هفتهی پیش، از انباری منزل پدری، یکسری از کتابها و مجلات دوران کودکی و نوجوانی خود را برداشتم و به خانه آوردم. نشستم با دخترم آناهید، همه را گردگیری و تمیز کردیم؛ و با استقبالی که کرد، هر روز یکی را برایش میخوانم. 
چه کتابهایی! بچههای نسل من در دههی 1360 این شانس را داشتند که جمعی از بهترین نویسندگان و هنرمندان، خالق کتابهای کودکیشان باشند.
تصمیم گرفتم در هر فرصتی، یکی از آن آثار را تبدیل به محتوای دیجیتال کنم و به رایگان در اینجا بازنشـر دهم.
اوّلین کتابی که انتخاب کردهام، خرس و کوزهی عسل است؛ قصهای به شعر کودکانه از استاد منوچهر احترامی (+) و با تصویرگری استاد غلامعلی لطیفی (+). دکلمه و روخوانی این اثر و اجرای نمایشیاش در مهدهای کودکِ آن دوره رونقی داشت.
این کتاب، چندینبار با تصویرسازیهای متفاوت منتشر شده است؛ نسخهی من، متعلق به چاپ پنجم-اش از سری کتابهای لاکپشت در سال 1365 است.


سابقهی همکاری منوچهر احترامی (پورنگ) و غلامعلی لطیفی (کیانوش)، به ایامِ کار در نشریهی فکاهی و طنزآمیز توفیق برمیگردد. احترامی، بعدها طنزنویسی و نگارش برای کودکان را با نشریات گلآقا و بچهها گلآقا ادامه داد و به انتشار کتابقصههای منظومی از خود، با تصویرگریِ لطیفی، پرداخت. لطیفی هم علاوهبر کارتونیستِ حرفهای بودن و تصویرسازی برای کتابهای کودک، در اوایل دههی 1360 طبع خود را در "ترجمه" آزمـود و چند قسمت از ماجراهای تنتن و میلو را برای انتشارات دهداری ترجمه کرد.

کتاب خرس و کوزهی عسل را اسکن کردهام و بصورت PDF در پیکوفایل و دراپباکس گذاشتهام؛ یک فایل دیداری و شنیداری هم (با قصهگویی همسرم) از روی-اش تهیه کردهام که آنرا در آپارات و تماشا قرار دادهام.

پیشترها عکسی سیاهوـسفید از میدان فرودگاه رامسر دیده بودم که مجسمهی دختری جوان را در جامهی محلی در کلبهای چوبین [در دلِ یک تنهی بزرگ درخت] نشان میداد. این مجسمه را در سالهای پس از انقلاب، از این میدان برچیدند و تندیس یک سیمرغ را که هیچ مناسبتی با روحیات و فرهنگ مردم این شهر ندارد به جایش نشاندند!
چندی پیش در آلبوم قدیمی یکی از اقوام، تصادفاً عکسی از آن مجسمه یافتم. تاریخ-اش مربوط میشود به اواخر شهریور 1357 شمسی. چهرهی زن و مردی که با کودکشان در پای مجسمه هستند را شطرنجی کردهام؛ از خویشانم هستند، ولی بیم داشتم که انتشار عکسشان در فضای مجازی معذبشان کند.
این تصویر را بعنوان یک سند منتشر میکنم. اوّلبار که آنرا دیدم، محو آرامش-اش شدم: آرامشی که شاید از پیکرهی آن دخترِ گیلک در لباس قاسمآبادی-اش بر ضمیر بازدیدکنندگان دیار رامسـر مینشست! راستی سرانجام آن مجسمه چه شد؟ هنوز جایی هست، یا به تیشهی جهل از بین رفته؟



پینوشت:
امروز ــ 11 مرداد 98 ــ یکی از دوستان، عکس زیر را از صفحهی اینستاگرامی "شهسـوار ما" (+) برایم فرستاد. در توضیحات ذیل عکس، نوشته شده است: رامسر، خانوادههای عابدینپور و فروغی، نماد و مجسمهی دختر گیلک، 1357.

این جملات و عبارات که در اینجا خوانده بودم، این روزها مدام در ذهن-ام تکرار میشود. آنها را درست میدانم و به آنها فکر میکنم:
«ظلم و فساد در هیئت حاکمه دوام نمیآورد مگر آنکه از دل جامعه ظالم، فاسد و فاقد آگاهی مدنی روئیده باشد. جامعه باکفایت نه تنها در عملکرد مدنی خود دولت بیکفایت را ساقط میکند، که اصولاً فرصت تصدی به آن نمیدهد. کفایت هر جامعهای همان دولتی است که داراست و دولتها برازنده ملتها هستند. ملتهایی که بیش از آنکه غارتگری و فرصتطلبی را از دولتها یاد بگیرند، به آنها یاد میدهند. دولتهایی که از دامان تربیت و پرورش ملتها برآمدهاند و در آغوش آنها شیر خوردهاند. در این میان، افراد سالم و دارای شعور مدنی نصیبی ندارند جز بینوایی، تنهایی و رنج دائمی».
«برای بررسی جباریت یا خودکامگی نمیبایست فقط به شخص جبار و همدستان او پرداخت، بلکه میبایست خلق و خوی نهفته جباریت در میان آحاد جامعه را نیز مورد توجه قرار داد. نظام جباریت نمیتواند بدون رضایت طیف گستردهای از تودهها مستقر شود و همواره از حمایت عده کثیری از مردمی که روحیه جباریت دارند، برخوردار است. تحلیلهای روانشناسانه نشان میدهد که مردم به مرور زمان از جبار فعلی دلزده میشوند و برای ارضای حس نفرتی که از آن شخص یا حکومت دارند، به تب اشتیاق ظهور یک منجی قدرتمند مبتلا میشوند. منجیای که بتواند در یک چشم بهم زدن کل مشکلات موجود را رفع و رجوع و حل و فصل کند. مردم با همین تلقی سادهاندیشانه به جبار دیگری دل میبندند و به او یاری میرسانند و او را جایگزین جبار قبلی میکنند. آنها آزادی و اختیار خود را در کف فرمان کسی قرار میدهند که به گواه تجارب تاریخی هرگز نمیتوانند آنرا پس بگیرند. مردم توجه نمیدارند که هاله درخشانی که جبار را در بر گرفته از پرتو مشعلهایی است که خودشان در دست گرفتهاند».

ماهی سیاه کوچولو
از خامهی تهمینه میلانی. با الهام از اثر فرشید مثقالی