-
ملالِ زندگی
یکشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1389 20:49
او با دختر زیبایی ازدواج کرده بود. در دانشگاه از بهترین دوستانم بود؛ در دوره ی کارشناسی ارشدِ رشتهای جدا از رشتهی من. ذهنی قوی داشت و ادبی زاییدهی اصالت ِ دیرپای ِ خانوادگیشان. ولی خوشقیافه نبود؛ قد کوتاه و لاغر بود و موهایی کمپشت داشت. دختری که همسرش شده بود، در درس و تحصیلات فروتر از او بود، ولی ظریف و زیبا...
-
انتظار
چهارشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1389 23:48
تو زمان ِ زیادی را به انتظار گذراندی در کنار ِ آن دریاچه ... باد میآمد و شاخ و برگ ِ درختان را آوایی رازناک بود در جنگل ... قُرص ِ ماه، کامل بود و نورانی ... میتوانستی بیخستگی بنشینی و آن نور را بنگری، و به آوای ِ رقص ِ در سکوت ِ شاخساران ِ جنگل در باد گوش بسپاری و همین ...؛ اینگونه سرخوش باشی. ولی غفلتاً از پس ِ...
-
دلبستگی ِ شیخ به ریاضیات، و نه معماری!
جمعه 3 اردیبهشتماه سال 1389 23:03
امروز که گذشت، در تقویم نام ِ «روز بزرگداشت شیخ بهایی-روز معمار» را بر خود داشت. سه سال ِ پیش، به مناسبت ِ این روز ِ عزیز، مقاله ای با عنوان ِ «نشان ِ دلبستگی های ِ شیخ بهایی به ریاضیات و معماری در کشکول» نوشته و برای ِ دبیرخانه ی کنگره ی بزرگداشت ِ شیخ بهایی فرستادم. پس از مدتی نامه ای از جناب ِ آقای دکتر سید طه...
-
"فردوسـی"
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1389 20:15
سر ِ ناسزایان برافراشتن وز ایشان امید ِ بهی داشتن سر ِ رشته ی خویش گم کردن است به جیب اندرون مار پروردن است. درختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی به باغ ِ بهشت ور از جوی ِ خلدش به هنگام ِ آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ِ ناب سرانجام گوهر به کار آوَرَد همان میوه ی تلخ بار آوَرَد. به عنبر فروشان اگر بگذری شود جامه ی تو...
-
"شاملو"
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1389 19:20
در آوار خونینِ گرگ و میش دیگر گونه مردی آنَک، که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته یِ زیباترینِ زنان که این اش به نظر هدیتی نه چندان کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید. چه مردی! چه مردی! که می گفت قلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند و گلو را بایسته تر آن که زیباترین نام ها را بگوید. و شیرآهن کوه مردی...
-
او که رفت ، و او که ماند ...
یکشنبه 15 فروردینماه سال 1389 21:24
من دوستان بسیاری در اینترنت داشتهام که اکنون هیچ نام و نشانی از آنها نمییابم؛ گویی که از آغاز نبودهاند ... نمیدانم این چه احساسیست که دست میدهد، تا به یکباره بخواهی نام و نشان خود را از چشم دیگرانی که با تو در این دنیای مجازی دَمخور بودهاند پنهان سازی؛ دور شوی، بروی، گُم و ناپیدا شوی، بی هیچ نشان و اثری؟! سالهاست...
-
دمی برایِ با تو بودن ...
جمعه 13 فروردینماه سال 1389 23:55
شاهنامهخوانی، میراث ِ پدر بود برایم؛ که امید سایهاش همیشه بر سرم باشد. هم او بود که وقتی دبستانی بودم، شاهنامهی کلالهی خاور ، و وقتی راهنمایی بودم، شاهنامهی ژول موهل را برایم خرید. غریب نباشد که همیشه به روزگار ِ تنهاییام بدان پناه بردهام؛ به نامورـنامهی باستان ... و مولانا "ابوطالب ِ کاشی" بعد از...
-
شادی ِ نوروزی ِ تاجیکان
پنجشنبه 5 فروردینماه سال 1389 13:31
پس از انتشار ِ عکس ِ نوروزی ِ تاجیکان در پُست ِ پیشین و استقبال ِ دوستان، نامه ای به دوست ِ ارجمند ِ تاجیک-ام "دلشاد عظیم اُف" نوشته و با توجه به اینکه ایشان و پدر ِ بزرگوارشان از گردانندگانِ کارناوالهای ِ نوروزیِ تاجیکان بوده-اند، درخواست ِ عکسهای ِ بیشتری از جشن و سرور ِ نوروزی ِ مردم ِ تاجیکستان نمودم، تا...
-
ایرانیان، و حکایاتِ نوروزی
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1388 00:35
قریبِ پنج سالِ پیش، در غروبی دلنشین، همراه با دوستی بزرگوار از بازارِ اصفهان میگذشتیم. نزدیک به سردر قیصریه که شدیم، ازدحام جمعیت از سرعت-مان کاست. در آن درنگ، توانستم به چهرهی مردان و زنان اطرافِ خود دقیق شوم؛ چهرههایِ پُر شور و پُر حرارتی که خریدِ سوغاتی را بهانهی خندهها و سرخوشی نوروزیِ خود ساخته بودند. با...
-
چرایی ِ 6 بودن ِ "گاهان"ِ زرتشت در روایت ِ "زادسپرم"
جمعه 30 بهمنماه سال 1388 03:00
چرایی ِ 6 بودن ِ "گاهان"ِ زرتشت در روایت ِ "زادسپرم" در دین ِ زرتشت، عمر ِ جهان به 12 هزار سال تخمین زده شده است؛ مطابق ِ 12 اَختر که هر اَختری یکهزار سال فرمانروایی می کند؛ ایشان را نام "بره"، "گاو"، "دو پیکر"، "خرچنگ"، "شیر"، "خوشه"،...
-
همهی دلخوشی یک معلم (بخش دوّم)
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1388 00:10
نامهی قدردانی ِ چند تن از دانشجویانم در گروه "مرمت و احیای بناهای تاریخی" دانشگاه نیما در شهر محمودآباد؛ و دعوتنامهی اختصاصیشان برای شرکت در جشن روز دانشجوی ِ سال 1386. «به نام یزدان پاک» بزرگ مَردا ! همچون تو رستمی باید که هفت خوان ِ زمان را طلسم بگشاید مگر دوباره جهان را به نور ِ مهر و خرد هم آنچنان که...
-
نقدی بر نقد ِ دفاع از اصالت ِ گاهان ِ زرتشت
شنبه 24 بهمنماه سال 1388 22:57
پیش از این، در اینجا درباره ی جنجالی که متعاقبِ مصاحبه های ِ استادِ فرزانه و بزرگوارم جناب آقای "دکتر پرویز رجبی" با روزنامه ی "اعتماد" به راه افتاد، سخن گفتم و تأسف ِ خود را از این بابت اعلام نمودم که مقوله ی بحث و مجادله ی علمی، از سویِ برخی بجای ِ پاسخگویی ِ مستدل، به مقوله ی ناپاکِ سیاست پیوند...
-
همهی دلخوشی یک معلم
دوشنبه 19 بهمنماه سال 1388 19:38
بیش از سه سال از آغاز معلمیام میگذرد ... در این سه سال، در دانشگاههای مختلفی تدریس داشتهام ... ولی این سه سال برایم به مانندِ سی سال گذشت! هر سال، خود را شکستهتر یافتم؛ و هر سال که گذشت، احساس کردم که بخشی از وجود و روحم را در زمان جا گذاشتهام! دلیلاش را نمیدانم ... امان از بلای یکنواختی و عادت ... ترم اوّل ِ...
-
تصویری که از او در یاد داشتم ...
دوشنبه 19 بهمنماه سال 1388 01:44
تصویری که از او در یاد داشتم، پسری آگاه و با مطالعه و سرشار از غرور بود که نوشتههای ادبی خوبی داشت و هرچند که ذوق و خامۀ غزلسرایی در وجودش بود، میتوانست گاهی تند و تیز هم بنویسد .... یادم هست که 10 سال پیش، در روزهای دانشگاه، نقدی جنجالی در نشریه دانشجویی نوشته بود که آوازه و شهرتی در دانشگاه یافته بود .... زیاد از...
-
آخرین نبرد ِ "زرتشت"
شنبه 17 بهمنماه سال 1388 17:11
از خانه که بیرون زد، سرمایی چندش آور که از دریا برمی خاست، از پالتو به تن اش راه یافت؛ بادی سرد، و سخت نافذ بود. قطره ی بارانی به پشت ِ گردن اش چکید، سرفه ی گلوخراشی کرد و با خود اندیشید که همه ی آنچه باور دارد از ایده آل های ِ زندگی اش، پوچ و مسخره است! همه اش خواب و خیال است! در این روزهای ِ سرد ِ بارانی ... چه...
-
"مسافر" و خنیاگر
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1388 21:16
... و "مسافر" از همسفرانش عقب مانده بود؛ پای ِ رفتن اش عجیب می لنگید. توشه ای که برای سفر ِ طولانی اش برداشته بود، رو به اتمام بود. با این همه هنوز امیدوار بود که راه را درست آمده باشد! مدام با خود می گفت: اگر اشتباه آمده باشم چه؟ چگونه این همه راه را برگردم؟ با کدام توشه؟ همانطور که هاج و واج ایستاده بود و...
-
همـی نقـد بایـد!
سهشنبه 29 دیماه سال 1388 21:28
استاد بزرگوارم جناب آقای "دکتر پرویز رجبی" چندی پیش مصاحبه ای با روزنامه ی "اعتماد" انجام دادند که تحت عنوان ِ «مروری بر سقوط ساسانیان و ورود اسلام به ایران» در این روزنامه منتشر شد. این مصاحبه، که ظاهراً بصورت تلفنی و بدون بازبینی توسط مصاحبهشونده در این روزنامه به طبع رسید، انتقادات فراوانی را...
-
مسـیح ِ بازمصلوب
جمعه 25 دیماه سال 1388 17:30
" اینکه به سقراط جام زهر بنوشانند، یا مسیح را به صلیب کشند، دیگر در این جهان وجود ندارد؛ ولی انسان ِ بدنهاد و فاسدی را نیک اندیش و مُطهّر معرفی کردن، و انسان ِ خردمند و نیک اندیشی را بدنهاد و فاسد نامیدن هنوز هم در این جهان وجود دارد! " (برگرفته از گفتار متن ِ فیلم ِ فرانسوی ِ "سواری بر اسب ِ سفید"...
-
* پولیوشـکاپولی * - ترانه ای برای "زیسـتن"
جمعه 18 دیماه سال 1388 18:09
نویسـندهی این دفتر، تا اینجا هرچه گفت، از خود گفت و حُب و بغضهایش ... ولی امروز صبح که از خواب برخاست، با خود اندیشید که آیا هنوز میتواند صدای سُم ِ اسبان ِ راهوار را در دشتها بشنود؟ آیا هنوز میتواند غم فراق و دوری ِ دلدادگان را دریابد؟ ناگزیر، کمی با خود خلوت کرد ... آنگاه، قطعهای از "شاملو" به یادش آمد:...
-
* شـهرزاد *
جمعه 11 دیماه سال 1388 01:25
در همان شش یا هفت سالگی-ام بود که برای نخستینبار او و خانواده-اش را دیدم؛ همسایه-مان بودند در محوطهی ساختمانهای پزشکان بیمارستان امام سجاد رامسر. آنزمانها او را فقط همکار پدرم و یک پزشک میدانستم، و نه یک مؤلف و مترجم. به یاد میآورم که دختر نوجوان-اش عاشق گرفتن ِ پروانهها و خشک کردن ِ آنها بود؛ یک تور ِ مخصوص...
-
لحظهای برای با تو بودن
پنجشنبه 3 دیماه سال 1388 20:25
هر بار که به انتهای شب میرسم، و در نهایت ِ تاریکی، باز به خانهات میآیم ... چراغی نیست؛ تنها عکسی خاکگرفته و غباری بر لب پنجره ... صدا ... صدایت رفته! ... و اینکه هنوز استوار ایستادهام! نه، من شکست نمیخورم! اگر بودی، میدانستی که دوباره در صبحگاهان میدوم ... آن هنگام که خورشید فروغ بیافشاند، آن هنگام که سپیده...
-
نُـه زنـدگـی
جمعه 20 آذرماه سال 1388 03:03
زندگی ِ اوّل: «... دیر زمانی است تا گذشته و از او هیچ بر جای نمانده.» امروز چه روزی بود؟ - 25 اردیبهشت ِ 1383 تو در "سپاهان" بودی. ساعت 9 صبح امروز مراسمی در بزرگداشت ِ حکیم فردوسی در تالار ِ باشگاه ِ کارگران (خانه ی کارگر)، در چهارباغ ِ بالا، روبروی ِ بیمارستان ِ دکتر شریعتی برگزار شد. استاد "فریدون ِ...
-
هنوز هم چکاچک هزاران تیشه باید!
جمعه 6 آذرماه سال 1388 21:10
نمیخواستم دیگر در این وبلاگ بنویسم. میخواستم فراموشاش کنند و فراموشاش کنم؛ و این بخش از دفتر زندگیام را ببندم؛ همینجا، با همهی خاطراتش ... ولی امروز که از وبلاگِ استادم "دکتر پرویز رجبی" بازدید کردم، و نبرد ِ عاشقانه و مصمماش را برای ادامه دادن ِ نوشتن و زندگی دیدم، اشک به چشمانم آمد؛ از خود خجالت...
-
پُستِ آخر
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1388 20:32
این روزها که به وبلاگ بعضی از دوستان سرمیزنم، میبینم که همگی سکوت اختیار کردهاند و این سکوت و این سرمای پاییزی که شروع شده، به ویژه برای آنهایی که در شمال ایران زندگی میکنند و در این فصل، خورشید را در هوای ابری کمتر میبینند، غمناک و دلآزار است .... یکی از وبلاگهایی که همیشه دوست داشتم و با اشتیاق میخواندم-اش،...
-
سـوگند
یکشنبه 26 مهرماه سال 1388 19:55
امشب یکی از دانشجویانِ سالهای گذشتهام تماس گرفت و با شور و شوق از قبولیاش در آزمون سراسریِ مقطع بالاتر در یکی از بهترین دانشگاههای کشور گفت. چقدر خوشحال و شادمان بود که این خبر را به من میداد و قبولیاش را مدیون من میدانست. ... و من چقدر شاد شدم و بار این خستگی، این پنجهی دل آزردگیِ هر-روزه از دلم برداشته شد. اگر...
-
ضیافت مهرگانی ِ من و ...
شنبه 18 مهرماه سال 1388 21:14
"ابوریحان بیرونی" در فصل ِ نهم از کتاب ِ ارزشمند ِ خود "آثارالباقیه"، به بحثی تحت ِ عنوان ِ "اعیادی که در ماه-های پارسیان است" پرداخته و در مقدمه بیان می دارد که: « ... ما آنچه را که از ناحیه ی خود ِ زرتشتیان بدست آورده ایم در اینجا نقل می کنیم. در کتب ِ "زادویه بن شاهویه" و...
-
تدقیقات زرتشتی (بخش دوّم)
سهشنبه 7 مهرماه سال 1388 22:00
تدقیقات ِ زرتشتی (بخش دوّم) نخستین سرزمین و کشور نیکی که من آفریدم، «ایران ویج» بود بر کرانه ی رود ِ «دایتیا» ی ِ نیک ... (اَوستا- وندیداد- فرگرد یکم- بند 3) ای خورشید تیز اسب! برآی! از فراز البرز برآی و در درازنای ِ آسمان به چرخش درآی و بر جهان فروغ بیفشان ... ["اناهیتا" گوید:] ای کودک! من ترا در زادن و...
-
تدقیقات ِ زرتشتی (بخش اوّل)
شنبه 28 شهریورماه سال 1388 21:21
تدقیقات ِ زرتشتی (بخش اوّل) * در اواخر دوره ی ساسانی، موبدان چکیده ها و مجموعه هایی از زَند (تفسیر و شرح اَوستا به زبان ِ "پهلوی" یا فارسی میانه ** ) برای استفاده ی دیگران فراهم آوردند. مهمترین ِ این آثار، "بُندهش" به معنی "آفرینش" است. این اثر در طول ِ نسل ها افزوده هایی یافت و بازنویسی...
-
چهارصد ضربه: شأن یک معلم
شنبه 21 شهریورماه سال 1388 22:05
... اگر به کارگاه ِ یک پارچهباف بروید، میبینید که او پرده و پارچه میبافد، و میگویید که این آدم ِ با ارزشی است. وقتی به دکان یک آهنگر میروید، میبینید که او بیل و کلنگ و پتک و گاوآهن میسازد؛ میگویید که او آدمی است که کارش مورد نیاز است و وجودش بهدردـبخور و ضروری است. شما به این آدمها، به این کارگران درود...
-
در غربتی این چنین
جمعه 20 شهریورماه سال 1388 11:22
او سالها در جست و جو بود ... انتظار می کشید ... دین ِ اجدادی و خانوادگی اش او را بسنده نبود ... بر دین ِ زرتشتی، ندای ِ راستی و پاکی و روشنایی را از درون ِ آتشکده ها شنید و خود را بدان سو کشاند؛ پس از چندی دریافت که این آتش و این آتشگاه، آتش و آتشگاهی که او گم کرده است، نیست. آتش این آتشکده ها، از هیزم و پیه و نفت است...