِ "اسکار وایلد" و در حدِ بهترین رمانهای "داستایفسکی" جلوه داده اند و آن را جزو ِ 100 نووِل ِ برتر قرن بیستم دانسته اند و ... را به این نکته ی ظریف توجّه میدهم که پیش از آنکه جنابِ "ناباکوف"ِ روسی، بخواهد این رُمان ِ انگلیسی-زبانِ خود را در سال 1955 در پاریس منتشر کند، نویسنده ی توانایِ ایرانی "صادق هدایت" خمیرمایه ی آن را قلمی نموده و پروریده بود: داستان ِ لاله.
"هدایت"، داستانِ لاله (از مجموعه ی سه قطره خون) را در سال 1311 شمسی (1932 میلادی)، منتشر ساخت؛ یعنی، بیست و سه سال پیشتر از زاده شدنِ "لولیتا" در فرنگ، "لاله" در ایران زاده شده بود! حالا چطور است که «مُرغ ِ همسایه، غاز است» و تولّدِ "لولیتا" را همه ی عالم و آدم جشن می گیرند، ولی "لاله" باید نشسته و خموش، قانع باشد به نواله ی دور ریز ِ سفره ی جشن تولّدِ "لولیتا" خانم؟!
داستانِ "لاله" را میتوانید از اینجا دریافت و دانلود کنید.

تکمله:
به شخصه، فیلم ِ "لولیتا" نسخه ی سیاه و سفید ِ "کوبریک" در سال 1962 را بر نسخه ی نوتر ِ رنگی ِ سال 1997 ترجیح میدهم.
اگر قرار باشد که مدعی ِ "سرقت ادبی" ِ ناباکوف شویم، باید به موارد زیر ارجاع دهیم:
1) "لولیتا" پدر و مادر واقعی-اش را از دست میدهد و تنها پناهش "مردی" است که حامی زندگی اوست و برایِ این دختر مفهوم ِ "پدر" را دارد.

... سپس "بشتاسب" (گشتاسپ) فرمان داد که "زرتشت" را حاضر آوردند و او در بلخ بود. چون بر پادشاه درآمد، آیین ِ خود را برایِ وی بازگشود؛ و پادشاه، آن را بسی خوش داشت و پیرو ِ او گشت؛ و مردم را به زور وادار به فرمانبری از او کرد و گروهِ انبوهی از ایشان بکشت تا آن را پذیرفتند و در برابر آن سر ِ کُرنش فرود آوردند. پیش از آن، بشتاسب و پدرانش، آیین ِ صابئان میداشتند.
(ابن اثیر، تاریخ کامل، ترجمه ی سید محمد حسین روحانی، انتشارات اساطیر، تهران، 1383، ج 1، ص 300-301)