
عکس بالا را در اوّلین روز کلاسهای دکتری (25 شهریور 96) از سردر ورودی دانشکده گرفتم. یک ترم به سرعت سپری شد ...
استاد راهنماـم دکتر "کیانی" مرتباً توصیه داره که از مشغلههای جانبیـم کم کنم و بشینم سر رساله و مقاله. میگه (و درست میگه) که چهار سال دورهی دکتری سریع میگذره و آخر سر، همین رساله و مقاله برات میمونه.
عکسهای زیر را هم پریروز در کلاس دکتر "ناسخیان" با استاد و همکلاسیها گرفتیم؛ در قشنگترین کلاس دنیا: شاهنشینِ خانهی سوکیاس و آن نقاشیهای دیواری منحصربفرد از عهد صفوی که پشت هر کدامشان داستانهاست ...


-------------------------------
عکسهای زیر با کلیک، بزرگنمایی دارند

مدتی پیش، یکی از دوستانِ سینمایی در محفلی، این بحث جالب را مطرح کرد که از داستانِ "لالهی سیاه" اثر الکساندر دوما، هیچ اقتباس سینماییِ معروفی در دست نیست؛ و آن لالهی سیاه (1964) (+) هم که "آلن دلون" بازی کرده، صرفاً دارای یک تشابه اسمی با اثر دوماـست و به کلی داستان دیگری دارد.
داستانِ "لالهی سیاه" به روایت آن دوستِ سینمایی:«لالهی سیاه، آمیختهای از یک داستان غیر واقعی و حوادث بسیار مهم تاریخی است. دربارهی مسابقهایست که شهرداری هارلم ترتیب داده است؛ به این شکل که هرکس بتواند تا موعد مقرر، لالهی سیاهی را پرورش دهد برندهی جایزهی 100،000 گیلدری خواهد شد. در این میان، دکتر جوان "کورنلیوس ونبارلی" در حال پرورش لالهاش هست، غافل از اینکه همسایهی بدجنس او "باکستل" نیز در صدد انجام همین کار است و چون توانایی آنرا ندارد قصد دارد لالهی دکتر را بدزدد. این داستانِ خیالی مصادف است با یکی از فاجعهبار-ترین حوادث تاریخ هلند، یعنی به دار آویخته شدن "یوهان د ویت" نخست وزیر هلند و برادرش توسط اوباش بدون آنکه حتی در دادگاه محاکمه شوند.
دکتر "کورنلیوس" از همهجا بیخبر گرفتار توطئهای که همسایهاش "باکستل" برایش طرح کرده میشود و به عنوان زندانی سیاسی محکوم به حبس ابد میگردد. اما او در زندان نیز دست از پرورش دادن لالهاش برنمیدارد و با کمک "رزا"، دختر جوانِ رئیس زندان که به صورت مخفیانه و بدون آگاهی پدرش به دیدنش میرود، تمام سعیاش را برای بزرگ کردن لالهاش میکند و این تازه شروع حوادث بعدی است ...».
کنجکاو شده بودم و در اینترنت جستوجویی کردم. متوجه شدم که یک انیمیشن سینماییِ متوسط (و نه عالی) در سال 1988 توسط کمپانی "بوربَنک" استرالیا از روی داستانِ "لالهی سیاهِ" الکساندر دوما ساخته شده که تقریباً به خط روایی داستان، وفادار بوده است [نکـ IMDb]. در این فیلمِ کارتونی، شخصیتهای "وانبیرل" (پرورشدهندهی لالهی سیاه)، "باکستل" (همسایهی بد-دل)، "کورنلیوس دیوایت" (سیاستمدار نگونبخت)، "کراکه" (خدمتکار و پیکِ دیوایت)، "گریفوس" (زندانبان) و "رُزا" (دختر زندانبان) به مانندِ داستان اصلی وجود دارند؛ ولی در عوض از "جان دیوایت" (برادر کورنلیوس) و "پرنس اورانژ" (حکمران هلند) و "وان هریسن" یا وان سیستِنس (سرپرست گُلکارهای هارلم) نشانی نمیبینیم. همینطور به مقتضای داستانگویی برای کودکان، یک گربه (در خانهی باکستل) و دو موشِ چاق و لاغر (در خانهی وانبیرل) به کارتون افزوده شدهاند!

ملاقاتهای پنهانیِ "وانبیرل" با "رُزا" در زندان و مراقبت از پیازهای سهگانهی لالهی سیاه [که در نهایت، یکی از سهتا به ثمر میرسد]؛ و نیز طرح دوستیریختنِ "باکستل" با "گریفوس" و دزدیدن لالهی سیاه از اتاقِ "رُزا"؛ و پیدا شدنِ نامهی "دیوایت" ــ که سند بیگناهی "وانبیرل" بوده است، عیناً مانندِ داستان اصلی در این کارتون به تصویر درمیآید. ولی فصل نهاییِ داستان که صد-هزار سکه جایزه در جشن لالهها (15 ماهِ مهِ 1673 در هارلم) نصیبِ "وانبیرل" و "رُزا" میشود با پیشدرآمدی متفاوت به تصویر کشیده شده است.
بخشهایی از این فیلم کارتونی را انتخاب کردهام و با موسیقیِ متن-اش که ساختهی ویولونیست و آهنگساز نامدار استرالیایی "ویلفرد لِمان" (+) است در نماشا و فورشیرد قرار دادهام.
عکس زیر: ویلفرد لِمان در سال 1963. عکس از آرشیو ABC

تلخیصشدهی داستان لالهی سیاه را 25 سال پیش خوانده بودم. اینبار که به خانهی پدری رفته بودم آن را در کتابخانه یافتم و از نو خواندم؛ در صفحهی پایانیاش این جملهی زیبا چشمام را نواخت: «آنهایی که رنج زیادی کشیدهاند، این حق را دارند که شاد باشند».



در میان آثار وودی آلن، ارجاعات فراوانی به "معماری" دیده میشود. به تازگی خانم مطهره کاویانی (دانشجوی کارگردانی سینمای دانشگاه آزاد اسلامی واحد رامسر)، در یک تحقیق کلاسی، سه نمونه از این ارجاعات را در سه فیلمِ شاخص او به نامهای آنیهال (1977)، هانا و خواهرانش (1986) و منهتن (1979) معرفی نمودهاند که برایم جالب بوده است:
در آنیهال (1977)، وودی آلن تصویری از کودکی خود و خانهای که در آن بزرگ شده است ارائه میدهد؛ خانهای مجاور یک شهر بازی و زیر ریلهای قطاری پیچ و واپیچ. معماریِ سرشار از خیال این مکان باعث میشود که او قوّهی تخیّل بسیار فعالی پیدا کند ـ طوری که خود را در بزرگسالی فاقد نیروی تشخیصِ خیال از واقعیت مییابد.

در هانا و خواهرانش (1986)، وودی آلن از معماری برای معرفی جهان درونِ شخصیتهای فیلم خود استفاده میکند. در ابتدای فیلم، با دکوپاژ خاص و انتخاب قابها و حرکات متناوب دوربین در راهروها و فضای خانه، آشفتگی و ابهامِ افکار شخصیت محوری خود (مایکل کین) را به تصویر میکشد. از طرفی، در سکانس بعدی شاهد خانهی هنرمندی به ظاهر منزوی (ماکس فُنسیدو) هستیم که از جهانِ بیرون کناره گرفته و از کنار انسانها بودن لذت نمیبرد، امّا معماری خانه به گونهای طراحی شده که گویای شفافبودن او برای خودش است. ما شاهد خانهای هستیم که دارای هیچگونه دیوار و تیغهای نیست و فضایی نسبتاً خالی با ستونهایی مستحکم دارد که در تناسب با روانِ شفاف و شناختِ شخصیتِ صاحب خانه از خودش است. بدینگونه، "خانه" نمادِ دنیای درون انسانها میشود: یکی تو-در-تو و نامفهوم؛ و دیگری، شفاف و روشن.


سیگموند فروید، "پلکان" و "راهپله" را در رویاهای فرد، نمادی از آمیزش جنسی میداند (نکـ "معماریِ تصویر" نوشتهی یوهانی پالاسما، ص 38). ما این سازه را با همین تعبیر بارها در فیلمهای آلن مشاهده میکنیم. برای مثال در فیلم منهتن (1979) او بوسیلهی قابی شاهکار، تقابل "جسم" و "ذهن" را در قالب دو سازهی "پلکان" و "کتابخانه" (که مقابل یکدیگر قرار دارند) به تصویر میکشد. "پلکان مارپیچ" در اینجا، همچون یک لابیرنت یا هزارتویِ عمودی، استعارهای از زندگی جنسی پیچیده و مبهم اوـست.


---------------------------------
تماشا و دانلود بخشهایی از مستند "معماری در سینمای وودی آلن" از نماشا و فورشیرد