خواستن و رسیدن ...
این درس را هم از تو دارم "مسافر" ....
هنوز در سفرم؛ گاهی میایستم و به آسمان خیره میشوم، چون میدانم تو هم آن لحظه به آسمان مینگری.
هنوز یک غریبهام در جادههای زندگی ...
گاهی نشانهای، مثل نسیم فرحبخشی که در زلّ آفتاب تابستانی به صورت بخورد، از عادت بیهودهرفتن جدایم میکند و باعث میشود دوباره فکر کنم که آنسوی این کوه، یک آبادی است با یک چشمه، و من از اول هم به دنبال آن چشمه بودم که به اینجا رسیدم ....
نشانهای، نشانهای ...
... و امروز، این پیام از سوی دانشجوی سابقی که خوشحال خبرم کرده که دکتری معماری دانشگاه مازندران قبول شده است. افتخاری هم برای خودش و خانوادهاش، هم برای دانشگاه آزاد رامسر، و هم برای من بعنوان کسی که پیشترها استادش بودم و انگیزۀ موفقیتش را از کلاسهای من دانسته:
«سلام استاد، امیدوارم حالتون خوب باشه.
با حمایتهای شما و انگیزههایی که همیشه توی گوشم بوده از حرفاتون، دکتری دانشگاه مازندران قبول شدم. گفتم این خبر خوش رو بهتون بدم و بابت حمایتهای همیشگیتون ازتون تشکر کنم.»

پیشتر در اینجا دربارۀ پیشـگام گفته بودم:
پریروز، دوستی ارجمند که گردانندهی کانال تلگرامی "پیشگام" است ــ و به پیشهی فرهنگیِ تهیه و ترجمهی فیلمهای باارزش تاریخ سینما به صورت دیسک بلوری مشغولند ....
پریروز، فیلم پردۀ عُنّابی* (1952) (+) با ترجمۀ من در کانال تلگرامی پیشگام (+) منتشر شد ....
اولینباری که با فیلم «پردۀ عُنابی» و سازندهاش «الکساندر آستروک» آشنا شدم، خیلی سال پیش بود ... دوران دبیرستان بود ... با خرید یک کتاب سینمایی: تاریخ سینمای هنری، نوشتۀ اولریش گرگور و انو پاتالاس، ترجمۀ زندهیاد هوشنگ طاهری ... حواسم رفته بود به داستان و تصاویر فیلمی که با عنوان «پردۀ ارغوانی» در این کتاب معرفی شده بود ... در آن سنوسال، فضایی رُمانتیک و رازآلود را به خیالم آورده بود ـ بیآنکه دیده باشم-اش و یا امیدی به یافتن-اش داشته باشم. دهۀ 1370 شمسی بود در ایران ....


گذشت تا چهار سال پیش، دقیقاً در نوروز 1400، که آن آرزوی دیرین برآورده شد و توانستم فیلم را در اینترنت بیابم و آنلاین به تماشا بنشینم. جستجوی بعدی، مرا به ترجمۀ فارسی کتاب-اش که فیلم از روی آن اقتباس شده بود رهنمون ساخت؛ اثری شاخص در حوزۀ ادبیات گوتیک و رئالیسم روانکاوانه به قلم ژول باربی دورِویلی (ژول-آمیدی باربه دوره وییی) و با ترجمۀ محمود پورشالچی. پورشالچی اولینبار «پردۀ عنابی» را مستقیماً از روی متن فرانسوی اثر ترجمه کرده و در دو نوبت در امرداد و مهرماه 1338 منتشر کرده بود.
با ادامۀ جستجو، دو نسخۀ فیزیکی کتاب را در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه شاهد در تهران و کتابخانۀ عمومی آیتالله مرعشی نجفی در قم یافتم. با تماس و پیگیری تلفنی، نسخۀ موجود در کتابخانۀ دانشگاه شاهد، با لطف و بلندطبعیِ کتابدارش، جناب آقای محمود صابونی، با گوشی عکسبرداری و بصورت رایگان برایم ارسال شد. نسخۀ موجود در کتابخانۀ آیتالله مرعشی را هم با پرداختِ هزینۀ اسکن، در قالبِ الکترونیکیِ استاندارد دریافت کردم. هر دو نسخه را اینک تقدیم دوستان میدارم:
دریافت نسخۀ عکسبرداریشده با گوشی


هنگام مطالعۀ کتاب، جملاتی چشم-ام را مینواخت که برای خود یادداشت میکردم و بعضی از آنها را در پایین نقل میکنم:
ــ یکی از محاسن وراجی در وسیلۀ نقلیه این است که شخص میتواند هر وقت مطلبی برای گفتن نداشت خاموش بنشیند و این موضوع کسی را ناراحت نخواهد کرد. در یک سالن چنین آزادیای وجود ندارد؛ انسانیت و ادب به شما تکلیف میکند هر طور هست صحبت کنید و چه بسا خالی بودن چنته یا ملال پر حرفی، برای آنکه شخص میخواهد خودش را خیلی مهربان نشان دهد، حماقتهایی به بار میآورد.
در وسایل نقلیۀ عمومی، مردم بیشتر از آنچه در خانۀ دیگران باشند در خانۀ خود هستند و میتوانند بدون آنکه بیادب جلوه کنند خاموش بنشینند و دنبالۀ صحبت را با تخیل بگیرند .... (ص 28)
ــ چیزهایی است که شخص هیچگاه از یاد نمیبرد: اولین لباس نظامی که تن میکند، اولین جنگی که میرود، و اولین زنی که تصاحب میکند. (ص 34)
ــ ... تنها روزهای یکشنبه، در صحن و حیاط [کلیسا]، پس از دعای ظهر، اگر تصادفاً هوا مناسب بود، مادران فرزندان خود را برای هواخوری و به رخ کشیدن تا ساعتِ ۲ گردش میدادند و به محض آنکه اولین زنگ نماز عصر بلند میشد طنین آن همه را میربود و حیاطِ بدبخت خالی میماند.
... برای خوشگذرانهای عیاشی که مثل ما در دورانی از زندگی بودند که عشق و شهوتِ زن جایی بخصوص دارد، این مراسم [نماز شکرگزاری عصر روز یکشنبه] بهترین فرصت برای آنها بهشمار میرفت. به جز کسانی که مأمور خدمت و کشیک بودند، بقیۀ افراد نظامی در صحن کلیسا، به دلخواهِ خود محلی مییافتند و خود را جا میکردند.
تقریباً ما در پشت سر زیباترین زنانی که به این مراسم میآمدند و مطمئن بودند مورد توجه قرار میگیرند حرکت میکردیم و با صحبت و نجوای با آنها حداکثر سرگرمی ممکن را جهت آنان فراهم مینمودیم و بهطوریکه فقط خود آنها بشنوند بسیار آهسته از آنچه در چهرۀ خود بهعنوان نمونۀ حُسن داشتند تعریف میکردیم.
آه از این شکرگزاریهای نظامی! من شاهد شروع چه ماجراهایی بودهام. چه بسیار نامهها و پیغامهایی را دیدهام که در مانشونِ** دختران هنگامیکه برای دعا کردن کنار مادرانشان زانو زدهاند گذاشته شده و یکشنبۀ هفتۀ بعد در همانجا جواب آن را برای ما آوردهاند! (ص 40 و 41)

ترجمه و زیرنویس فیلم
من، همان چهار سال پیش که کتاب را بدست آوردم، به دنبال ترجمه و زیرنویسکردن فیلم-اش هم بودم؛ مخصوصاً که آنزمان هیچ زیرنویس فارسیای هم برای این فیلم وجود نداشت. نیّت-اش را داشتم، ولی درس و دانشگاه و مشغلهی زندگی مانع میشد!
گذشت تا یکسالونیم پیش، که جهتِ تجلیل از گروه ترجمۀ پیشگام و همکاری با ایشان، باز بسوی ترجمۀ این فیلم رفتم ... در گروه تلگرامی دیگری با عنوان گفتگوی سینمایی (گپمدیای بعدی) درخواست ویدئوی باکیفیتی از فیلم را دادم تا روی آن زیرنویس را سینک کنم. یکی از ادمینهای آن گروه، جناب آقای امیر زمانی، لطف کردند و بعد از مدتی دو تصویر بهتر از فیلم را برایم ارسال نمودند: نسخۀ TVRip انکود 2016 و نسخۀ VHSRip انکود 2011.
کارِ ترجمه را بر مبنای زیرنویس انگلیسیِ فیلم شروع کردم و چون با یک اثر ادبی فاخر طرف بودم، با وسواس زیاد خط-به-خط ترجمه از انگلیسی را با زیرنویس فرانسوی مطابقت دادم و ضمنِ همخوانی با کتاب، برگردان فارسی خودم را با برگردان فارسی محمود پورشالچی مقابله کردم. کند پیش میرفت ... و مدتی بعد رها شد ....
تا این تابستان، که آن کارِ یلهمانده به سامانِ دلخواه رسید. امّا درست هنگامیکه ترجمۀ خود را برای گروه پیشگام ارسال کردم، متوجه شدم که شخص دیگری با نام کاربری "هملت هملتیان" تقریباً دو ماه پس از درخواستی که در گروه گفتگوی سینمایی داشتم، کار ترجمۀ این فیلم را انجام داده و زیرنویس فارسی را در سابدیال و سابسورس بارگذاری کرده است!

ابتدا به نظرم آمد که دوبارهکاریِ بیهودهای انجام دادهام و ایکاش که پایگاههای مخصوصِ زیرنویسِ فیلم را در این بازۀ طولانی مجدداً چک میکردم! ولی وقتی که فایل زیرنویس ترجمۀ ایشان را باز کردم، (ضمن احترام به زحمات ایشان و تلاشِ انجامشده) در همان نگاه کوتاه و گذرا اشتباهات فاحشی از بُعد فنی به چشم-ام آمد! برخی بخشها دچار برداشتهای نادرست یا فاصلهگیری جدی از معنای اصلیِ متن شده است. به چند نمونه اشاره میکنم تا تفاوت دیدگاه و شیوۀ کار روشن شود:
مثال اول ــ تایم: 00:00:32,160 → 00:00:25,080
اصل عبارت فرانسوی:
on meurt, et tout le mal est dans l'âme ...
ترجمۀ آقای هملت هملتیان:
«… و با آنها آدمی میمیرد، حال آنکه تمامی شرارت در روح است.»
ترجمۀ من:
«شرارت پس از مرگ هم به تمامی در روح زنده میماند!»
ترجمۀ آقای هملتیان برداشت کلی را منتقل کرده اما محور زمانی جمله در متن اصلی ــ «ادامهیافتنِ حیات شرارت پس از مرگ» و حس تلخ ماندگاری گناه ــ را از بین برده است! «شرارت در روح»، این آلودگی را نه مرگ میشوید و نه فراموشی گور محو میکند. برای مخاطب قرن نوزده فرانسه، این یعنی «گناهت با تو به ابدیت کشیده میشود». باربی، عمداً جمله را کوتاه بسته تا این لایۀ هولناکِ ضمنی را در ذهن خواننده کامل کند. ترجمۀ من، این حس سنگین و بار فلسفی و تلخی جملۀ اصلی را بهتر حفظ میکند.
مثال دوم ــ تایم: 00:30:25,440 → 00:30:07,720
اصل عبارت فرانسوی:
Et moi qui essayais d'être/aussi impénétrable qu'elle,/je me rassasiais orgueilleusement et presque sensuellement,/dans le profond de mon être,/de l'idée que toute cette superbe indifférence était bien à moi./Et qu'elle avait pour moi/toutes les bassesses de la passion,/si la passion pouvait jamais être basse!
ترجمۀ آقای هملت هملتیان:
«سعی میکردم درست بهاندازهی آن دختر رسوخناپذیر باشم، و با این حال، مفتخرانه اشتهایم را ارضا مینمودم، و تقریباً به طرز نفسپرستانه در اعماق وجودم، از اندیشهی بیتفاوتی آن دختر نسبت به خودم محظوظ میگشتم. او برایم دارای تمامی ضعفهای شور و شهوت بود… البته اگر شور و شهوت هیچگاه بتواند ضعفی داشته باشد.»
ترجمۀ من:
«و من که سعی میکردم به مانند او، نفوذناپذیر باشم، با غرور سیراب میشدم، و تقریباً با لذتی در ژرفای وجودم، از این فکر اقناع میشدم که تمام این بیاعتناییِ باشکوه متعلق به من بود، و اینکه او بهخاطر من، همۀ پستیِ تمایلات را تحمل میکرد ـ اگر بشود برای تمایلات و شهوات پستی و فرومایگی قائل شد.»
ترجمۀ آقای هملتیان معنای کلی را منتقل کرده اما ساختار جمله را شکسته است، برخی اتصالات منطقی را حذف کرده و «پستی تمایلات» را به «ضعفهای شور و شهوت» تغییر داده که بار معنایی متفاوتی دارد. متن فرانسوی بر «پست بودن» و «فرومایگی» بهعنوان قید تحقیر تأکید دارد، نه بر «ضعف». متن فرانسوی دقیقاً بر غرور شخصیت، تصاحب بیاعتناییِ باشکوهِ دختر، و راضیبودن از اینکه او بهخاطرش به «پستی تمایلات» تن داده، اشاره دارد. ترجمۀ من در بازآفرینی لحن متکبرانۀ شخصیت و پیوستگی جملهای، به متن نزدیکتر است.
مثال سوم ــ تایم: 00:42:21,520 → 00:42:17,160
اصل عبارت فرانسوی:
Il est dur de mourir quand on a vingt ans.../et pour une femme.
ترجمۀ آقای هملت هملتیان:
«وقتی ۲۰ ساله هستید مردن بسیار دشوار است، مخصوصاً اگر زن باشید!»
ترجمۀ من:
«وقتی ۲۰ ساله هستید مردن بسیار دشوار است، مخصوصاً به خاطر یک زن!»
مشکل اول: شخصیت زن داستان ۱۸ ساله است؛ پس «اگر زن باشید» نه با فکت داستانی سازگار است، نه با لحن جمله.
مشکل دوم: در متن فرانسوی، pour une femme به معنای «به خاطر زنی» است، و این با خط داستان (انگیزۀ خودکشی مرد قهرمانِ فیلم) هماهنگ است. در کتاب نیز توضیح این بخش، روشن است: مرد جوان میخواسته خودکشی کند اما بلندپروازیهای نظامیاش را به یاد میآورد، و همین باعث میشود خودکشی ــ آن هم بهخاطر یک زن ــ برایش دشوار شود. ترجمۀ من این ظرافت را ثبت کرده و با زمینۀ روایی مطابقت دارد.
موارد بالا، تنها بخش کوچکی از تفاوتهاست. هدف از بیانشان نقد شخصی نیست، بلکه نشان دادن اهمیت مراجعه به متن اصلیِ اثر و دقت در انتخاب واژگان و لحن است؛ بهویژه در آثاری چون «پرده عنابی» که بار روانی، ظرافتهای زبانی و جزئیات شخصیتپردازی، ستون فقرات آن محسوب میشود.
دریافت فایل زیرنویس فیلم با ترجمۀ من
از سابسورس، اوپنسابتایتلز، سابدیال، و پیکوفایل
دریافت و تماشای فیلم با زیرنویس فارسی هاردساب
در گوگلدرایو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* عنّاب را که میوهای است شبیه به سنجد و رنگ عنّابی بدان منتسب است، هم با فتحه روی (عین) و هم با ضمه روی (عین) دیدهام. ولی ظاهراً با ضمه درستتر باشد و "دهخدا" هم با ضمه ضبط کرده است.
** مانشون (manchons) از پوست یا نظایر آن درست میشود و خانمها دو دست خود را برای زیبایی یا حفاظت از سرما در آن میکنند. (توضیحات مترجم کتاب)
فردریک فرلی، استاد نقاشی جوانی به نام والتر هارترایت را استخدام میکند تا به برادرزادهاش لورا نقاشی آموزش دهد. والتر در شبی وارد دهکدۀ محل اقامت خانوادۀ فرلی میشود و در مسیر پیادهروی به سوی مقصد، دختر جوان سفیدپوشی را ملاقات میکند ....
چندی پیش در گروه تلگرامی مدیا سورس، صوت دوبلۀ کمیابی از فیلم «زن سفیدپوش» (محصول 1981 روسیه) ترمیم و سینک و در دو پارت (در اینجا و اینجا) ارائه شد. [IMDb فیلم]
عنوان فیلم در پخش تلویزیون ایران در دهۀ شصت به «تشـنه» (!) تغییر داده شده بود، ولی عنوان اصلی به روسی Же́нщина в бе́лом یا همان «زن سفیدپوش» است. این فیلم، اقتباس از رُمان معروفی به همین نام، نوشتۀ نویسندۀ نامدار انگلیسی ویلکی کالینز است؛ و از کارگردانی خوب وادیم دِربینُف (دارای عنوان افتخاریِ هنرمند مردمی فدراسیون روسیه)، و بازیهای خوب گراژینا بایکشتیته (در نقش آنا کاتِریک، و لورا فیرلی)، و الکساندر عبدولُف (دارای عنوان افتخاریِ هنرمند مردمی روسیه، در نقش والتر هارترایت)، و نیز موسیقی متن عالی ساختۀ ولادیمیر چرنیشُـف برخوردار است.

ویلکی کالینز یکی از نخستین نویسندگان ژانر داستانهای معمایی و کارآگاهی در جهان به شمار میرود. او دوست نزدیک چارلز دیکنز بود و تأثیر ارتباط و تبادل افکار میان این دو نویسندۀ بزرگ را میتوان بهوضوح در آثار هر دو مشاهده کرد. رمان «زن سفیدپوش» مهمترین اثر کالینز است، طوریکه وصیت کرده بود پس از درگذشتش روی سنگ قبرش بنویسند که او نویسندۀ آن رمان بوده است!
«زن سفیدپوش» ابتدا بصورت هفتگی در مجلۀ «All the Year Round»، و سپس در سال ۱۸۶۰ میلادی در قالب یک کتاب مستقل منتشر شد. در نظرسنجی بیبیسی در سال ۲۰۰۳، این رمان با رتبۀ ۷۷ در زمرۀ دویست کتاب محبوب و برتر بریتانیا قرار دارد. «زن سفیدپوش» در سال ۱۳۷۶ شمسی بطور کامل توسط آذرمیدخت کاوهخوری و پروین قائمی به فارسی ترجمه و توسط نشر قطره منتشر شده است. [دریافت فایل ترجمۀ کامل کتاب بصورت پیدیاف و ایپاب]


قسمتی از ترجمۀ فارسی اثر:
«به طرف جاده لندن به راه افتادم. در جاده اصلی و خلوت قدم میزدم و با بیخیالی درباره بانوان جوان کمبرلند فکر میکردم که ناگهان از شنیدن صدای پایی آرام از پشت سر، خون در بدنم منجمد شد. با حرکتی آنی و در حالی که انگشتانم را دور عصایم محکم کرده بودم، برگشتم.
آن جا، وسط جاده اصلی عریض و روشن، زنی تنها ایستاده بود. انگار که همان لحظه از زمین سر برآورده و یا از آسمان فرود آمده باشد. از فرق سر تا نوک پا سفیدپوش بود و در حالی که به ابرهای تاریک آسمان لندن اشاره میکرد با نگاهی پرسشگر و اندوهگین به من مینگریست. روبهرویش ایستادم.
بقدری از حضور ناگهانی آن شبح عجیب در آن محل دور افتاده و خلوت و آن وقت شب یکه خورده بودم که نمی توانستم بپرسم از من چه می خواهد.»


از داستان زن سفیدپوش، دو نمایش صوتی و رادیویی هم، در پیش و پس از انقلاب در ایران تهیه شده است. نسخۀ پیش از انقلابِ آن (با زمان 2 ساعت و 5 دقیقه) به کارگردانی صادق بهرامی را میتوانید از اینجا دریافت کنید. نسخۀ پس از انقلاب هم تحت عنوان «زنی در ردای سپید» به کارگردانی مجید همزه از پایگاه کتاب گویای ایرانصدا قابل دریافت است.




هنگام تماشای فیلم «زن سفیدپوش» توانستم صدای جمعی از بهترین گویندگان را که زینتبخشِ فیلم شده بود، تشخیص دهم؛ زندهیادان: نیکو خردمند (در نقش آنا/آن کاتریک، و لورا فیرلی)، منوچهر والیزاده (در نقش والتر هارترایت)، پرویز نارنجیها (در نقش فردریک فیرلی)، شهلا ناظریان (در نقش ماریان هالکومب)، خسرو شایگان (در نقش بارونِت سِر پرسیوال گلاید)، و حسین عرفانی (در نقش کُنت فوسکو).
در دوبلۀ فارسی، تغییراتی در روایت اصلی ایجاد کردهاند؛ به شکلی که مادرِ «آنا» را فردی مفلوک و فوتشده معرفی میکنند. این در حالیست که هم در فیلم و هم در رمان اصلی، مادرِ آنا با نام «جین کاتِریک» نقشی مؤثر و حضوری زنده و محکم در جریان داستان دارد. تمامی بخشهای مربوط به حضور و تأثیر این شخصیت، دوبله نشده و کاملاً از متن فیلم حذف شدهاند!
باری، فیلم خوبی است با فضای رازآمیز و پُر تعلیق که تماشای آن را به دوستداران ادبیات و سینما پیشنهاد میکنم.
جایی از فیلم، دختر جوان (لورا) مشغول نواختن موسیقی است، و همراه با خم و شکن و نوای محزونِ ساز، سفری هم در چشمها و نگاهها آغاز میشود که آغاز و انجامش را دوست داشتم، و اینجا و اینجا در آپارات گذاشتم.