نگاهش را احساس کردم و لبخندش را ...
در میان این همه دیوار، ... به ناگاه، لبخندی و نوری که گرمیاش قلب فسردهام را تازگی و طراوت داد ...
« ... و آن جوانک پارسای پانزدهساله آواز خدای خود را شنید:
- برو، برو، هرگز از رفتن میاسا.
- ولی خدایا کجا بروم؟ هر کار بکنم و هر جا بروم، مگر پایان همه یکسان نیست؛ مگر کار به همان جا ختم نمیشود؟
- ای شما که باید بمیرید، بمیرید! ای شما که باید رنج بکشید، رنج بکشید!
کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمیکند. برای آن زندگی میکند که "قانون" مرا به انجام برساند.
رنج بکش. بمیر. ولی آن باش که باید باشی: ــ انسان. »
(ژان کریستف ــ دفتر دوّم: بامداد ــ فصل سوّم)
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید ...
مسافر سبز، یادت باشد از پرچینهای محو در نور کمرنگ خورشید که گذشتی، یاد من هم بکنی ...
من، قبلاً همهی این مسیر را به تنهایی گز کرده بودم ... انتهایش جنگل سبزی است با درختانی بلند که سایهشان با مه و باران، آرامشات میدهد و حجم تنهاییات را مضاعف میکند ...
آنجا اگر در پی دوستی برآمدی، منتظر آن گنجشک کوچک نغمهخوان بمان تا از فراز شاخساران برای نوشیدن آب چشمهی پاییندست، به پیشات آید ...
از او احوال مرا جویا شو! احوال مسافری که ده سال سفر کرد و توشهاش تنهایی و عشق بود ...
و چه مأنوس و مهربان بودند با من؛ هم جنگل و هم خورشید و هم مه و باران و پرندگان.
من هم، عازم سفری دیگرم. امّا اینبار بی تو. سفری متفاوت با سفر پیشین. سفری که شروعاش با گذر از "پل خستگی"است و پایانش ...
و اینبار، در جستجوی چیز دیگری هستم ...
بدرود مسافر. سفرت به سلامت

یادداشتهای دیگر:
- مسافر
- خنیاگر
- زخم
دیروز "حبیب" را به خاک سپردند. نتوانستم در مراسمش باشم، ولی امروز به روستای "نیاسته" رفتم و بر مزارش. در مسیر، از برِ خانهاش گذشتم؛ با دربهای بسته و شماری مشتاق بر پشتِ در، که معلوم بود بومی نبودند. پیرمردی روستایی که مکث و توقفام را دید، بیآنکه پرسشی کرده باشم گفت: مزار حبیب ، بالاتر است! ...
بر مزارش هنوز، جمعیتی بود که جلب توجه میکرد در خلوتِ آن روستا. این همه سال، از کودکی تا کنون، در رامسر بودهام و یکبار به "نیاسته" نرفته بودم ... و اینبار ولی وداع با "حبیب" مرا به این روستا کشاند ... .

فاتحهای بر مزارش خواندم و کمی در مسیر روستا بالاتر رفتم؛ در حالیکه با خودم فکر میکردم که چرا اینجا را برای پایان زندگیاش برگزیده؟ چه خاطرهای در اینجا داشته است؟ اینجا ... سبزِ سبز، خلوت و در سکوت ، بسان آن قویِ شیدا ...
به ناگاه احساس تنهایی شدیدی کردم و بیاختیار شروع به خواندن کردم:
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبندهزاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خوانَد آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آن جا بمیرد
کجا عاشقی کرد، آن جا بمیرد ...
دانلود ترانهی ماندگار "مرگ قو" با صدای حبیب