آبان رسید ....
امروز، داشتم از لابلای مجلههای «کیهان بچّهها»ی عهد کودکی-ام (شماره 66 آذر ماهِ 1359)، داستانِ مصوّر «پینوکیو» نوشتهی "کارلو کولودی" با ترجمهی "الهه حججی" را برای دخترم میخواندم. این، قرارمان هست که هر جمعه از داستانهای کتابها و مجلات عهد کودکی-ام برایش بخوانم.
ولی امروز، یکه خوردم و شگفتزده شدم از طنز اجتماعی و حس سورئالِ عمیق و سنگینی که در این داستان مصوّر بود. مثلاً یک بخش-اش، که البته ناخودآگاه لبخند بر لبم آورد، چنین است: "پینوکیو" را "روباه" و "گربه" گول میزنند و با خود به شهر "ابلههای سِمِج" میبرند تا در آنجا پول-اش را بدزدند. در این شهر، آدمهای سادهدل، در فقر زندگی میکنند؛ و آدمهای زرنگ و حقّهباز، ثروتمند هستند و با کالسکه به این طرف و آن طرف میروند!
وقتی پولهای "پینوکیو" دزدیده میشود [با این وعده که بیا پولهایت را در مزرعهی عجایب بگذار و چندبرابرش کن!]، با خاطرجمعی به دادگاه میرود و تَظلّم و دادخواهی میکند. قاضی هم، که یک میمونِ پیرِ محترم است، به حرفهایش گوش میدهد؛ و حتی غمگین میشود و با او همدردی میکند و قول میدهد که "پینوکیو" را به حق-اش برساند. ولی ناگهان دو پاسبان (با قیافهی سگ بولداگ) صدا میکند و میگوید: «پولِ این بدبختِ بیچاره را دزدیدهاند؛ او را بگیرید و به زندان ببرید!»
"پینوکیو" که در شوکِ دستگیری و حبس-اش هست، در زندان با خود میاندیشد: «اینجا دیگر چه شهری است؟ آدمهای بیگناه را زندانی میکنند و دزدها را آزاد میگذارند!»
بعد از چند روز، زندانبان وارد سلّولِ "پینوکیو" میشود و خبر میدهد که پادشاهِ آن دیار تصمیم گرفته به میمنتِ پیروزی-اش شماری از زندانیان را عفو دهد و آزاد کند. "پینوکیو" شادمان میشود، ولی سریع در ذوق-اش میخورد؛ چون زندانبان به او میگوید که فقط آدمهای بد شامل این عفو میشوند و "پینوکیو" جزء این دست آدمها نیست!
"پینوکیو" که از حبس، به تنگ آمده است، به زندانبان اصرار میکند که والله من آدم بسیار بدی هستم! و حاضرم سرِ این قسم بخورم و اعتراف کنم!
با این اعتراف، زندانبان درِ زندان را بر او میگشاید و حین بدرقهاش میگوید که: «اگر اینطور است، تو هزار دلیل برای آزاد شدن از زندان داری. به سلامت!»
------------------




تغییر اسامیِ آندسته از اماکن و بناهای تاریخی ایران که نام «شاه» بر آنان بود، تصمیمی بود که بعد از انقلاب ــ با توجه به روحیهی انقلابی ــ از سوی مدیران و کارگزاران شهری اختیار شده بود. مثلاً مسجد شاهِ اصفهان و تهران را مسجد امام نامیدند؛ یا میدان شاه و خیابانِ شاه در تهران را به میدان قیام و خیابان جمهوری تغییر نام دادند ....
باری، این اتفاق در فیلمها و کارتونهای سینمایی هم افتاده است!
نمونهی دم دستی-اش فیلم "مردی برای تمام فصول" (1966) شاهکار ستایششدهی فرد زینهمان است که برندهی 6جایزهی اسکار شده بود.

این فیلم، یکبار قبل از انقلاب، دوبله شده بود. ولی مُراد من در این نقد، دوبلهی آشنای دوّم است که بعد از انقلاب و در سنین نوجوانیِ ما از تلویزیون پخش شد. در این دوبلهی اخیر، آقای منوچهر اسماعیلی به جای پُل اسکافیلد (در نقش سِر تامِس مور) صحبت کردهاند.
در سکانس پایانی، سِر تامِس مور، خود را مطیع و خدمتگزار خوبِ "شاه" میخواند و میگوید که حتی به حُکم مرگ-اش هم چون از سوی "شاه" است گردن مینهد!
ولی در دوبلهی فارسی، کلاً "شاه" را از کلام او حذف کردهاند و "خدا" را به جایش نشاندهاند! به جای "خدمتگزارِ شاه" هم گذاشتهاند "خدمتگزار درماندگان"! شاید "تامس مور" همین منظور را هم داشته است (!) ولی با تغییر دادن و حذف کردنِ سوگندِ وفاداری-اش به پادشاه، در ماهیتِ تاریخیِ واپسین کلام-اش دست بردهاند!
دیالوگهای اصلی و دوبله را به ترتیب جهت مقایسه در اینجا گذاشتهام. یک نکتهی حاشیهای هم اینکه آقای "اسماعیلی" همه جا، "فَتوا" را اشتباهی تلفظ میکنند "فُتوا"!

وقتی چیزهای بد را در آدمها جستجو میکنی، حتماً پیداشون میکنی!
بهتره دنبال خوبیهای مردم بگردی!داشتم فیلم پولیانا (1960) [+] ساختهی کلاسیک شرکت "والت دیزنی" را تماشا میکردم، که جملهی زیبای بالا را شنیدم.

در بخشی از فیلم، همین خانم داره به کشیش دستور میده که در نطق هفتگیش
برای ترساندن مردم از گناه و وسوسهی شیطان، تا میتونه پیاز داغ جهنم رو زیاد کنه!
در ادامه، ولی «پولیانا» به کشیش میگه کلی متن شاد
مذهبی وجود داره و اساساً خدا برای مردم، «شادی» میخواد نه سختی! و اینکه
اگه چیزای بدـو تو آدما جستجو کنی، حتماً پیدا میکنی؛ پس خوبه که بگردی دنبال
خوبیهای مردم!
در انتها هم، شاهد تحوّلِ کشیش و عذرخواهیش از مردم شهر برای حرّافیهای بیهودهی چهارسالهاش هستیم.
دو بخش از فیلم را جدا کردهام و باهم در اینجا به اشتراک گذاشتهام.
پینوشت:
1- این فیلم، از روی داستانی به همین نام از نویسندهی آمریکایی «النور اچ. پورتر» [+] ساخته شده است. این داستان، در سالهای دههی 1340 شمسی توسط شیده جلاییفر به فارسی نیز برگردانده شده و انتشارات فروغی آنرا در سری "داستانهای زرین"-اش چاپ کرده بود.
روی جلد و صفحاتی از ترجمهی فارسی کتاب پولیانا




2- یادمـه در نوجوانی، کتابی هم از نویسندهی اسپانیایی «آنا ماریا ماتوته» [+] با ترجمهی شیوای محمد قاضی خوانده بودم با عنوان «پولینا، چشم و چراغ کوهپایه» [عنوان اصلی: پائولینا، دنیا و ستارگان]؛ که شخصیت دختر قهرمانِ داستان-اش "پولینا" شباهتهای زیادی به همین "پولیانا" داشت!
